eitaa logo
پرتو اشراق
802 دنبال‌کننده
28.7هزار عکس
18.5هزار ویدیو
76 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
🌭 و ! 🎞 دوستی دارم که تقریباً تمام بحث ها را با یک جمله قصار، یک دیالوگ از فیلم یا یک خط از کتاب به اتمام می رساند. 🌅 بعد حق به جانب دست هایش را گره می زند روی سینه اش و به افق های دور نگاه می کند! عینهو قهرمان فیلم ها وسترن! 📽 اما این بزرگوار که این اقدامات را جذاب انجام می دهد خیلی کم فیلم می بیند، به ندرت سینما می رود و اصلاً کتاب نمی خواند! فقط این ریزه ها را گیر می آورد و حفظ می کند! 👥👥 او نمونه ای از نسلی است که دارند به شدت تکثیر می شوند. از دور باسواد، جذاب و حق به جانب اما بدون تحلیل! 🌭 به نظر من این سواد اسمش سواد ساندویچی است... . 📗اینکه از یک کتاب فقط یک خط و یک پاراگرافش را قورت دهیم، از یک چهره اجتماعی - سیاسی فقط یک جمله قصارش را حفظ کنیم که انگار این جمله عصاره تمام عملکرد اوست و بعد همان را طوری استفاده کنیم که انگار علامه دهریم! 🔰 این مثال منتسب به مبارز مشهور را بخوانید: ⚖ قاضی: تو در سالوادور چه می کردی؟ ☀ چه گوارا: آفتاب می گرفتم. ⚖ قاضی: پس چرا ساختمان دادگستری را منفجر کردی؟ ☀ چه گوارا: چون جلوی آفتاب را گرفته بود!! 👥 بارها دیده ام کسانی این دیالوگ را با نوعی غرور تکرار کرده اند. 🏛 اینکه طرف اینقدر قهرمان بود که ساختمان دادگستری را فقط به این دلیل منفجر کرده که جلوی حمام آفتابش را می گرفته! خسته نباشی دلاور، خدا قوت پهلوان! 👌حتی اگر این ماجرا حقیقت داشته باشد به نظر من قاعدتاً تمثیل است و اشاره به اینکه دادگستری مانع از تابش آفتاب حقیقت شده. چون خراب کردن یک ساختمان به این بهانه تحسین آمیز نیست، شرم آور است! 🏛 گیرم که در یک ساختمان ظلم می کنند، آجر و بلوک و تیرآهن چه گناهی کرده اند. ❓از کی تا حالا ساختمان ترکاندن آبادی و آزادی با خودش آورده؟ 💥 تقلیل چهره ای مثل چه گوارا تا سر حد یک آدم کله خر که فقط برای اینکه ساختمان جلوی حمام آفتابش را گرفته آن را منفجر کرده ابلهانه است. ⛱ خُب این بزرگوار دو متر می رفت آن ورتر و حمام آفتاب می گرفت! 💣 به جای جابجا شدن چند متری، رفته دینامیت جور کرده، آورده ساختمان را منهدم کرده، دستگیر شده، رفته دادگاه و ... برای چند دقیقه حمام آفتاب؟! ⛔ با خواندن یک جمله قصار، یک پاراگراف از یک فیلم یا بریده ای از یک شعر احساس نکنیم تحلیل گریم. 💻 پدیده های اجتماعی - سیاسی را در یک جمله و یک توئیت نمی توان خلاصه کرد. 🌭 این سواد لقمه ای و ساندویچی آفت است. مراقب باشیم به دام شیک بودنش نیفتیم. ☀ شما هم هر وقت خواستید حمام آفتاب بگیرید سرجدتان ساختمان نترکانید! 👌نه شما را عاقل تر نشان می دهد نه کول و باحال! خراب کردن آسان است اگر راست می گوییم ! 🖊دکتر . 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
پرتو اشراق
🏴 {٨} 🔳 قتله سیدالشهداء از (صلی الله علیه و آله) محرومند. 👤 یکی از حاملین سر مبارک سیدالشهداء (علیه السلام) که سر مبارک ايشان را برای یزید ملعون می بردند، می گوید: 🏰 در مسیر حرکت، در مکانی متوقف شده و نشستیم، همانگونه که مشغول استراحت و عیش و نوش بودیم، ناگاه دستی از دیوارِ کنار ما پیدا شد و با قلمی آهنی سطری با خون نوشت: ❣ «أترجو اُمَّةٌ قتلت حُسَيناً شَفاعَة جَدِّهِ يَومَ الحِسابِ»: ❓آیا گروهی از امت که حسین را کشته اند، به شفاعت جدش در روز قيامت امید دارند!؟ 📚 ذخائرالعقبي، ص ١٤٥. 📚 مجمع الزوائد ١٩٩/٩. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
4_5832695935930467995.mp3
زمان: حجم: 7.4M
🕥 💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | ❓فرق فساد با فحشا! ❓چرا تا محرم میرسه همه ایراد میگیرن؟ 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq 📡
🕑 💠🌹💠 ❓چرا هر روز پای منبر رسول‌الله، امیرالمؤمنین و ائمه هدی (علیهم‌ السلام) نمی‌رویم؟! ⚜ حضرت (قدس‌ سره): 🎙معرفت نداریم، چرا به بیانات رسول اکرم (صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله‌ و سلم) و عترت (علیهم‌ السلام) که در کتب نوشته و ضبط شده، اهمیت نمی‌دهیم؟! ❓چرا ما شیعیان، هر روز به پای منبر امیرالمؤمنین و ائمه هدی و رسول‌الله (علیهم‌ السلام) نمی‌رویم و به حکَم، آداب و معارفی که الی‌ ماشاءالله در اخبار آنها نهفته است گوش فرا نمی‌دهیم؟! ❓چرا هر روز احادیث اهل‌بیت (علیهم‌ السلام) را مطالعه نمی‌کنیم یا درباره آن درس و بحث نداریم؟! 📚 در محضر بهجت، ج ۲، ص ۲۸۲. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
🕓 💠🚻💠 💔 گاهی بدون اینکه بدانید، رفتارهایی نشان می‌دهید که باعث ناراحتی همسرتان می‌شود مثل صمیمیت بیش از حد با جنس مخالف. 📱شاید برایتان سرگرم کننده باشد که با اقوام یا همکارتان شوخی کنید و سر به سر آنها بگذارید، اما افراط در این کار می‌تواند اثرات منفی زیادی را بر رابطه عاطفی‌تان بگذارد. ⛔ افراد متاهل باید محدودیتها و خط قرمزهای اخلاقی و شرعی را بشناسند. 🌐 @partoweshraq
😡 چرا غربزده‌ها و بعضی سلبریتی‌ها در مقابل بی احترامی اخیر رژیم صهیونیستی لال شده‌اند؟! 🌐 @partoweshraq
⚠ مجلس قرارست فردا درباره یکی از ملحقات #FATF تصمیم بگیرد! 😐 قطعاً نمیشود در تاریکی نشست و ادعای شفافیت کرد پس بهتر است رأی گیری علنی باشد تا همچون رسوایی #برجام، بعداً کسی زیرش نزند! 🌐 @partoweshraq #نه_به_FATF
😳 آخه کجای کارنامه درخشان آخوندی جای دفاع از خودش باقی میزاره؟ 🌐 @partoweshraq
🏟 ورزشگاه امام رضا علیه السلام مشهد نامزد زیباترین ورزشگاه جهان در سال ۲۰۱۷ شد. 🌐 @partoweshraq
🔺توییت وحید یامین پور ✌تفاوت ایرانی‌ها با سعودی‌ها 🌐 @partoweshraq #اقتدار
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت دویست و پنجاه و نهم 👌دستش را از روی پهلویش برداشت، با سرانگشتانش ردّ پای اشک را از روی گونه‌اش پاک کرد و با صدایی که از فوران احساسش به لرزه افتاده بود، زمزمه کرد: 🏻نمی‌دونم چه حالی شده بودم، ولی اونقدر حالم خراب بود که نتونستم برم تو صف و با جماعت نماز بخونم! آخه هر کاری می‌کردم نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم، از مردم خجالت می‌کشیدم، دلم نمی‌خواست کسی ببینه چقدر به هم ریختم! رفتم یه گوشه مسجد و خودم نماز خوندم، ولی بازم آروم نشدم، می‌خواستم بلند شم برم، ولی نمی‌تونستم، می‌ترسیدم! فکر می‌کردم خُب به فرض با این پول یه چیزی گرفتم و امشب هم گذشت، فردا رو چی کار کنم؟ می‌ترسیدم از مسجد بیام بیرون... 🏻و حالا از اینهمه درماندگی‌اش دلم به درد آمده و بی‌آنکه بخواهم، بی‌صدا گریه می‌کردم و او همچنان برایم می‌گفت: 🏻 نماز جماعت تموم شد، یخورده هم عزاداری کردن و بعدش همه رفتن. می‌دونستم یواش یواش در مسجد رو هم می‌بندن، ولی نمی‌تونستم بلند شم. هر کاری می‌کردم دلم نمی‌اومد از جلوی پرچم موسی‌ بن‌ جعفر (علیه‌ السلام) بلند شم! چشمم به پرچم عزای امام کاظم (علیه‌السلام) مونده بود... و دیگر نتوانست در برابر شورش عشقش مقاومت کند که در برابر چشمانم به گریه افتاد. 🏻🏻دیگر صدایش را در میان همهمه اشک‌های بی‌قرارش می‌شنیدم: 🏻 دیگه به حال خودم نبودم، فقط با امام کاظم (علیه‌السلام) دردِ دل می‌کردم، می گفتم مگه شما باب الحوائج نیستی، پس چرا من اینجوری تو مخمصه گیر افتادم؟ پس چرا به دادم نمی رسی؟... به نظرم کسی تو مسجد نبود، ولی بازم می‌ترسیدم یکی صِدام رو بشنوه، برا همین سرم رو گذاشتم رو مُهر تا صدای گریه‌ام بلند نشه، فقط خدا رو قسم می‌دادم که به خاطر امام کاظم (علیه‌السلام) یه راهی جلوی پام بذاره... 🚪این چند روز نماز خواندنش را در همین اتاق مسافرخانه دیده بودم و می‌دانستم که با جراحت دست و پهلویش نماز خواندن برایش چه عذابی دارد. 👁 می‌دیدم که در هر سجده چقدر زجر می‌کشد که دستش روی زمین فشرده می‌‌شد و پهلویش در هم فرو می‌رفت و می‌توانستم احساس کنم چقدر قلبش از داغ غم و غصه می‌سوخته که دیگر سوزش زخم‌هایش به چشمش نمی‌آمده که اینچنین به سجده افتاده و به درگاه خدا استغاثه می‌کرده تا به فریادش برسد. 🛏 سپس با انگشتان خیس از اشکش لبه تخت را گرفت و همانطور که پایین‌تر از من روی زمین نشسته و سرش را بالا گرفته بود تا در همین نور ضعیف چشمانم را ببیند، به پای صبوری صادقانه‌ام، شرمندگی نجیبانه‌اش را به نمایش گذاشت: 🏻 ازت خجالت می‌کشیدم، به خدا دیگه ازت خجالت می‌کشیدم! به خدا التماس می‌کردم، می‌گفتم خدایا من بَد بودم، من اشتباه کردم، تقصیر الهه چیه؟ فقط بهش التماس می‌کردم که تو رو از این وضعیت نجات بده... 🔥و دلش به قدری از شراره طعنه‌های عبدالله آتش گرفته بود که اینچنین به درگاه پروردگارش پناه آورده بود: ✋🏻می‌گفتم خدایا اگه قراره کسی تقاص پس بده، من باید مصیبت بکشم، الهه که گناهی نداره!» 💓 از این‌ کلمات مظلومانه‌اش دل من هم آتش گرفت و خواستم پاسخی بدهم که دیدم دلش دیگر در این اتاق و پیش من نیست که کسِ دیگری پاسخ این راز و نیاز بی‌ریایش را داده بود. 🏻سرش را پایین انداخت تا کمتر اشک‌هایش را ببینم و زیر لب زمزمه کرد: - اصلاً فکر نمی‌کردم همون لحظه‌ای که من انقدر درمونده شده بودم، خدا اینطوری جوابم رو بده... 🏻دلم بی‌تاب تماشای پاسخ خدا شده و بی‌صبرانه نگاهش می‌کردم تا عنایت پروردگارم را ببینم که سرش را بالا آورد و به اینهمه انتظارم پایان داد: 🏻 سرم رو که از روی مُهر برداشتم، دیدم یه آقایی کنارم نشسته. 👳 یه روحانی حدوداً شصت ساله. فکر کنم امام جماعت مسجد بود. 🏻 خیلی خجالت کشیدم. اصلاً دلم نمی‌خواست کسی گریه‌هامو شنیده باشه. انقدر ناراحت شدم که بلند شدم برم، ولی تا خواستم برم، دستم رو گرفت و با خنده گفت: 👳 لابد باهات کار دارم که اینجا نشستم! 🏻 اصلاً روم نمی‌شد تو صورتش نگاه کنم. 👌دستم رو کشید و اشاره کرد تا بشینم. وقتی نشستم، با دستش زد رو پام و به شوخی گفت: 👳 با خودت چی کار کردی؟ تریلی از روت رَد شده؟ 🏻فقط می‌خواستم زودتر برم که یک کلمه جواب دادم: - چیزی نیس حاج آقا! 👳 اونم فهمید نمی‌خوام بهش حرفی بزنم، با یه محبتی نگام کرد و گفت: 🏴 امشب شب شهادت موسی‌ بن‌ جعفر (علیه‌السلام)! شب شهادت باب‌الحوائج تو خونه خدا نشستی، دیگه چی می‌خوای؟!!! چرا تعارف می‌کنی؟!!! 🚨🔰 لینک برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند: 🔗 eitaa.com/partoweshraq/8 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq