🔸نمکِ نمکدان🔸
فارغ از هرگونه نگاه های سیاسی، وجه اشتراک همه مسئولين باید عنصری به نام مردم باشد؛ روحیه خدمت اگر آغشته به اختلاف سلائق جناحها شود، نتیجهاش میشود قربانی شدن مردم در زیر آوار مشکلات. و چه بسا این نظریه نامحبوب اگر محقق شود، برای مردمان حاشیه شهر بیشتر از دیگران ملموس خواهد بود.
فرقی نمیکند اصلاحطلب باشیم یا اصولگرا و یا هر جناح سیاسی دیگری؛ همین که قدم در محله کمبرخوردار میگذاریم یعنی تزریق امید در این نظام. برای مردم چه فرقی میکند که کدام جناح برایشان درمانگاه و مدرسه و زیرساخت فراهم کرده؟! نمکِ نمکدان و نانِ سفره کدام یک از ما با دعواهای این طرف و آن طرف پر شده که این بار بخواهد بار دوم باشد؟ آن مرد بیکار، آن زن خانه دار، آن کودکی که در کوچه خاکی بازی میکند و پاهایش از فرط افتادن زخمیست و دمپایی پاره به پا کرده، آن پدری که هنگام مریضی فرزندش از نبود درمانگاه مضطر میشود، این ها امیدوار میشوند، این ها گوش شنوا پیدا میکنند. مشکلات زیاد است اما اگر نصف مشکلاتشان هم حل شود مطمئنا این دریچه امید رو به بسته شدن میل نمیکند و با کمی همت بازتر خواهد شد.
خداقوت و احسنت به روحیه خدمت استاندار گیلان دکتر حقشناس؛
مردم همین پا گذاشتن به جاده های خاکی را دوست دارند.
✍علی یعقوبی | رشت
۱خرداد ۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸شب جمعه🔸
بامداد روز جمعه اول فروردین ساعت 2:45. حرم امام حسین علیه السلام
صدای پرنده ها از بالای سقف به گوش میرسد، صدای پیرزنی که با لحن عربی موضوع خنده آوری را تعریف می کند.
زهرا که مثل همیشه کنارم خوابیده.
پسرکی با التماس از مادرش میخواهد تا کمی آنطرف تر برود و بازی کند.
و باز من،. من کنار همهی اینها چقدر نمیدانم چه کار باید بکنم....
من همیشه به این نقطه میرسم نمیدانم چه کار باید بکنم؟!
فکر زنجیری کنید ای عاقلان، بوی گیسویی مرا دیوانه کرد...
✍ریحانه | رشت
۱ خرداد ۱۴٠۴
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت گیلان
🎞 #روایت_تصویری نشست کارگاه مصاحبه در تاریخ شفاهی، با تدریس سیده اعظم حسینی، نویسنده کتاب «دا»🌿 مح
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸عکاسی🔸
روز دوم کارگاه بود و مشغول عکاسی بودم. بعد از پایان زمان کلاس، ایشان به سمتم آمدند و گفتند: «میتونم عکسها رو ببینم»؟
گفتم: «بله حتماً! اتفاقاً عکسای قشنگی ازتون گرفتیم».
بعد برایم از خودشان گفتند؛
اینکه چقدر به دوربین و عکاسی علاقمندند.
اینکه مادر همسرشان از سفر مکه برایشان دوربین عکاسی سوغاتی آورده
و اینکه اولین دوربینشان را به یادگار به نوهشان دادند.
مکالمه ما کمکم طولانی شد و از من درباره عکاسی و دوربین در دستم سوال کردند، هر چه میگذشت بیشتر لذت میبردم از مصاحبت با ایشان...
بعداً متوجه شدم که خانم باستان در زمان جنگ پرستار بودند و همین باعث شد بیشتر به شنیدن خاطراتشان مشتاق شوم.
روز آخر، هنگام مصاحبه، پرسشهای مختلفی از ایشان داشتم. ناخودآگاه ذهنم رفت سمت خرمشهر و این شد که راجع به سوم خرداد سؤال کردم و پرستار عزیزی که درسش را در دانشگاه جندیشاپور خوانده بود، برایم از شهری گفت که دلاور مردان وطنم تا آخرین نفس برای آزادیاش ایستادگی کردند.
خدا میداند که چقدر شادمانم از گفتگو با بانوی توانمند کشورم و شنیدن مقاومتی هشت ساله...
✍زهرا نجاتی | رشت
۳ خرداد۱۴٠۴
#خرمشهر
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸روح الله 🔸
شنوندگان عزیز! توجه فرمایید
شنوندگان عزیز! توجه فرمایید
خرمشهر. خونین شهر. شهر خون. آزاد شد.
صدای دلنشین امامدلها گوشم را نوازش میکرد :
این اتفاق خارج از مسئولیت طبیعت و انسان است و مافوق طبیعت است، لاکن بهتر است بگوییم :خرمشهر را خدا آزاد کرد.
هر ساله سوم خرداد ماه این صوت را برای خودم میگذارم و در وجودم به آزادسازی خرمشهر، به امام، به خدا فکر میکنم.
در زمان دانشجویی، یادمه بسیج فقط به یک شربت و شیرینی و یک ممد نبودی اکتفا میکرد، و این من بودم، یک دختر دانشجو،که این روز برام مهمترین روز تاریخ ایرانی و اسلامی تقویمم بود.
آرام نبودم، میرفتم، میآمدم، بچه ها را جمع میکردم، توضیح میدادم
بچهها! خرمشهر را خدا آزاد کرد
یعنی از ابتدا تا انتها این دست خدا بود در لباس رزمندگان تا همه چیز را بر پیروزی ختم کند.
کم فتنه و خرابکاری در ماجرای محاصرهی خرمشهر نبود، اما باز فریاد میزنم، این خدا بود که از ابتدا همه چیز را برای پیروزی چیده بود.
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ.
بچهها! خرمشهر ما مصداق بارز همین آیه است، ما برای خدا، خشنودی خدا جهاد کردیم و خودش مارا هدایت کرد.
و باز صوت روح الله را پخش میکنم.
خرمشهر را خدا آزاد کرد.
حالا دختر پر شور و نشاط سالهای دانشجويي ، یک مادر است که سوم خرداد هر سال باید قصهی این پیروزی را به دخترش زهرا تعریف کند و صدای روح الله را برایش پخش کند.
بعد از پایان صوت، زهرا جلو میآید و اشک چشمانم را پاک میکند، و با نگاه معصومش میپرسد : مامان!
دلت برای روح الله تنگ شده که گریه میکنی؟
✍ریحانه.پ | رشت
۴خرداد۱۴٠۴
#خرمشهر
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸خادم ایران 🔸
حوالی ظهر بود در اتاقم کتابی را ورق میزدم که یکهو صدایی از هال شنیدم توجهام را به خودش جلب کرد.
از اتاق بیرون اومدم، دیدم بابام با نگرانی جلوی تلویزیون نشسته، تلویزیون روی شبکه خبر بود ازش پرسیدم چی شده بابا؟؟؟
_ بالگرد اقای رئیسی سقوط کرده.
_ چی مگه میشه؟کجا؟ اصلا چه جوری ؟
_ مثل اینکه بالگرد دچار نقص فنی شده.
_ وا بابا میشه مگه؟ مگه قبلش بالگرد رو چک نمیکنن؟ حالا آقای رئیسی چیزیشون نشده دیگه نه؟؟؟
_ نمیدونم اخه هنوز پیداشون نکردن.
همینجوری که به ساعت نگاه میکردم متوجه شدم که باید به کلاس ریاضی بروم برای همین لباسمو پوشیدم و راه افتادم تو راه، همش با خودم میگفتم نه بابا چیزی نمیشه حتما تا یکی دو ساعت دیگه پیداشون میکنن به خودم اومدم و دیدم رسیدم رفتم داخل.
اون روز اصلا از ریاضی چیزی نفهمیدم، تا به خودم اومدم دیدم وقت رفتنه و مامان داره به گوشیم زنگ میزنه.
_ سلام مامان.
_ سلام دخترم نمیخوای بیای؟
_ باشه مامان الان میام.
با معلمم خداحافظی کردم داشتم میرفتم که معلم گفت :
_ همه میگن آقای رئیسی و بقیه اعضا شهید شدن.
با خودم گفتم نه بابا حتما اینم شایعه است
ادامه دارد...
✍ طهورا سمندری | رشت
۶خرداد ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
پس از باران | روایت گیلان
🔸خادم ایران 🔸 حوالی ظهر بود در اتاقم کتابی را ورق میزدم که یکهو صدایی از هال شنیدم توجهام را به خو
ادامه... 👆👆
به خونه که رسیدم تلویزیون همچنان روی شبکه خبر بود.
_ مامان! شبکه خبر چیزی اعلام نکرد؟
_ نه مامانجان، از ظهر دارن همون تصاویر قبلی رو پخش میکنن.
_ خدا کنه پیداشون کنن، راستی بابا کجاست؟
_ رفت سرکار.
باشهای گفتمو، رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کردم، گوشیمو برداشتم، روبروی تلویزیون نشستم و به خبرهایی که قدیمی بود گوش میکردم.
( نزدیک اذان صبح )
اونشب من و مامان نتونستیم بخوابیم. پدرم هم تا صبح سرکار بود و نیومد.
ساعتها گوشی دستم بود و تو کانالها میگشتم، تا خبر جدیدی پیدا کنم و همچنان تلویزون روی شبکهی خبر بود، تا اینکه صدای خبرنگار توی فضای خونه پیچید.
_ انا لله و انا علیه راجعون متاسفانه هم اکنون متوجه شهادت شهید رئیسی و بقیه اعضای بالگرد شدیم...
صدای خبرنگار توی گوشم چند بار پیچیده شد، مامانم با تعجب رو به رو تلویزیون نشسته بود...
اونشب سیاهترین و غم انگیزترین شب ۱۴۰۳ بود.
اونشب به سختی گذشت، فردا که شد دوباره تلویزیون رو روشن کردم و صدای مردمی رو میشنیدم که باهاشون مصاحبه میشد.
همه ی اون مردم حس و حال خونه مارو داشتن انگار همه ی اونها یکی از عزیزترین فرد خانوادشون رو از دست داده بودن .........
✍طهورا سمندری | رشت
۸خرداد ۱۴٠۴
#شهید_جمهور
#رئیسی_عزیز
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
عظمتخانم، از خاندان بزرگی بود و حکومتی در خلخال داشت. این طائفه همراه میرزا کوچکخان در مبارزات ضد استکباری و ضد پهلوی بودند.
هر جا که میرزا کوچکخان نیاز به کمک داشت، پیام میفرستاد برای عظمتخانم.
آن روزها هم قصد رفتن به آنجا را داشت. همان روزهایی که میرزا و یارانش مورد تعرض قوای مرکزی قرار گرفتند و شیرازهی حکومتشان از هم گسسته شد. راه خلخال را در پیش گرفتند و عظمتخانم با شنیدن خبر آمدن آنها، قشون مورد اعتمادش را برای یاری و استقبال او فرستاد، اما امان که زور سرمای کوههای اردبیل بیشتر از توان میرزاکوچک جنگلی بود.
در تاریخ، نام عظمتخانم را لایهای از غبار گمانهزنی گرفته. مستند «عظمتخانم» با تلاش «سولماز علیزاده» سعی در کنار زدن این غبار دارد.
دعوتید به لحظه بزرگ این کشف در روز دوشنبه ۱۲ خرداد، در سینما سپیدرود. همراه با حضور نویسنده و کارگردان اثر.
🔸امام خمینی(ره) با آبیاری جوانهی درخت انقلاب روح تازهای به ایران عزیزمان داده بود، که خبر ارتحال جانسوز ایشان داغی بر دلهای پر از امید و آرزو شد. حتماً از آن روز و لحظهی تلخ، روایتهای زیادی در سینههای افراد آن دهه جای گرفته.
🔹بیرون آوردن این روایت ها از دلهای پاک و تپیدهی دوستان و آشنایان نیاز به همت روایتنویسان دارد و پس از باران منتظر دریافت و انتشار روایتهای شماست.
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
هدایت شده از قیام نو | سید رسول منفرد
✳️ عظمت خانم و معمای ترور شخصیتی
🔹 روی شخصیت عظمت خانم، اولینبار، ۸، ۹ سال قبل توقف پیدا کردم. در اثنای یک تحقیق شفاهی غیرمرتبط. یکی از کسبه کهنسال ماسال - که اکنون روحش مشمول رحمت الهی باد - با جزئیات از جفای فرزندان و خانواده عظمتخانم به نوعروسان منطقه و ایل گفت. قصهها بهقدری رکیک و شنیع بود که صوت آن جلسه مصاحبه را هرگز برای پیادهسازی نفرستادم.
بلافاصله با کمی جستجو در اینترنت، به روایتهای متفاوتی رسیدم. عظمت خانم شد سؤال ماندگار ذهنم.
🔹 دوست داشتم یکبار سراغ یکایک ساکنان امروز سکونتگاه عظمتخانم بروم و ببینم آنها او را چگونه قضاوت و روایت میکنند.
وقتی متوجه شدم آن عظمت خانم و شیرزنی که میرزا کوچک در واپسین روزها، بهرغم ناامیدی از تمام دوستان، با او به تجدید قوا امید داشت، یکی است احساس کردم علت شیوع افتراهای زننده را یافتهام.
🔹 امروز مستند "عظمتخانم" در سینماسپیدرود رشت اکران شد.
مستند بهدنبال قهرمانسازی نبود و سولماز علیزاده، کارگردان تصریح کرد که رویکردی خاکستری نسبت به تنها زن خان ایرانی در پیش گرفته است. بنابه نقل راویان مستند، خانواده عظمتخانم از اتهامات اخلاقی مبرا بود و بلکه بهعکس، روایتی از مساعدتهای مادی چشمگیر او به نوعروسان ارائه شد.
🔹 از خانم علیزاده خواستم صریحتر نظرش را درباره اتهامات اخلاقی بیان کند. گفتم درست است که محله استادسرا را هم بهجرم پرورش میرزا کوچک بدنام میخواستند اما اتهامات به عظمتخانم خیلی شخصی و تکاندهنده است. گفت فکر میکنید آذربایجانیها اجازه میدادند چنان موجودی بماند و هر چه میخواهد روا بدارد؟
🔹 پاسخ غیرمستقیم خوبی بود اما من پاسخ اصلی را در پرسش بعدی بهدست آوردم. سؤال کردم روی مهر عظمتخانم، اسم "فاطمه" چه میکند؟ گمان میکردم شاید بخشی از نامش باشد.
گفت: این مهر را در قباله ازدواج عروسهایش یافتهام. عظمت خانم سفارش داده بود که مهرش را اینطور حکاکی کنند: عظمت کنیز فاطمه (س).
🔻 قیام نو | سید رسول منفرد
🔺 http://Eitaa.com/qeyameno
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥حمیده صفرزاده | رشت
#رحلت_امام_خمینی
#خرداد
🔸اوف اوف🔸
از این اتاق به آن اتاق در حال بازی بودم. پروانهخانم داشت غذا درست میکرد. دیدم سراسیمه آمد و تور تلویزیون سیاه سفید ۲۴ اینچ اتاق که روی تاقچه بود را بالا داد و تلويزيون را روشن کرد.
ملاقهاش هنوز در دستش بود و روسریای که طبق معمول موقع غذاپختن میبست بالای سرش جمع شده بود.
مدام میرفت آشپزخانه و میآمد اتاق و روبروی تلویزیون میایستاد.
گویا منتظر خبری بود، آنقدر محو تماشای تلویزیون بود که توجهی به منِ آویزانِ از پردهی اتاق که طبق معمول دور خودم پیچیده بودم نمیکرد.
انگار همین دیروز بود. اضطراب و بیقراریاش هنوز یادم هست و تعجبم از نگرفتن تذکرِ همیشگیِ: «نکن مادر جان میل پرده میفته رو سرت».
گویی زیر گاز را خاموش کرده بود که دیگر نگران ته گرفتن غذا نبود و به آشپزخانه نمیرفت و یکسره چشم به تلویزیون دوخته بود و پلک نمیزد.
مشغول تاب دادن پرده دور خودم بودم که با صدای وایِ مادرم برگشتم سمت تلویزیون و باصدای بلندِ دستی که با شدت روی سرش کوبید نگاهم میخِ اشکهای مادرم شد که نشست کف اتاق. نشستن که چه عرض کنم افتاد.😢😢
آن زمان برداشتی از اخبار یا اینکه مادرم در تلویزیون دنبال چه بود نداشتم.
اما تصاویر امام را میدیدم که از تلویزیون پخش میشد و دیدم حتی گوینده خبرش هم یادم مانده که مادرم در جواب بیقراریام برای دلیل گریهاش گفت: «امام رفت مامان جان». 😭
نمی دانم چرا خجالت میکشیدم گریه کنم. پنج سالم بود اما خودم را بزرگ میدیدم. رفتم پشت پرده و قایم شدم؛ تا دلم می خواست گریه کردم.😭😭
آنقدر همان جا ماندم که ردِ اشکهایم خشک شود تا کسی نفهمد گریه کردهام. هیچکس سراغی از من نمیگرفت.
با شنیدن صدای راه رفتن پدرم در حیاط مشتاق به سمت ایوان به پیشواز پدر رفتم. پدرم هم حواسش بمن نبود،
تند تند در حیاط راه میرفت و تسبیح در دست اوف اوف میگفت.
زنگ در را زدند دوست پدرم بود .
شنیدم که پدرم با بغض گفت انالله وانا الیه راجعون تسلیت آقا..
✍حمیده صفرزاده | رشت
۱۳خرداد ۱۴٠۴
#رحلت_امام
#خرداد
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی
🔸نیمه خرداد🔸
روز چهارده خرداد عراقیها اصلاً سمت ما نيامدند همه جا سوت و كور بود، مشكوك شديم كه چرا امروز عراقیها اينطوری برخورد میكنند، نگرانی به اوج رسيده بود و ما حال كسی را داشتيم كه خانوادهاش در وضعيت بحرانی باشد و خودش در هول و ولاي دوری و بیخبری! تلویزیون عراق هر شب یک ساعت برنامهی فارسی پخش میکرد که ده دقیقهی آن را ارتش آزادیبخش ایران (منافقین) اجرا میکردند، همین که اخبار منافقین شروع شد یکدفعه اردوگاه منفجر شد، بچهها همه شیون کردند و به سر و صورتشان زدند، بعضیها سرشان را به دیوار کوبیدند، فضایی اندوهبار و غمناک بر اردوگاه حاکم شده بود، توی آسایشگاه همهی بچهها گریه میکردند، یکی میگفت اسارت کشیدیم حالا باید درد یتیمی هم بکشیم! بعضیها میگفتند حالا برای چی باید برگردیم ایران؟! بعضیها میگفتند ممکن است دوباره جنگ شروع بشود. آنطور که سروصدا میآمد آسایشگاههای دیگر هم فضای آسایشگاه ما را داشت چون یک لحظه بعد از اعلام خبر، صدای گریهی اردوگاه را فرا گرفت و عراقیها حسابی دستپاچه و سراسیمه شدند و این طرف و آن طرف میدویدند که چه کار بکنند؟
فضای غمباری بود، حتی بعضیها که بیتفاوت بودند یک گوشه نشستند و زانوی غم بغل کردند، خیلی از بچهها هم از حال میرفتند. روز چهاردهم خرداد دردناکترین و سختترین لحظهی اسارت بود چون بچهها آنهمه کتک میخوردند، سر و دستشان میشکست، به آنها توهین میشد، فحش میشنیدند ولی چند دقیقه بعد میآمدند آسایشگاه، همه چیز را فراموش میکردند و به فکر خنده و شوخی بودند و به ریش عراقیها میخندیدند. این اولینبارى بود که همه خرد شده بودند و از ته دل گریه میکردند. چشمها قرمز و پف کرده بود، بچهها به پنجره مشت میزدند که ما را بیرون بیاورید، بعضیها فحش میدادند و مرگ بر صدام میگفتند و مثل آدمهایی که بالای سر محتضر نشسته باشند آشفته و غمگین بودند. شب کندتر از همهی شبهای اسارت پیش میرفت...
پاسبان از بچههای آشخانهی خراسان که سن و سالی هم از او گذشته بود با بیتابی مرا بغل کرد و سرش را گذاشت روی شانهی من و هایهای گریه کرد و گفت: «حقی جان دیدی یتیم شدیم، بی پدر شدیم، ایران دیگه بی امام صفایی نداره!» من هم که مانده بودم چه کار کنم گفتم: «امام نیست، خدای امام که هست، ما باید سعی کنیم راهشو ادامه بدیم. اگر در راه امام باشیم روحش از ما خوشنود میشه.»
🔹برشی از کتاب یک وجب و چهارانگشت
نوشتهٔ محمد پرحلم
#رحلت_امام
#خرداد
🌱 اینجا پس از باران، جوانهها سخن میگویند🌱
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله و ویراستی