#حکایتهای_تاریخی #۱۲۰۳
🔹عدالت امیرالمومنین علی (ع)، مرد مسیحی را مسلمان کرد
در زمان خلافت امیرالمومنین علی (علیهالسلام) در کوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندی در نزدیک مرد مسیحی پیدا شد. علی (علیهالسلام) او را به محضر قاضی بردند و اقامه دعوی کردند که این زره از آن من است، نه آن را فروختهام و نه به کسی بخشیدهام و اکنون آن را در نزد این مرد یافتهام. قاضی به مسیحی گفت: خلیفه ادعای خود را اظهار کردند، تو چه میگویی؟ او گفت: این زره مال خود من است و در عین حال گفتهی مقام خلافت را تکذیب نمیکنم (ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد). قاضی رو کرد به علی (علیهالسلام) و گفت: شما مدعی هستید و این شخص منکر است، علیهذا بر شما است که شاهد بر مدعای خود بیاورید. علی (علیهالسلام) خندیدند و فرمودند: قاضی راست میگوید، اکنون میبایست که من شاهد بیاورم؛ ولی من شاهد ندارم. قاضی روی این اصل که مدعی شاهد ندارد، به نفع مسیحی حکم کرد و او هم زره را برداشت و روان شد.
مرد مسیحی که خود بهتر میدانست که زره مال کیست، پس از آنکه چند گامی پیمود، وجدانش مرتعش شد و برگشت. گفت: این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهای بشر عادی نیست، از نوع حکومت انبیاست و اقرار کرد که زره از آن علی (علیهالسلام) است. طولی نکشید او را دیدند که مسلمان شده و با شوق و ایمان در زیر پرچم امیرالمومنین علی (علیهالسلام) در جنگ نهروان میجنگد.
منبع: الامام علی، صوت العداله الانسانیه، صفحه ۶۳
کانال رسمی هفتهنامه پرتو
آیدی eitaa.com/partosokhan_ir
🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#حکایتهای_تاریخی #۱۲۰۹
🔹نصیحت زاهد
گرمی هوای تابستان شدت کرده بود. آفتاب بر مدینه و باغها و مزارع اطراف مدینه به شدت میتابید. در این حال مردی به نام محمد بن منکدر که خود را از زهاد و عباد و تارک دنیا میدانست، تصادفاً به نواحی بیرون مدینه آمد. ناگهان چشمش به مرد فربه و درشت اندامی افتاد که معلوم بود در این وقت، برای سرکشی و رسیدگی به مزارع خود بیرون آمده، و به واسطه فربهای و خستگی، به کمک چند نفر که اطرافش هستند و معلوم است کس و کارهای خود او هستند، راه میرود. با خود اندیشید: این مرد کیست که در این هوای گرم خود را به دنیا مشغول ساخته است؟! نزدیکتر شد، عجب! این مرد، محمد بن علی بن الحسین (امام باقر) است؟ این مرد شریف، دیگر چرا دنیا را پیجویی میکند؟! لازم شد نصیحتی بکنم و او را از این روش باز دارم. نزدیک آمد و سلام داد. امام باقر، نفسزنان و عرقریزان جواب سلام دادند. مرد گفت: آیا سزاوار است مرد شریفی مثل شما، در طلب دنیا بیرون بیاید، آن هم در چنین وقتی و در چنین گرمایی، خصوصاً با این اندام فربه که حتماً باید متحمل رنج فراوان بشوید؟! چه کسی از مرگ خبر دارد؟ کی میداند که چه وقت میمیرد؟ شاید همین الان مرگ شما رسید. اگر خداینخواسته در همچو حالی مرگ شما فرا رسد، چه وضعی برای شما پدید خواهد آمد؟! شایسته شما نیست که دنبال دنیا بروید، و با این تن فربه در این روزهای گرم، این مقدار متحمل رنج و زحمت بشوید. خیر، خیر، شایسته شما نیست. امام باقر (علیه السلام) دستها را از دوش کسان خود برداشتند و به دیوار تکیه کردند و فرمودند: «اگر مرگ من در همین حال برسد و من بمیرم، در حال عبادت و انجام وظیفه از دنیا رفتهام؛ زیرا این کار، عین طاعت و بندگی خداست. تو خیال کردهای که عبادت منحصر به ذکر و نماز و دعاست. من زندگی و خرج دارم، اگر کار نکنم و زحمت نکشم، باید دست حاجت به سوی تو و امثال تو دراز کنم. من در طلب رزق میروم که احتیاج خود را از کس و ناکس سلب کنم. وقتی باید از فرارسیدن مرگ ترسان باشم که در حال معصیت و خلافکاری و تخلف از فرمان الهی باشم، نه در چنین حالی که در حال اطاعت امر حق هستم که مرا موظف کرده بار دوش دیگران نباشم، و رزق خود را خودم تحصیل کنم»
آن مرد گفت: عجب اشتباهی کرده بودم، من پیش خود خیال کردم که دیگری را نصیحت کنم. اکنون متوجه شدم که خودم در اشتباه بودهام، و روش غلطی را میپیمودهام و احتیاج کاملی به نصیحت داشتهام.
کانال رسمی هفتهنامه پرتو
آیدی eitaa.com/partosokhan_ir
🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#حکایتهای_تاریخی #1217
🔹تاجر ثروتمند و غلام سخاوتمند
تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند تا بار بخرند و به شهر خود برگردند.
مرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کارونسرایی میرفتند، مبلغ کمی پول میداد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری کارونسرا رفته و بهترین غذاها را سرو میکرد.
غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمیتوانست در راه بخرد و بخورد. چون به شهر شام رسیدند،
بار حاضر نبود. پس تاجر و غلاماش به کارونسرا رفتند تا استراحت کنند.
غلام فرصتی یافت در کارونسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت. بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند.
در مسیر راه، راهزنان بار تاجر را به یغما بردند و هر چه در جیب تاجر بود از او گرفتند؛ اما گمان نمیکردند، غلام سکهای داشته باشد، پس او را تفتیش نکردند و سکه دست غلام ماند. با التماس زیاد، ترحم کرده اسبها را رها کردند تا تاجر و غلام در بیابان از گرسنگی نمیرند.
یک هفته در راه بودند، به کارونسرا رسیدند.
غلام برای ارباب خود غذای گرم خرید و خود نان و پنیر خورد.
تاجر پرسید:
تو چرا غذای گرم نمیخوری؟
غلام گفت:
من غلام هستم به خوردن تکه نانی با پنیر عادت دارم و شکم من از من میپذیرد. اما تو تاجری و عادت نداری، شکم تو نافرمان است و نمیپذیرد.
تاجر به یاد بدیهای خود و محبت غلام افتاد و گفت: غذای گرم را بردار، به من از عفو و معرفت و قناعت و بخشندگی خودت هدیه کن که بهترین هدیه تو به من است.
من اکنون فهمیدم که سخاوت به میزان ثروت و پول بستگی ندارد، مال بزرگ نمیخواهد؛ بلکه قلب بزرگی میخواهد. آنانکه غنی هستند نمیبخشند، آنانکه در خود احساس غنی بودن میکنند، میبخشند.
من غنی بودم؛ ولی در خود احساس غنی بودن نمیکردم و تو فقیری؛ ولی احساس غنی بودن میکنی.
کانال رسمی هفتهنامه پرتو
آیدی eitaa.com/partosokhan_ir
🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#حکایتهای_تاریخی #1219
🔻برترین گزینش
استاد وارستهای میخواست برای خود جانشینی انتخاب کند. در انتخاب جانشینی مناسب از بین شاگردان بسیار، سه نفر را برگزید و درصدد انتخاب بهترین از بین این سه نفر شد. این سه شاگرد، هر سه با ذکاوت و وفادار بودند و طی سالهای متمادی درسهای بسیاری را از استاد آموخته بودند. استاد واقعاً نمیدانست که کدامیک از این سه تن، برتریناند. از این رو تصمیم گرفت که آنها را در مواجهه با عمل بسنجد.
آنها را نزد خود خواند و سه قوطی، محتوی گندم تازه به آنها داد و گفت: من راهی سفری بلندمدت هستم و از شما میخواهم با توجه به درایتی که در شما سراغ دارم، از این گندمها با همین طراوت نگاهداری نمایید. بدین طریق استاد با دادن سه قوطی گندم تازه به این سه مرید، راهی سفر شد.
بعد از حدود یک سال، استاد از سفر مراجعت نمود، شاگردان را نزد خود خواند و خواهان گندمهای خود شد. شاگرد اول، استاد را به منزل دعوت کرد و در ِ گنجه مخصوص را که در آن صندوقهای تو در تو با قفلهای بزرگی بودند، باز نمود. با احترام زیاد، قوطی گندم استاد را پس داد و گفت: استاد عزیز قوطی گندمتان را بدون اینکه حتی باز کنم در امنترین جای منزلم نگاهداری کردم.
استاد قوطی را باز و به گندمها نگاه کرد. گندمها در اثر گرما و هوای راکد خراب شده و کرم گرفته بودند. استاد با نگاهی توأم با شکایت گفت: اینکه گندم من نیست! من گندم را سالم تحویل داده بودم.
شاگرد دوم نیز استاد را به خانه خود دعوت نمود و قوطی گندم استاد را از روی طاقچه برداشت، به استاد تقدیم کرد و گفت: استاد عزیز من هر روز در قوطی را باز میکردم تا گندمها هوا بخورد، ضمن اینکه برای سالم ماندن آن مقداری نمک نیز بدان اضافه نمودهام. استاد قوطی را باز کرد و گفت: این گندمها کهنه هستند! من گندم تازه به شما تحویل داده بودم.
شاگرد سوم، استاد را به مزرعه زیبائی دعوت کرد و گفت: استاد عزیز این مزرعه و گندمها، همه متعلق به شما هستند. من بعد از عزیمت شما به سفر مدتی فکر کردم که چگونه میتوانم گندمهای شما را سالم و تازه حفظ کنم و به نظرم رسید که بهترین راه، کاشتن آنها میباشد. این گندمزار حاصل همان قوطی گندم شماست و من آن را به شما تقدیم مینمایم. استاد با کمال تحسین، دست خود را روی شانه او گذاشت و گفت: تو بهترین جانشین من هستی.
کانال رسمی هفتهنامه پرتو
آیدی eitaa.com/partosokhan_ir
🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#حکایتهای_تاریخی #1221
🔻اثر وضعی قطع صله ارحام!
استاد فاطمینیا فرمودند:
یکی از علما - که از دنیا رفته است - از یکی از صلحا برایم تعریف میکرد که:
یک نفر گفته بود:
من در قسمت بایگانی ادارهای کار میکردم و پروندههای متعدد و بعضاً بسیار مهم میآمد و ما در قسمت بایگانی قرار میدادیم.
یک روز پرونده بسیار مهمی به دستم رسید.
چند روزی که گذشت متوجه شدم آن پرونده گم شده است. هر چه گشتم پیدا نشد.
در آن گیر و دار که کاملاً ناامید شده بودم، به بنده خبر دادند: چون شما مسئول پروندهها هستید اگر تا چند روز دیگر پیدا نشود، حکمی که در آن مورد شما اجرا میشود یا اعدام است یا حبس ابد !
از این رو نزد یک نفر اهل دل رفتم، ایشان دستور ختمی فرمودند که انجام بده.
همان توسل را انجام دادم.
روزی که قرار بود نتیجه بگیریم از پرونده خبری نبود با ناراحتی از منزل بیرون آمدم تا نزدیکی خیابان مولوی رفتم. دیدم پیرمردی جلو آمد و گفت: آقا! مشکل تو به دست آن شخص – که عرقچین به سر دارد و در حال رفتن است – حل میشود.
بدون توجه به این شخص، با شنیدن این کلمات دویدم و دامن آقا را گرفتم و گفتم: آقا جان! به دادم برس، گفتهاند مشکلم به دست شما حل میشود.
پیرمرد نگاهی به من کرد و گفت: خجالت نمیکشی؟
حالتی بهتزده و متعجب داشتم.
ایشان فرمودند: چهار سال است شوهر خواهرت از دنیا رفته، یکمرتبه هم به خواهرت و بچههایش سر نزدهای، انتظار داری کارت هم پیچ نخورد؟!
تا نروی و رضایت آنها را جلب نکنی، مشکلت حل نمیشود.
بعد از شنیدن صحبت پیرمرد بلافاصله به منزل خواهرم رفتم.
وقتی در زدم و خواهر همراه چند فرزند رنجورش در را باز کرد، متوجه شد من هستم، گفت: چطور است بعد از چهار سال آمدهای؟!
گفتم: خواهر! از من راضی شو. بچههایت را از من راضی کن. بعداً برایت تعریف میکنم، غلط کردم.
آنگاه رفتم مقداری هدیه گرفتم و آوردم و آنها را راضی کردم. فردا که به اداره برگشتم، به من خبر دادند که پرونده پیدا شده است .
این پیرمرد عرقچین به سر، کسی نبود جز عارف بزرگ مرحوم شیخ رجبعلی خیاط.
کانال رسمی هفتهنامه پرتو
آیدی eitaa.com/partosokhan_ir
🇮🇷🇮🇷🇮🇷