eitaa logo
پرتو اشراق
846 دنبال‌کننده
26.9هزار عکس
15.5هزار ویدیو
63 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
پرتو اشراق
🌟 جلوه‌هایی از ولادت حضرت صاحب الامر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از زبان حکیمه خاتون بنت الامام محمد الجواد (علیه السلام) 🌷حضرت حکیمه دختر امام محمد تقی (ع) گفت: 🌌 ابومحمد امام حسن عسکری (ع) در شب سال دویست و پنجاه و پنج مرا احضار کرد و فرمودند: 🔅«ای عمه امشب افطارت را نزد من باش چون خداوند تو را خوشحال می‏نماید به خلیفه و حجت و جانشین بعد از من!» 🌴 از این خبر خوشحالی زاید الوصفی مرا فرا گرفت لباسهایم را جمع کردم همان ساعت به محضر حضرت ابی‏‌محمد (ع) آمدم و او در صحن خانه نشسته بود و اطرافش را خدمة آن حضرت گرفته بودند... ❓ گفتم: فدایت شوم جانشین شما از کدام یک از همسرانت می‏باشد؟ 🌹فرمود: از سوسن... من به همه خدمه چشم گرداندم از هیچیک اثر حمل ندیدم بجز سوسن! 🍶🍪 حکیمه گفت وقتی که نماز مغرب و عشا را اداء کردم کنار سفره آمدیم من و سوسن افطار کردیم و در یک اتاق خوابیدیم اندکی خوابیدم و از خواب بیدار شدم همواره درباره مژده امام (ع) که امشب خلف (مهدی (عج)) بدنیا می‏آید و ولی خدا (عج) امشب پا به عرصه وجود می‏گذارد فکر می کردم!! 🤲🏻 قبل از وقت نماز بیدار شدم و نماز شب را بجای آوردم و به نماز وتر رسیدم سوسن هم از خواب بیدار شد و تجدید وضو نمود و به نماز شب ایستاد و به نماز وتر رسید... ⏳در دلم خطور کرد طلوع فجر نزدیک است وعده امام (ع) تحقق نیافت... و به افق نگریستم دیدم فجر اول طالع شد. شک‌ام زیادتر شد از وعده امام حسن عسکری (ع)!! 🌹در این هنگام صدای امام عسکری (ع) را از حجره‏‌اش شنیدم می‏فرمود: 🔅«شک نکن آن امری که می‏باید اتفاق افتد الساعة انشاءالله خواهد بوقوع پیوست!» 🚪حکیمه گفت از حضرت ابی‏محمد (ع) شرمنده شدم و از آنچه که در دلم افتاده بود خجل شدم و برگشتم به اتاق در حالی که شرمنده بودم دیدم سوسن نمازش را قطع کرد و بیرون آمده در حالی که ترسان بود؛ به او گفتم پدر و مادرم به فدایت آیا احساس درد می‏کنی؟ 🌸 گفت ای عمه من درد شدیدی دارم... 🌷 گفتم: انشاءالله ترسی بر تو نیست فرشی در وسط اتاق گسترانیدم و او را بر آن فرش نشاندم و من به جایی که معمولا قابله‏ ها برای گرفتن بچه می‏نشینند نشستم... 🌸 او دستم را گرفت و تکانی شدید خورد سپس ناله‏‌ای کرد و کلمه‏‌ی شهادتین گفت... 🌺 به دامن نرجس نگریستم در این هنگام ولی الله حجة بن الحسن (صلوات و سلامه علیه) را دیدم بر هفت موضع خود را به زمین گذارده دو بازویش را گرفتم و به دامن خود نشاندم او را نظیف و پاکیزه از هر چیز یافتم... 🌹صدای حضرت ابومحمد (ع) را در این لحظه شنیدم می‏فرمود: 🔅«ای عمه فرزندم را به نزد من بیاور» 🌹و من او را بدست پدر دادم حضرت امام حسن عسکری (ع) زبانش را بیرون آورد و به چشم کودک مالید او چشم گشود... آنگاه زبان خود را به دهان کودکش نهاد و کامش را با زبان خود برداشت... زبان خود را بگوش کودکش نهاد و او را به پای چپ خود نشانید و حجة خدا (علیه السلام) درست نشست و دست مبارک خود را بر سر کودک کشید و فرمود: 🔅«پسرم به اذن و قدرت و امر خدا سخن بگو...» 🌺 و استعاذه نمود از شیطان مردود و رانده شده و سخن را چنین شروع کرد: 🔅«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و ما اراده نموده‏‌ایم بر مستضعفان عالم منت گذاریم و آنان را پیشوا سازیم و وارث گردانیم و آنها را در زمین قدرت بخشیم و به فرعون و هامان و لشکریانش چیزی را که از آن وحشت دارند نشان دهیم». 🌺 آنگاه صلوات بر رسول خدا (ص) و امیر مؤمنان (ع) و یکایک ائمه (ع) فرستاد تا اینکه به پدرش رسد... 🌹پس حضرت ابومحمد (ع) کودک را به من سپرد و فرمود: 🔅«ای عمه او را به مادرش برگردان تا چشمش روشن شود و غمگین نباشد و بداند که وعده خداوند حق است ولکن بیشتر مردم این موضوع را نمی‏دانند...» 🌄 او را به مادرش سپردم در حالیکه طلوع فجر صادق شده بود نماز صبح را بجای آوردم و تا طلوع آفتاب تعقیبات خواندم آنگاه با حضرت ابی‏محمد (ع) خداحافظی نمودم و به منزلم برگشتم و پس از سه روز مشتاق دیدار ولی خدا شدم به نزد وی رفتم و به حجره سوسن رفتم نه اثری یافتم و نه ذکری شنیدم!! 👣 دوست نداشتم که از کسی بپرسم به خدمت امام ابی‏محمد (ع) رسیدم... شرم داشتم که آغاز سئوال کنم... 🌹حضرت آغاز سخن کرد و فرمود: 🔅«ای عمه ولی خدا (ع) در حمایت و نگهداری و پوشش و غیب الهی است تا خدا اذنش بدهد و ظاهر شود و چون وفات من فرا رسد و دیدی که شیعیانم درباره‏‌ی جانشینم اختلاف کنند به افراد موثق خبر ده و باید این امر نزد تو و آنان مخفی و مکتوم بماند زیرا خدا ولی خود را از مردم پنهان و محجوب از بندگانش فرموده هیچکس او را نمی‏بیند تا آنکه جبرئیل (ع) اسب سواریش را حاضر کند». 📔 الغیبة للطوسی، ص ۲۳۴ و ۲۳۵ و ۲۳۶