eitaa logo
پس از باران | روایت‌ گیلان
593 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
328 ویدیو
0 فایل
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📱راه ارتباطی برای ارسال روایت @pas_az_baaraan 🔴 روایت‌ها در صورت نیاز، با نظر ادمین ویرایش و اصلاح می‌شوند
مشاهده در ایتا
دانلود
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸باید برایش کار کرد🔸 در پویش روضه‌های خانگی به جهت پاسداشت مقام خادم ملت، شهید سید ابراهیم رئیسی، مهمان مدرسه‌ای بودیم که شش دانش‌آموز داشت و یک دانش آموز مهمان. دانش‌آموزی که از سر ذوق به آنجا آمده بود و حتی عکاسی عکس دست جمعی آخر برنامه را بعهده گرفت. روضه‌ها برای منازل بود. اما دلم نیامد مکالمه‌ی تلفنی مدیر مدرسه که خودش به تنهایی هم مدیر بود و هم معلم را منتهی به جواب رد کنم. حتی در مسیر گاهی پشیمان می‌شدم از اینکه این راه دور و بودن در دل روستا را چرا قبول کردم. اما بعد از مشاهده فضایی که به همت دانش‌آموزان ترتیب داده شده بود، حال خوبی پیدا کردم. همه چیز ساده بود، درست مثل زندگی سید ابراهیم. استان گیلان ، دبستان روستای دشمن‌کُرده آستانه اشرفیه ✍علی یعقوبی|رشت
۲۸ اردیبهشت ۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
📖حلقه دوم کتابخوانی📖 سلام رفقای کتابخون امیدوارم خستگی نمایشگاه کتاب از تنتون در رفته باشه. قراره برای دوره‌ی دوم دور هم جمع بشیم تا کتاب خوب بخونیم. البته برنامه‌های دیگه و قول و قرارهای دیگه سر جاشه😉 برای این دوره کتاب معروف "در غرب خبری نیست" رو انتخاب کردیم‌‌. کتابی درجه‌ی یک از روایت سرباز آلمانی در جنگ جهانی اول. از معروفیت این رمان همین بس که به بیش از پنجاه زبان دنیا ترجمه شده و مشهورترین رُمان ضد جنگ در جهانه. خلاصه اگه مایلید کنار ما و دور هم این کتاب رو بخونیم، لطفاً به شماره یا آی‌دی زیر در ایتا و بله پیام بدید: 09966898967 @pas_az_baaraan محفل روایت پس از باران| ایتا| بله| ویراستی
🔸 میلادی که شاد نبود🔸 در محله‌ی خودمان جشن امام رضا بود مقداری از برنامه را ماندم ولی باید می‌رفتم _مامان کار نداری دارم میرم شهرداری. _حیف شد ای کاش می‌موندی. _آره خیلی حیف شد، خداحافظ. در میدان شهدای ذهاب جشن بود، جشن میلاد امام رضا(ع). از وقتی که عضو نونهالان کانون جوانان رضوی بودم برای خادمی می‌آمدم ، چند روزی که خادمای امام رضا می‌ آمدند گیلان ما می‌شدیم خادمایِ خادمای امام رضا(ع). اون سال یکی از دوستانم را هم با خودم آوردم کانون و آن روز که در شهرداری برنامه شد قرار شد من و دوستم با هم برویم. وقتی رسید جلوی مسجد به من زنگ زد. وقتی سوار ماشین شدم بعد از سلام و احوال پرسی حرکت کردیم به سمت شهرداری... سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم و به خیابان و آدم‌ها نگاه می‌کردم و در دل با امام رضا حرف می‌زدم و خاطراتم را از حرمش مرور می‌کردم... خوشحال بودم از اینکه قرار دوباره خادمای حرم آقا رو ببینم، تو فضا بودم تو فضایی که برای خودم ساخته بودم، که یکهو صدای مادر دوستم توجهم رو به خودش جلب کرد: _می‌دونستید رئیس جمهورمون تو جنگل گم شده؟ من حرفی نزدم با خودم گفتم: _یعنی چی چرا اینطور گفتن؟ آقای رئیسی گم شده؟ حتما منبع خبرشون،منبع خبری مناسب و درستی نیست. مامان دوستم از آینه به من و دخترشون که عقب ماشین نشسته بودیم نگاه کرد و ادامه داد: _ آخه مگه میشه یه رئیس جمهور و گم کنن،خنده داره. ولی برای من گریه دار بود و اصلا هم خنده نداشت دوست داشتم الان از مامان یا بابام بپرسم چی شده و در واقع گیج شده بودم آروم گفتم: _یعنی چی منظورتون چیه؟ گفتن: _باور نمیکنی، میگن رئیس جمهور گم شده. از کلمه گم شده خوشم نمی آمد، دلم می‌خواست بدانم الان آقای رئیسی کجان و... وقتی دیدن باور نمی‌کنم چند تا خبرگزاری را به من نشون دادن. گفتم: _میشه با تلفنتون تماس بگیرم؟ تلفنشون رو گرفتم و سریع به مامان زنگ زدم: _الو سلام مامان! مامان... مامان میان حرفم گفت: _طهورا خبر داری آقای رئیسی... و ادامه نداد فهمیدم این خبر راسته گفتم: _یعنی چی مامان! چطور میشه.. مامان گفت: _منم تازه شنیدم،طهورا دعا کن سالم باشن، و هر چه زود تر پیدا بشن. تلفن رو قطع کردم. بغض گلوم رو گرفته بود، _خدایا اگه تا شب پیدا نشن چی میشه؟ 😔 دوستم گفت: _دیدی خبر درست بود. من فقط سر تکون دادم مامان دوستم بعد چند دقیقه گفت: _انشالله که پیدا میشن. دوباره سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم باران نم‌نم می‌بارید با خودم گفتم: _کاش فقط شایعه باشه . 🔹ادامه دارد... ✍طهورا ناصردوست | رشت ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸یکسال پس از پرواز🔸 بعضی‌ها آمدند یک جا نشستند و آباد‌‌ی ها را به فنا دادند و بعضی هم برای آبادکردن خرابی‌ها چقدر دویدند، شما بعضی دوم بودی که تکاپویت برایم شعر ابتهاج بود " گر بدی گیرد جهان را سر به سر از دلم امید خوبی را مَبر" آغوش خدا بر تو خوش باد سیدِ حرف‌خور، دونده و اهل مدارا....🖤 امضاء: کسی که از انتخابت پشیمان نبود ✍حمیده عاشورنیا | رشت ۳۰ اردیبهشت ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت‌ گیلان
🔸 میلادی که شاد نبود🔸 در محله‌ی خودمان جشن امام رضا بود مقداری از برنامه را ماندم ولی باید می‌رفتم
ادامه... 👆👆👆 وقتی پیاده شدیم دلم می‌خواست هرچه سریع‌تر به میدان شهرداری برسم و از بچه های خادم بپرسم که خبر دارن از این موضوع یا نه. قدم‌هایم رو تند کردم دوستم می‌گفت:«آروم تر برو» بهانه آوردم که دیر شده و الان همه سر جای خودشان ایستادن مجبور شد با من تند حرکت کنه وقتی رسیدم چهره‌های غمگین اجازه نداد سوالی بپرسم از دوستم جدامون کردند. چوب پر و کارت خادمی‌ام را گرفتم و رفتم سر مسئولیتم. خیلی ناراحت بودم، آخه امام رضا چرا اینجوری شد. 😭 بعد از اینکه برنامه شروع شد، اعلام کردند که:«چنین اتفاقی افتاده لطفا دعا کنید همه شون سالم باشن!» بغض گلوم اجازه نمی‌داد با کسی هم صحبت بشم می‌دونستم فقط کافیه یه کلمه حرف بزنم و گریه‌ام در بیاید به همین دلیل یه یا امام رضا زیر لب گفتم و اشک‌های مبحوس در گلوم آروم آروم باریدن گرفتند. با هر یا امام رضایی که مجری می‌گفت ناله‌ی همه در می‌آمد در ظاهر جشن میلاد بود ولی واقعا جشن نبود همه از درون دردی داشتن که جرات باورش را نداشتند. انگار آسمان با ما همراه شد باران یاری کرد و بساط برنامه قبل از ساعتش به پایان رسید وقتی همه‌ی مردم پراکنده شدند خادما را جلوی سِن جمع کردند و آقای مژدهی مدیر کانون جوانان رضوی صحبت کردن با هر کلمه‌اشون قلب هممون از جا کنده می‌شد صدای گریه‌ی خادما اوج گرفت، وقتی آقای مژدهی گفتن:«تا عرق هاتون خشک نشده مزدتون رو از آقا بگیرید...» گفتم:«یا امام رضا آقای رئیسی رو سالم برگردون» ولی حتی دعای من باعث نشد توفیق شهادت رو از آقای رئیسی بگیرم و بیشتر در کنارمون باشن... ✍طهورا ناصردوست | رشت ۳۱ اردیبهشت ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸لباس صورتی🔸 دقیق به خاطر دارم، از مدرسه برگشتم، لباسهایم را عوض کردم و یک لباس صورتی از داخل کشو برداشتم و پوشیدم. لباسی که هیچ وقت دیگر نپوشیدم! آشپزخانه را مرتب کردم و به زهرا گفتم :دخترم! من یک ساعت می‌خوابم، بیدار که شدم باهم درس می‌خونیم. و با خاطری آرام خوابیدم. یک ساعت بعد که بیدار شدم، زهرا شبکه‌ی امید تماشا می‌کرد، خیلی بی‌تفاوت از جلوی تلویزیون رد شدم و رفتم طرف آشپزخانه و چای دم کردم، یک چای داغ با عطر گلاب و هل برای خودم ریختم. چایی که هیچ وقت خورده نشد! کنار زهرا نشستم، و به صفحه ی تلویزیون نگاه کردم. زیر نویس قرمز شبکه امید توجه‌ام را جلب کرد، با خواندن اولین کلماتش به تمام مویرگ های چشمم فشار وارد شد، انگار رگ‌هایی از قلبم با این زیر نویس در ارتباط بود؛ (بالگرد حامل رئیس جمهور و تیم همراهشان دچار نقص فنی شده و....) اشک دیگه اجازه نداد، جمله را کامل بخونم، اشک ها روی بلوز صورتی لکه های غم را به جای می‌گذاشت. یادم نیست کی گریه‌ام تموم شد، حتی همین الان هم... تسبیحم را برداشتم و تا صبح از روی مبل جلوی تلویزیون تکون نخوردم . دلم می‌خواست از اهالی روستای ورزقان باشم! ساعت دیگه برای من هیچ مفهومی نداشت، فقط می‌خواستم در همان ساعات انتظار بمانم. کل شب، به لباس صورتی‌ام نگاه می‌کردم و التماس می‌کردم :می‌شه تنم بمونی؟ ساعت 5:21 صبح تنها چیزهایی که یادمه، شبکه خبر، جنگل های مه گرفته، صدایی میگفت : حاج آقا! هارداسان؟ در عمیق ترین نقطه‌ی قلبم غم فرو نشست ، به سمت کمدم رفتم، لباس مشکی روی صورت گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم.... ساعت 7:00 صبح آخرين بارون اردیبهشت ماه می‌ومد، توان رانندگی نداشتم، کنار اتوبان ایستادم و فلاشرهای ماشین را زدم... زهرا گفت :مامان! چون آقای رئیسی شهید شده بارون میاد؟ بعدها در همین نقطه‌ی اتوبان که ایستاده بودم و همین لباس مشکی تنم بود ، زهرا بهم گفت: مامان! من فکر میکنم سید حسن نصر الله شهید شده. با بغض گفتم: «چرا اینجوری میگی دخترم؟ گفت: «چون اون روز که آقای رئیسی شهید شدند هم بارون میومد مثل امروز.... ✍ریحانه | گیلان ۳۱ اردیبهشت ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸خبر باورنکردنی🔸 این موقع ک موج سرماخوردگی میاد، ما هم رفته بودیم‌ مطب دکتر. پارسال همین روز... توی حیاط مطب دکتر بودیم ... شوهرم گفت: _هلیکوپتر رئیس جمهور مفقود شده. _هنوز اعلام نشده ... من از صبح درگیر بودم با بچه‌ها ... ذهنم اصلا نرفت سمت شهادت و اینا گفتم‌ مگه میشه؟؟؟ _حتما پیدا میشه ... خیلی جدی گفت: _گفت اگه _سقوط کرده باشه ... _حتما شهید شدن دیگه تمومه ... خیلی جدی ...میگفت: _اخه مگه رئیس جمهور با هلیکوپتر میره مرز آذربایجان ... من فقط می‌شنیدم ... ساده بودم باور نکردم توی سالن خوابیدیم شب. تا صبح پیگیر تی‌وی بودم. هعی میخوابیدم هوشیار. گوشم به شبکه خبر. یه خبری بیاد. شاد بشیم بخوابیم ... اما ... دم صبح ... خبر باورنکردنی من همچنان باورنکردنی موند ...برام ولی چه خوب‌گفت شاعرش تو ب آرزوت رسیدی تو امام رضا "ع" رو دیدی ... و من تو روز تولد امام رضا "ع" گریه کردم ... . . . ✍سین خ | رشت ۳۱اردیبهشت ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸نمکِ نمکدان🔸 فارغ از هرگونه نگاه های سیاسی، وجه اشتراک همه مسئولين باید عنصری به نام مردم باشد؛ روحیه خدمت اگر آغشته به اختلاف سلائق جناح‌‌‌ها شود، نتیجه‌اش می‌شود قربانی شدن مردم در زیر آوار مشکلات. و چه بسا این نظریه نامحبوب اگر محقق شود، برای مردمان حاشیه شهر بیشتر از دیگران ملموس خواهد بود. فرقی نمی‌کند اصلاح‌طلب باشیم یا اصولگرا و یا هر جناح سیاسی دیگری؛ همین که قدم در محله کم‌برخوردار می‌گذاریم یعنی تزریق امید در این نظام. برای مردم چه فرقی می‌کند که کدام جناح برایشان درمانگاه و مدرسه و زیرساخت فراهم کرده؟! نمکِ نمکدان و نانِ سفره کدام یک از ما با دعواهای این طرف و آن طرف پر شده که این بار بخواهد بار دوم باشد؟ آن مرد بیکار، آن زن خانه دار، آن کودکی که در کوچه خاکی بازی می‌کند و پاهایش از فرط افتادن زخمی‌ست و دمپایی پاره به پا کرده، آن پدری که هنگام مریضی فرزندش از نبود درمانگاه مضطر می‌شود، این ها امیدوار می‌شوند، این ها گوش شنوا پیدا می‌کنند. مشکلات زیاد است اما اگر نصف مشکلاتشان هم حل شود مطمئنا این دریچه امید رو به بسته شدن میل نمی‌کند و با کمی همت بازتر خواهد شد. خداقوت و احسنت به روحیه خدمت استاندار گیلان دکتر حق‌شناس؛ مردم همین پا گذاشتن به جاده های خاکی را دوست دارند. ✍علی یعقوبی | رشت ۱خرداد ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸شب جمعه🔸 بامداد روز جمعه اول فروردین ساعت 2:45. حرم امام حسین علیه السلام صدای پرنده ها از بالای سقف به گوش می‌رسد، صدای پیرزنی که با لحن عربی موضوع خنده آوری را تعریف می کند. زهرا که مثل همیشه کنارم خوابیده. پسرکی با التماس از مادرش می‌خواهد تا کمی آنطرف تر برود و بازی کند. و باز من،. من کنار همه‌ی اینها چقدر نمی‌دانم چه کار باید بکنم.... من همیشه به این نقطه می‌رسم نمی‌دانم چه کار باید بکنم؟! فکر زنجیری کنید ای عاقلان، بوی گیسویی مرا دیوانه کرد... ✍ریحانه | رشت ۱ خرداد ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت‌ گیلان
🎞 #روایت_تصویری نشست کارگاه مصاحبه در تاریخ شفاهی، با تدریس سیده اعظم حسینی، نویسنده کتاب «دا»🌿 مح
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸عکاسی🔸 روز دوم کارگاه بود و مشغول عکاسی بودم. بعد از پایان زمان کلاس، ایشان به سمتم آمدند و گفتند: «می‌تونم عکس‌ها رو ببینم»؟ گفتم: «بله حتماً! اتفاقاً عکسای قشنگی ازتون گرفتیم». بعد برایم از خودشان گفتند؛ اینکه چقدر به دوربین و عکاسی علاقمندند. اینکه مادر همسرشان از سفر مکه برایشان دوربین عکاسی سوغاتی آورده و اینکه اولین دوربینشان را به یادگار به نوه‌شان دادند. مکالمه ما کم‌کم طولانی شد و از من درباره عکاسی و دوربین در دستم سوال کردند، هر چه می‌گذشت بیشتر لذت می‌بردم از مصاحبت با ایشان... بعداً متوجه شدم که خانم باستان در زمان جنگ پرستار بودند و همین باعث شد بیشتر به شنیدن خاطراتشان مشتاق شوم. روز آخر، هنگام مصاحبه، پرسش‌های مختلفی از ایشان داشتم. ناخودآگاه ذهنم رفت سمت خرمشهر و این شد که راجع به سوم خرداد سؤال کردم و پرستار عزیزی که درسش را در دانشگاه جندی‌شاپور خوانده بود، برایم از شهری گفت که دلاور مردان وطنم تا آخرین نفس برای آزادی‌اش ایستادگی کردند. خدا می‌داند که چقدر شادمانم از گفتگو با بانوی توانمند کشورم و شنیدن مقاومتی هشت ساله... ✍زهرا نجاتی | رشت ۳ خرداد۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸روح الله 🔸 شنوندگان عزیز! توجه فرمایید شنوندگان عزیز! توجه فرمایید خرمشهر. خونین شهر. شهر خون. آزاد شد. صدای دلنشین امام‌دلها گوشم را نوازش می‌کرد : این اتفاق خارج از مسئولیت طبیعت و انسان است و مافوق طبیعت است، لاکن بهتر است بگوییم :خرمشهر را خدا آزاد کرد. هر ساله سوم خرداد ماه این صوت را برای خودم می‌گذارم و در وجودم به آزادسازی خرمشهر، به امام، به خدا فکر می‌کنم. در زمان دانشجویی، یادمه بسیج فقط به یک شربت و شیرینی و یک ممد نبودی اکتفا می‌کرد، و این من بودم، یک دختر دانشجو،که این روز برام مهمترین روز تاریخ ایرانی و اسلامی تقویمم بود. آرام نبودم، می‌رفتم، می‌آمدم، بچه ها را جمع می‌کردم، توضیح می‌دادم بچه‌ها! خرمشهر را خدا آزاد کرد یعنی از ابتدا تا انتها این دست خدا بود در لباس رزمندگان تا همه چیز را بر پیروزی ختم کند. کم فتنه و خرابکاری در ماجرای محاصره‌ی خرمشهر نبود، اما باز فریاد می‌زنم، این خدا بود که از ابتدا همه چیز را برای پیروزی چیده بود. وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ. بچه‌ها! خرمشهر ما مصداق بارز همین آیه است، ما برای خدا، خشنودی خدا جهاد کردیم و خودش مارا هدایت کرد. و باز صوت روح الله را پخش می‌کنم. خرمشهر را خدا آزاد کرد. حالا دختر پر شور و نشاط سالهای دانشجويي ، یک مادر است که سوم خرداد هر سال باید قصه‌ی این پیروزی را به دخترش زهرا تعریف کند و صدای روح الله را برایش پخش کند. بعد از پایان صوت، زهرا جلو می‌آید و اشک چشمانم را پاک می‌کند، و با نگاه معصومش می‌پرسد : مامان! دلت برای روح الله تنگ شده که گریه میکنی؟ ✍ریحانه.پ | رشت ۴خرداد۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸خادم ایران 🔸 حوالی ظهر بود در اتاقم کتابی را ورق میزدم که یکهو صدایی از هال شنیدم توجه‌ام را به خودش جلب کرد. از اتاق بیرون اومدم، دیدم بابام با نگرانی جلوی تلویزیون نشسته، تلویزیون روی شبکه خبر بود ازش پرسیدم چی شده بابا؟؟؟ _ بالگرد اقای رئیسی سقوط کرده. _ چی مگه میشه؟کجا؟ اصلا چه جوری ؟ _ مثل اینکه بالگرد دچار نقص فنی شده. _ وا بابا میشه مگه؟ مگه قبلش بالگرد رو چک‌ نمی‌کنن؟ حالا آقای رئیسی چیزیشون نشده دیگه نه؟؟؟ _ نمیدونم اخه هنوز پیداشون نکردن. همینجوری که به ساعت نگاه می‌کردم متوجه شدم که باید به کلاس ریاضی بروم برای همین لباسمو پوشیدم و راه افتادم تو راه، همش با خودم می‌گفتم نه بابا چیزی نمیشه حتما تا یکی دو ساعت دیگه پیداشون می‌کنن به خودم اومدم و دیدم رسیدم رفتم داخل. اون روز اصلا از ریاضی چیزی نفهمیدم، تا به خودم اومدم دیدم وقت رفتنه‌ و مامان داره به گوشیم زنگ می‌زنه. _ سلام مامان. _ سلام دخترم نمیخوای بیای؟ _ باشه مامان الان میام. با معلمم خداحافظی کردم داشتم می‌رفتم که معلم گفت : _ همه میگن آقای رئیسی و بقیه اعضا شهید شدن. با خودم گفتم نه بابا حتما اینم شایعه است ادامه دارد... ✍ طهورا سمندری | رشت ۶خرداد ۱۴٠۴ 🌱 اینجا پس از باران، جوانه‌ها سخن می‌گویند🌱 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله و ویراستی