🔸خادم ایران 🔸
حوالی ظهر بود در اتاقم کتابی را ورق میزدم که یکهو صدایی از هال شنیدم توجهام را به خودش جلب کرد.
از اتاق بیرون اومدم، دیدم بابام با نگرانی جلوی تلویزیون نشسته، تلویزیون روی شبکه خبر بود ازش پرسیدم چی شده بابا؟؟؟
_ بالگرد اقای رئیسی سقوط کرده.
_ چی مگه میشه؟کجا؟ اصلا چه جوری ؟
_ مثل اینکه بالگرد دچار نقص فنی شده.
_ وا بابا میشه مگه؟ مگه قبلش بالگرد رو چک نمیکنن؟ حالا آقای رئیسی چیزیشون نشده دیگه نه؟؟؟
_ نمیدونم اخه هنوز پیداشون نکردن.
همینجوری که به ساعت نگاه میکردم متوجه شدم که باید به کلاس ریاضی بروم برای همین لباسمو پوشیدم و راه افتادم تو راه، همش با خودم میگفتم نه بابا چیزی نمیشه حتما تا یکی دو ساعت دیگه پیداشون میکنن به خودم اومدم و دیدم رسیدم رفتم داخل.
اون روز اصلا از ریاضی چیزی نفهمیدم، تا به خودم اومدم دیدم وقت رفتنه و مامان داره به گوشیم زنگ میزنه.
_ سلام مامان.
_ سلام دخترم نمیخوای بیای؟
_ باشه مامان الان میام.
با معلمم خداحافظی کردم داشتم میرفتم که معلم گفت :
_ همه میگن آقای رئیسی و بقیه اعضا شهید شدن.
با خودم گفتم نه بابا حتما اینم شایعه است
ادامه دارد...
✍ طهورا سمندری | رشت
۶خرداد ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت گیلان
🔸خادم ایران 🔸 حوالی ظهر بود در اتاقم کتابی را ورق میزدم که یکهو صدایی از هال شنیدم توجهام را به خو
ادامه... 👆👆
به خونه که رسیدم تلویزیون همچنان روی شبکه خبر بود.
_ مامان! شبکه خبر چیزی اعلام نکرد؟
_ نه مامانجان، از ظهر دارن همون تصاویر قبلی رو پخش میکنن.
_ خدا کنه پیداشون کنن، راستی بابا کجاست؟
_ رفت سرکار.
باشهای گفتمو، رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کردم، گوشیمو برداشتم، روبروی تلویزیون نشستم و به خبرهایی که قدیمی بود گوش میکردم.
( نزدیک اذان صبح )
اونشب من و مامان نتونستیم بخوابیم. پدرم هم تا صبح سرکار بود و نیومد.
ساعتها گوشی دستم بود و تو کانالها میگشتم، تا خبر جدیدی پیدا کنم و همچنان تلویزون روی شبکهی خبر بود، تا اینکه صدای خبرنگار توی فضای خونه پیچید.
_ انا لله و انا علیه راجعون متاسفانه هم اکنون متوجه شهادت شهید رئیسی و بقیه اعضای بالگرد شدیم...
صدای خبرنگار توی گوشم چند بار پیچیده شد، مامانم با تعجب رو به رو تلویزیون نشسته بود...
اونشب سیاهترین و غم انگیزترین شب ۱۴۰۳ بود.
اونشب به سختی گذشت، فردا که شد دوباره تلویزیون رو روشن کردم و صدای مردمی رو میشنیدم که باهاشون مصاحبه میشد.
همه ی اون مردم حس و حال خونه مارو داشتن انگار همه ی اونها یکی از عزیزترین فرد خانوادشون رو از دست داده بودن .........
✍طهورا سمندری | رشت
۸خرداد ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
عظمتخانم، از خاندان بزرگی بود و حکومتی در خلخال داشت. این طائفه همراه میرزا کوچکخان در مبارزات ضد استکباری و ضد پهلوی بودند.
هر جا که میرزا کوچکخان نیاز به کمک داشت، پیام میفرستاد برای عظمتخانم.
آن روزها هم قصد رفتن به آنجا را داشت. همان روزهایی که میرزا و یارانش مورد تعرض قوای مرکزی قرار گرفتند و شیرازهی حکومتشان از هم گسسته شد. راه خلخال را در پیش گرفتند و عظمتخانم با شنیدن خبر آمدن آنها، قشون مورد اعتمادش را برای یاری و استقبال او فرستاد، اما امان که زور سرمای کوههای اردبیل بیشتر از توان میرزاکوچک جنگلی بود.
در تاریخ، نام عظمتخانم را لایهای از غبار گمانهزنی گرفته. مستند «عظمتخانم» با تلاش «سولماز علیزاده» سعی در کنار زدن این غبار دارد.
دعوتید به لحظه بزرگ این کشف در روز دوشنبه ۱۲ خرداد، در سینما سپیدرود. همراه با حضور نویسنده و کارگردان اثر.
🔸امام خمینی(ره) با آبیاری جوانهی درخت انقلاب روح تازهای به ایران عزیزمان داده بود، که خبر ارتحال جانسوز ایشان داغی بر دلهای پر از امید و آرزو شد. حتماً از آن روز و لحظهی تلخ، روایتهای زیادی در سینههای افراد آن دهه جای گرفته.
🔹بیرون آوردن این روایت ها از دلهای پاک و تپیدهی دوستان و آشنایان نیاز به همت روایتنویسان دارد و پس از باران منتظر دریافت و انتشار روایتهای شماست.
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
هدایت شده از قیام نو | سید رسول منفرد
✳️ عظمت خانم و معمای ترور شخصیتی
🔹 روی شخصیت عظمت خانم، اولینبار، ۸، ۹ سال قبل توقف پیدا کردم. در اثنای یک تحقیق شفاهی غیرمرتبط. یکی از کسبه کهنسال ماسال - که اکنون روحش مشمول رحمت الهی باد - با جزئیات از جفای فرزندان و خانواده عظمتخانم به نوعروسان منطقه و ایل گفت. قصهها بهقدری رکیک و شنیع بود که صوت آن جلسه مصاحبه را هرگز برای پیادهسازی نفرستادم.
بلافاصله با کمی جستجو در اینترنت، به روایتهای متفاوتی رسیدم. عظمت خانم شد سؤال ماندگار ذهنم.
🔹 دوست داشتم یکبار سراغ یکایک ساکنان امروز سکونتگاه عظمتخانم بروم و ببینم آنها او را چگونه قضاوت و روایت میکنند.
وقتی متوجه شدم آن عظمت خانم و شیرزنی که میرزا کوچک در واپسین روزها، بهرغم ناامیدی از تمام دوستان، با او به تجدید قوا امید داشت، یکی است احساس کردم علت شیوع افتراهای زننده را یافتهام.
🔹 امروز مستند "عظمتخانم" در سینماسپیدرود رشت اکران شد.
مستند بهدنبال قهرمانسازی نبود و سولماز علیزاده، کارگردان تصریح کرد که رویکردی خاکستری نسبت به تنها زن خان ایرانی در پیش گرفته است. بنابه نقل راویان مستند، خانواده عظمتخانم از اتهامات اخلاقی مبرا بود و بلکه بهعکس، روایتی از مساعدتهای مادی چشمگیر او به نوعروسان ارائه شد.
🔹 از خانم علیزاده خواستم صریحتر نظرش را درباره اتهامات اخلاقی بیان کند. گفتم درست است که محله استادسرا را هم بهجرم پرورش میرزا کوچک بدنام میخواستند اما اتهامات به عظمتخانم خیلی شخصی و تکاندهنده است. گفت فکر میکنید آذربایجانیها اجازه میدادند چنان موجودی بماند و هر چه میخواهد روا بدارد؟
🔹 پاسخ غیرمستقیم خوبی بود اما من پاسخ اصلی را در پرسش بعدی بهدست آوردم. سؤال کردم روی مهر عظمتخانم، اسم "فاطمه" چه میکند؟ گمان میکردم شاید بخشی از نامش باشد.
گفت: این مهر را در قباله ازدواج عروسهایش یافتهام. عظمت خانم سفارش داده بود که مهرش را اینطور حکاکی کنند: عظمت کنیز فاطمه (س).
🔻 قیام نو | سید رسول منفرد
🔺 http://Eitaa.com/qeyameno
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥حمیده صفرزاده | رشت
#رحلت_امام_خمینی
#خرداد
🔸اوف اوف🔸
از این اتاق به آن اتاق در حال بازی بودم. پروانهخانم داشت غذا درست میکرد. دیدم سراسیمه آمد و تور تلویزیون سیاه سفید ۲۴ اینچ اتاق که روی تاقچه بود را بالا داد و تلويزيون را روشن کرد.
ملاقهاش هنوز در دستش بود و روسریای که طبق معمول موقع غذاپختن میبست بالای سرش جمع شده بود.
مدام میرفت آشپزخانه و میآمد اتاق و روبروی تلویزیون میایستاد.
گویا منتظر خبری بود، آنقدر محو تماشای تلویزیون بود که توجهی به منِ آویزانِ از پردهی اتاق که طبق معمول دور خودم پیچیده بودم نمیکرد.
انگار همین دیروز بود. اضطراب و بیقراریاش هنوز یادم هست و تعجبم از نگرفتن تذکرِ همیشگیِ: «نکن مادر جان میل پرده میفته رو سرت».
گویی زیر گاز را خاموش کرده بود که دیگر نگران ته گرفتن غذا نبود و به آشپزخانه نمیرفت و یکسره چشم به تلویزیون دوخته بود و پلک نمیزد.
مشغول تاب دادن پرده دور خودم بودم که با صدای وایِ مادرم برگشتم سمت تلویزیون و باصدای بلندِ دستی که با شدت روی سرش کوبید نگاهم میخِ اشکهای مادرم شد که نشست کف اتاق. نشستن که چه عرض کنم افتاد.😢😢
آن زمان برداشتی از اخبار یا اینکه مادرم در تلویزیون دنبال چه بود نداشتم.
اما تصاویر امام را میدیدم که از تلویزیون پخش میشد و دیدم حتی گوینده خبرش هم یادم مانده که مادرم در جواب بیقراریام برای دلیل گریهاش گفت: «امام رفت مامان جان». 😭
نمی دانم چرا خجالت میکشیدم گریه کنم. پنج سالم بود اما خودم را بزرگ میدیدم. رفتم پشت پرده و قایم شدم؛ تا دلم می خواست گریه کردم.😭😭
آنقدر همان جا ماندم که ردِ اشکهایم خشک شود تا کسی نفهمد گریه کردهام. هیچکس سراغی از من نمیگرفت.
با شنیدن صدای راه رفتن پدرم در حیاط مشتاق به سمت ایوان به پیشواز پدر رفتم. پدرم هم حواسش بمن نبود،
تند تند در حیاط راه میرفت و تسبیح در دست اوف اوف میگفت.
زنگ در را زدند دوست پدرم بود .
شنیدم که پدرم با بغض گفت انالله وانا الیه راجعون تسلیت آقا..
✍حمیده صفرزاده | رشت
۱۳خرداد ۱۴٠۴
#رحلت_امام
#خرداد
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸نیمه خرداد🔸
روز چهارده خرداد عراقیها اصلاً سمت ما نيامدند همه جا سوت و كور بود، مشكوك شديم كه چرا امروز عراقیها اينطوری برخورد میكنند، نگرانی به اوج رسيده بود و ما حال كسی را داشتيم كه خانوادهاش در وضعيت بحرانی باشد و خودش در هول و ولاي دوری و بیخبری! تلویزیون عراق هر شب یک ساعت برنامهی فارسی پخش میکرد که ده دقیقهی آن را ارتش آزادیبخش ایران (منافقین) اجرا میکردند، همین که اخبار منافقین شروع شد یکدفعه اردوگاه منفجر شد، بچهها همه شیون کردند و به سر و صورتشان زدند، بعضیها سرشان را به دیوار کوبیدند، فضایی اندوهبار و غمناک بر اردوگاه حاکم شده بود، توی آسایشگاه همهی بچهها گریه میکردند، یکی میگفت اسارت کشیدیم حالا باید درد یتیمی هم بکشیم! بعضیها میگفتند حالا برای چی باید برگردیم ایران؟! بعضیها میگفتند ممکن است دوباره جنگ شروع بشود. آنطور که سروصدا میآمد آسایشگاههای دیگر هم فضای آسایشگاه ما را داشت چون یک لحظه بعد از اعلام خبر، صدای گریهی اردوگاه را فرا گرفت و عراقیها حسابی دستپاچه و سراسیمه شدند و این طرف و آن طرف میدویدند که چه کار بکنند؟
فضای غمباری بود، حتی بعضیها که بیتفاوت بودند یک گوشه نشستند و زانوی غم بغل کردند، خیلی از بچهها هم از حال میرفتند. روز چهاردهم خرداد دردناکترین و سختترین لحظهی اسارت بود چون بچهها آنهمه کتک میخوردند، سر و دستشان میشکست، به آنها توهین میشد، فحش میشنیدند ولی چند دقیقه بعد میآمدند آسایشگاه، همه چیز را فراموش میکردند و به فکر خنده و شوخی بودند و به ریش عراقیها میخندیدند. این اولینبارى بود که همه خرد شده بودند و از ته دل گریه میکردند. چشمها قرمز و پف کرده بود، بچهها به پنجره مشت میزدند که ما را بیرون بیاورید، بعضیها فحش میدادند و مرگ بر صدام میگفتند و مثل آدمهایی که بالای سر محتضر نشسته باشند آشفته و غمگین بودند. شب کندتر از همهی شبهای اسارت پیش میرفت...
پاسبان از بچههای آشخانهی خراسان که سن و سالی هم از او گذشته بود با بیتابی مرا بغل کرد و سرش را گذاشت روی شانهی من و هایهای گریه کرد و گفت: «حقی جان دیدی یتیم شدیم، بی پدر شدیم، ایران دیگه بی امام صفایی نداره!» من هم که مانده بودم چه کار کنم گفتم: «امام نیست، خدای امام که هست، ما باید سعی کنیم راهشو ادامه بدیم. اگر در راه امام باشیم روحش از ما خوشنود میشه.»
🔹برشی از کتاب یک وجب و چهارانگشت
نوشتهٔ محمد پرحلم
#رحلت_امام
#خرداد
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸من از نسل بارانم🔸
با چشمای گریان و چادر نماز به سر، تا جلوی در همسرش را همراهی میکند.
از او میپرسد کجا میروی؟
همسرش میگوید :نمیدانم فقط باید بروم...
به لباس مشکی همسرش نگاه میکند و یادآور میشود چه روزهایی با عشق به روح الله زندگی کرده.
در زمان پهلوی دختر نوجوانی بود که به همراه خانواده از ایران مهاجرت کردند و سالها در کشوری دیگر زندگی میکردند.
سال 57، دختر جوانی بود که تمام خبرهای جهان اسلام را پیگیری میکرد و در دلش تکانه هایی ایجاد شده بود.
درسته،
روح الله.
آن روزها همهی خبرهای جهان فقط انقلاب مردم ایران بود و دختر جوان قصهی ما، تمام اعلامیهها و متن سخنرانیهای روح الله را با دستان خود پیاده میکرد، بارها و بارها میخواند، گویی در وجودش آرام و قراری وجود نداشت روحش برای دیدن روح الله و نشستن پای سخنرانیهای او پر میکشید.
او تصمیم گرفت با پیروزی انقلاب اسلامی به ایران بیایید و روح بیقرار خود را به دریای بیکران روح الله وصل کند.
چند سالی از آن روزها گذشت و با شروع جنگ، داوطلبانه به بیمارستان صحرایی امام حسن مجتبی علیه السلام میروند و در صف جهاد میایستد و شریک زندگی خود را از میان یاران روح الله انتخاب میکند.
و حالا من دختر 3 سالهی همان دختر جوان عاشق هستم، که کنار مادرم خوابیدم،.
دستی بر موهایم میکشد و آرام اشک میریزد
من میپرسم:«مامان! حال داداشی تو دلت خوبه»؟
گفت :«بله دختر، خوبه، حال پدرمون بده، دعا کن، تو دلت خیلی پاکه».
اون شب با گریه های مادرم چشمام بسته شد.
سحر، مادرم را با چادر نماز گلگلی دیدم که تا جلوی در پدرمو همراهی میکرد و می پرسید :کجا میری؟
پدرم گفت :نمیدونم، باید برم فقط....
مادرم گفت :ریحانه بیدار شد ماهم میاییم....
پدرم رفت؛
پدرم اصلا نگفت بمون خونه، تو بارداری، دختر 3 ساله داری.....
پدر و مادرم عاشق روح الله بودند.
ادامه دارد....
✍ریحانه پ | رشت
۱۴خرداد ۱۴٠۴
#رحلت_امام
#خرداد
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸پشت قاب تلویزیون🔸
یادم نمیآید دقیقاً چند سالم بود، اما هنوز مدرسه نمیرفتم.
وقتی تلویزیون سیاه و سفید کوچکمان تصویر امامخمینی را نشان میداد، من بلافاصله بلند میشدم و صفحه تلویزیون را میبوسیدم.
نمیدانم چه چیزی از امام من رو مجذوب خودش میکرد، که آنطور بیاختیار صفحه تلویزیون را میبوسیدم. فقط میدانم در آن دنیای پاک کودکی من چیزهایی میدیدم که شاید دیگران نمیدیدند.
حتماً روح ملکوتی امام را من از پشت قاب تلویزیون میدیدم.
قلب پاک و روح پاک و دل مهربان امام حتی از پشت تلویزیون پیدا بود.
خیلی دوستش داشتم و دلیل این دوست داشتن را نمیدانستم فقط هنوز که هنوزه شیرینی آن صحنهها و بوسیدن صفحهی تلویزیون در خاطرم هست و در حافظهام عجیب نقش بسته.
هیچوقت از این کارم پشیمان نشدم،
اتفاقاً وقتی به اون روزها فکر میکنم، افتخار میکنم که چنین کاری را انجام میدادم.
سالها از آن زمان میگذرد و من عضو کوچکی از این انقلاب هستم و سعی کردم همیشه از انقلاب و از حرکت امام دفاع کنم.
انگار آن دوران داشتم عهد میبستم با امام که من میخواهم ادامه دهنده راهت باشم.
و تا امروز بر سر عهدی که بستم هستم.
✍زینت نعمتی | رشت
۱۵خرداد۱۴٠۴
#رحلت_امام
#خرداد
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
۱۴ خرداد ۱۴۰۴
هدایت شده از 🇮🇷 عصر روایت ها
گاهی یک جمله کافیست تا دنیایی را روایت کنی...
سومین کارگاه «#راوی_شو» فرصتیست برای آنان که میخواهند #روایت را نه فقط بیاموزند، بلکه زندگی کنند.
اینبار در کنار #حامد_عسکری
🗓 پنجشنبه، ۲۹ خرداد ۱۴۰۴
🎟 ظرفیت محدود
📱 ثبتنام و اطلاعات بیشتر از طریق پیامرسان ایتا:
09037960200
📚دفتر مطالعات رسانهای عصر روایتها
📲 https://eitaa.com/asrerevayatha
پس از باران | روایت گیلان
📖حلقه دوم کتابخوانی📖 سلام رفقای کتابخون امیدوارم خستگی نمایشگاه کتاب از تنتون در رفته باشه. قراره ب
جلسهٔ بعدی حلقهٔ دوم مطالعاتی کتاب «در غرب خبری نیست»، چهارشنبه ۱۲ خرداد برگزار میشه.
عزیزانی که تمایل به شرکت دارن به آیدی زیر در ایتا یا بله پیام بدن و کتاب رو تا صفحه ۱۰۰ مطالعه کنن.
لینک تهیه نسخه الکترونیکی کتاب با قیمت مناسب از اینجا
09966898967
@pas_az_baaraan