میرسم به یا هادی المُضِلّین میشکنم
میرسم به یا اَنیسَ مَن لا اَنیسَ لَه میشکنم
و توی قلبم کسی نجوا میکند:
آنچـــه تو را خـــوشتـرست راه به آنــــــم بده
@parhun
انسان،
از میانِ یک مجموعه سوختن،
سوختنِ سختتر را حس میکند، سلیمه!
📖بر جادههای آبی سرخ
🌾باورم نمیشود هفده سال گذشته از روزی که توی فروشگاه نان رضوی، کنار بابالجواد خبر آمد تو برای همیشه رفتی.
با زهرا رفته بودیم دونات بخریم و او هم که شیفته کلمات جادوییات بود چشمهاش موج برداشت. هر سال نمایشگاه کتاب که میرفتیم، غرفه انتشارات روزبهان مقصد مشترکمان بود. تا زهرا پوستر و بروشور و سهدیدار بردارد، من چندتایی چهلنامه و یک عاشقانه آرام میخریدم، یواشکی صفحات بر جادههای آبی سرخ را بو میکشیدم و بعد سراغ یک عاشقانه نیمهآرام را میگرفتم که بهانهای بود برای پرسیدن از احوال تو که گاه و بیگاه خبر بیماریات جایی درز میکرد.
حالا هفده سالست تو نیستی آقای نویسنده شریفِ باسوادِ وطنپرستِ غیرادایی!
نبودنت یعنی یتیم شدن کلماتی که باهاشان حماسههای عاشقانه خلق کردی
و شاید عاشقانههای حماسی.
روحت شاد و در آرامش آقای نویسنده. 🍃
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#نادر_خان_ابراهیمی
#عالیجنابِ_نادر
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
🌾حالم از دنیا بهم میخورد!
مردی بخاطر بچهاش توی پلاستیک را پر میکند از دنت اسرائیلی،
مردی دیگر توی پلاستیک را پر میکند از تکههای پیکر بچهاش؛
و هر دو مسلمانند!
گند زدهایم.
افتضاح بالا آوردهایم با یک بغل توجیهی که توی آستین داریم و هنوز هم دستبردار نیستیم.
اللَّهُمَّ إنَّا نَجْعَلُكَ في نُحُورِهِمْ، وَنَعُوذُ بِكَ مِنْ شُرُورِهِمْ»
«بار الــــها، ما تو را در برابر آنان قرار میدهيم و از شرارتهاشان به تو پناه میآوريم.»
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#غزه
#کالای_صهیونیستی
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
33.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخن اینست که ما بــــیتو نخواهیم حیــــات
بشـــــــــنو ای پیــکِ خـــــبرگیر و ســــخن باز رسان
📜خواجه شمسالدین محــــمد
🪕 سهتار
🎼مسعود سجادی
@parhun
🌾عـــــــالــیجـنـاب هــــَـشـتـــــــُــــم که باز دلم را بردی،
سلام!
نمیدانم چرا بین همه آمدنها و رفتنهام این بارِ آخری، گوشم کفتر جلد چایخانهات شد؟!
حالا دقایق طولانی فیلم و صوت توی گالری گوشیام دارم که سوژه اصلیاش جیرینگجیرینگ استکانهای چایخانه توست.
از دو سه ماه پیش، تکهای از قلبم مانده به مرمرها و سنگهای سرد کنار چایخانهات.
از بار آخر، چیزی از من ماند بین کلمات و حروف «ای نوای قلب زارم» خادمهای چایخانه که به هرکس راهی مشهد بود گفتم: «صدای استکانا رو شنیدی یاد من بیفت».
همه اینها باید میشد تا امروز کسی، قاصدی، مسافری از بارگاه تو بیاید زیارت خواهرت و با من کاری داشته باشد.
کاری داشته باشد و کنج چمدانش جعبهای باشد که برای من آورده.
برای من آورده که باز دلم بیفتد توی دستهات.
شک ندارم تو جعبه را دادهای دستش!
همه اینها شد، که من
دهمین روز اردیبهشت،
کنج کافهای که نهصد و پنجاه و چند کیلومتر دورتر از حنجره گرم خادمهای توست،
صاحب یکی از استکانهای چایخانه بهشتیات شوم!
پیام دریافت شد عـــــــالــیجـنـاب.
هدیه به صاحبش رسید.
و خواهر نورچشمی تو، واسطه هدیه بود.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#ممنون_شماییم
#بده_بستان_خواهر_برادری
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
فکر نمیکنم طبیعی باشد، اما
امروز که از صبح دارم پیام تبریک روز معلم میگیرم،
دلتنگ توام
آقای خلبان!
۱۲/اردیبهـــــــشت/۴٠۴
پ. ن: هوش مصنوعی عکس سی و چهار سالگیات یعنی آخرین عکس زندگیات را پیر کرد و گذاشت کنار عکس سی و هفت سالگی من!
و تو حتما زیباتر از این میشدی.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه