eitaa logo
پرتو اشراق
801 دنبال‌کننده
28.8هزار عکس
18.5هزار ویدیو
76 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
🔺وقتی تو و پدرت از مفتخورهای نظام اسلامی باشی و ندانی که در آوردن پول از بازوی خودت، یعنی چی میشه این حرفهای خباثت بار و عاری از شرافت! 🌐 @partoweshraq
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📝 قرار بود شویم... 🌅 یک عمر صبح زود بیدار شدیم و لباس فرم پوشیدیم. 💼 صبحانه خورده و نخورده، خواب و بیدار، خوشحال و ناراحت، با ذوق یا به زور، راه افتادیم به سمت مدرسه... 📝 قرار بود با سواد شویم... 👨🏻🏫 روی نیمکت نشستیم، صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم، با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیم... 📝 قرار بود با سواد شویم... ☝🏻بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم،‌ به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم... 📖 گفتند از روی غلط هایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم... 📝 قرار بود با سواد شویم... 📚 از شعر، از گذشته های دور، از مناطق حاصل خیز، از جامعه، از فیثاغورث، از قانون جاذبه، از جدول مندلیف گفتند، تا ما همه چیز را یاد بگیریم... 🌌📚 استرس و نگرانی... شب بیداری و تارک دنیا شدن. 🎓 کنکور شوخی نداشت، باید دانشجو می شدیم. 📝 قرار بود با سواد شویم... 📚📖 دانشگاه، جزوه، کتاب، امتحان و نمره... تمام شد. 👓 تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم... 🚨 فقط می خواهم چند سوال بپرسم: ❓ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟ ❓ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟ ❓ما چقدر سواد رابطه داریم؟ ❓ما چقدر سواد دوست داشتن داریم؟ ❓ما چقدر سواد انسانیت داریم؟ ❓ما چقدر سواد زندگی داریم؟ 📝 قرار بود با سواد شویم... 🖊 حسین حائریان. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
4_5848034870462252085.mp3
زمان: حجم: 7M
🎧 | دلنشین 🎼 وصفِ تو ای روح وفا کار من و ما نیست... 🎤 کربلایی 🎪 شب تاسوعا ۹۷ 🌐 @partoweshraq
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕥 💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | ❓چرا زیارت (ع) با حج پیامبر (ص) سنجیده می شود؟ 🎙حجت الاسلام 🌐 @partoweshraq
🕑 💠🌹💠 ⚜ حضرت (قدس‌ سره): 🎙برای کفار خیلی سخت است که یکی از آنها به‌ طور مستقیم و رودررو با ما بجنگد، لذا تا جایی که امکان دارد و جان دارند، پول خرج می‌کنند که ما مسلمان‌ها را اغوا کنند و به جان هم بیندازند. ولی ما هم چنان غافل هستیم. 📚 در محضر بهجت، ج ٣، ص ١۶۵. 🌐 @partoweshraq
🕓 💠🚻💠 مشاوره خانواده ⚠ بیزاری از بهم ریختگی منزل 🏠 خانه نامنظم و به هم ریخته و نظافت نشده، مرد را از خانه بیزار می‌کند. 💞 ایجاد نظم در خانه از عوامل مهم آرامش مرد در خانه و در نتیجه باعث محبوبیت بیشتر زن و ابراز علاقه مرد به همسر است. 🌐 @partoweshraq
🔺خدا هم برای اثربخشی و مدیریت مقتدرانه جامعه پیامبری از خود مردم انتخاب کرد، اگر ما از این روال تخلف کنیم دچار می شویم مثل امروز... 🌐 @partoweshraq
🔺جدیدترین جملات وزیر بهداشت در ادامه 😁 یکی پیدا شه به این بگه تو این وسط چیکاره ای...؟! 🌐 @partoweshraq
⚠ خوابی که برامون دیدن 🔺آخر تحمیل کردن FATF و محدود کردن موشکها و بنیه دفاعی توسط مسئولین خائن= تجزیه ایران 🚨هوشیار باشیم که دشمنی نظام سلطه با ایران و ایرانیه نه فقط جمهوری اسلامی 🌐 @partoweshraq
🚀 آخرین سیلی های جمهوری اسلامی 🇮🇷 پاسخ های کوبنده ایران به تحرکات تروریستی در دهه ۹۰ 🌐 @partoweshraq
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت دویست و چهل و ششم 👨🏻 عبدالله از روی صندلی بلند شد و با قدم‌هایی سنگین از اتاق بیرون رفت تا راحت‌تر صحبت کنم و من قفسه سینه‌ام از حجم بغض به تنگ آمده و باز عاشقانه مقاومت می‌کردم که به شیرینی پاسخ دادم: 🛌 من خوبم! تو چطوری؟ خیلی درد داری؟ 📱به آرامی خندید و به گمانم به همین خنده، درد در بدنش پیچید که برای چند لحظه ساکت شد و بعد با صدایی که از شدت درد بُریده بالا می‌آمد، جواب داد: - منم خوبم، با تو که حرف می‌زنم هیچ دردی ندارم. دردِ من فقط نگرانی برای تو و اون فسقلیه! شما که خوب باشید، منم خوبم! 💓 و چه حرفی زد که قلبم از زخم جدایی حوریه شکاف خورد و چقدر خدا خدا می‌کردم که بوی خون این قلب زخمی در صدایم نپیچد و باز با متانت جوابش را بدهم: 🏻منم وقتی صدای تو رو میشنوم آروم میشم... 👌🏻و ترسیدم کلامی بیشتر بگویم و از سوز صدایم به آتش سینه‌ام پی ببرد که ساکت شدم تا او شروع کند: 📱الهه جان! شرمندم! بازم به خاطر من اذیت شدی! اگه یخورده بیشتر حواسم رو جمع کرده بودم، شاید اینجوری نمی‌شد! 🏻از دردِ دل مردانه‌اش، چهار چوب بدنم به لرزه افتاده و سراپای وجودم از غصه می‌سوخت که اگر همه سرمایه زندگی‌مان از دست رفته و او خودش را سرزنش می‌کرد، من پاره تنم را از دست داده بودم که همچنانکه به آهنگ دلنشین صدایش دل سپرده بودم، بی‌صدا گریه می‌کردم تا باز هم برایم بنوازد: 📱ولی نمی‌ذارم تاوان اشتباه منو شما بدین! از هر جا شده قرض می‌کنم و پول پیش خونه رو جور می‌کنم. هر طور شده یه خونه خوب براتون تهیه می‌کنم. تو فقط غصه نخور!... 📱و شاید نفس‌های خیسم را از پشت تلفن می‌شنید که او هم شیشه صدایش از بارش گریه نَم زد و با لحنی که از سوختن زخم‌هایش هر لحظه بیشتر می‌لرزید، تمنا کرد: 📱قربونت بشم الهه جان! آروم باش عزیز دلم! اگه غصو بخوری، حوریه هم غصه می‌خوره! به ماه دیگه فکر کن که حوریه به دنیا میاد! پس به خاطر حوریه آروم باش! 🏻و دیگر حوریه‌ای در جانم نبود که به هوای آرامش قلب کوچکش خودم را آرام کنم که گلویم از هجوم بغضی مادرانه به تنگ آمد و باز به خاطر مجیدم، با دست دهانم را گرفته بودم تا زمزمه گریه‌های بی‌صدایم را نشنود، ولی سکوت سنگینم بوی یأس و مصیبت می‌داد که پای دلش لرزید: 📱الهه... چیزی شده؟ 🏻از شدت گریه چانه‌ام به لرزه افتاده و زبانم قدرت تکان خودن نداشت، ولی نغمه ناله‌های نمناکم را حِس می‌کرد که نفس‌هایش به تپش افتاد: 📱الهه! تو رو خدا یه چیزی بگو! چی شده؟ 🛌 و مگر می‌توانستم در آغوش گرم و مهربان مرد زندگی‌ام بیش از این صبوری کنم که شیشه شکیبایی‌ام شکست و ناله‌ام به گریه بلند شد. 📱دیگر نمی‌فهمیدم مجید چه می‌گوید و از ضجه‌های دردناکم چه حالی شده که موبایل از دستم افتاد. 🛌 تمام ملحفه سفید را روی صورتم مچاله کرده بودم و طوری جیغ می‌کشیدم که عبدالله و پرستار وحشتزده وارد اتاق شدند. 🏻نفسم از شدت گریه بند آمده و می‌دانستم با این هق هق گریه، نفس مجیدم را هم به شماره انداخته‌ام. 📱پرستار با عجله به سمت من آمد و عبدالله فهمید چه خبر شده که سراسیمه موبایل را از روی تخت برداشت و صدا زد: 👨🏻مجید نترس! نه، نه! چیزی نشده! بهت میگم چیزی نشده. الهه... الهه فقط یه خورده دلش گرفته! 👌🏻و مجید چطور می‌توانست باور کند این ضجه‌ها از یک دلتنگی ساده باشد که دیگر دست از سر عبدالله بر نمی‌داشت و عبدالله با درماندگی پاسخ می‌داد: 👨🏻چیزی نشده مجید! نترس! الهه حالش خوبه... 💓 و من که می‌دانستم دل عاشق مجید دیگر این دروغ‌ها را باور نمی‌کند، از تهِ دل نام حوریه را صدا می‌زدم و دیگر به حال خودم نبودم که با مجیدم چه می‌کنم که از سوزِ دل ضجه می‌زدم: 🛌 بچه‌ام از دستم رفت! دخترم از دستم رفت! دلم براش تنگ شده! به خدا دلم خیلی براش تنگ شده! دلم می‌خواد یه بار بغلش کنم! فقط یه بار بوسش کنم... 👨🏻 و تاوان این ناله‌های بی‌پروایم را عبدالله می‌داد: - مجید نترس! میگم، بهت میگم چی شده! آروم باش... 🚪چند پرستار دورم ریخته و می‌خواستند به هر وسیله‌ای آرامم کنند و آرامش من تنها بوسه به صورت دخترم بود که به درگاه خدا التماس می‌کردم: 🛌 خدا... من بچه‌ام رو می‌خوام... من فقط بچه‌ام رو می‌خوام... 🚨🔰 لینک برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند: 🔗 eitaa.com/partoweshraq/8 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq