eitaa logo
پس از باران | روایت‌ گیلان
593 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
328 ویدیو
0 فایل
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📱راه ارتباطی برای ارسال روایت @pas_az_baaraan 🔴 روایت‌ها در صورت نیاز، با نظر ادمین ویرایش و اصلاح می‌شوند
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸آخرین قطره‌ی خون🔸 دیشب یک نقطه در شهر رشت هدف حمله هوایی رژیم غاصب صهیونی قرار گرفت و یک واحد صنعتی تخریب شد. تا اینجای کار شاید اتفاقی باشد که در طی یک هفته گذشته در نقاطی از کشور به‌خصوص در تهران زیاد رخ‌ داده است. ولی دیشب در رشت شاهد اتفاق دیگری هم بودیم که به‌مراتب ارزش بیشتری از یک حمله نظامی موفق داشت. دیشب در اوج خطر و درزمانی که به لحاظ عقلی، بسیاری فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند، عده‌ای از بهترین فرزندان انقلاب اسلامی در سپاه و بسیج رشت، دل به خدا سپردند و در لحظاتی که دشمن به‌منظور وحشت‌آفرینی مدام خبر از حمله و انفجار مهیب می‌داد، خودشان را به اهداف مشخص‌شده‌ی دشمن رساندند و تمام اهالی محل را تا آخرین نفر به مکان امن منتقل کردند. صدالبته خودشان ماندند و به وظیفه‌ی انقلابیِ دفاع از انقلاب اسلامی، عمل کردند و مصداق این جمله‌ی بلند سپهبدِ شهید، حاج قاسم سلیمانی شدند که در میدان شهدای ذهاب شهرداری رشت گفته بودند: «تا در زندگی شهید نباشی شهید نمی‌شوی!» از رشت قهرمان به مولا و مقتدایمان امام خامنه‌ای: بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت سر خم می سلامت شکند اگر سبویی به فرموده ما تا آخرین قطره خون پای کار انقلاب اسلامی امام و شهدا هست! ✍علیرضا شعبانی‌نژاد | رشت روایتگر جنگ تحمیلی جمعه ۳۰ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸انفجار غیرت🔸 پسرش کاور پلیس پوشیده بود و دختر هشت‌ساله‌اش کامل حجاب کرده بود. می‌گفت همه راهپیمایی‌ها را تا الآن آماده است. برای امروز هم دست هر دو بچه را گرفته و آمده بود. پرچم ایران، روی لُپ‌های هر دو بچه می‌درخشید. با روی باز هم صحبتم شد: وقتی خواهرم خبر راهپیمایی رو بهم داد، برای اومدن دو به شک بودم. دیشب بعد از صدای انفجار وحشتناک رشت، واقعاً ترسیدم. بچه‌ها خواب بودن و نفهمیدن خدا رو شکر. همین انفجار غیرتم رو به جوش آورد. با خودم گفتم چرا باید چنین کاری با ما بکنن؟ چرا باید شهر ما رو بزنن؟ ما که کاری نکردیم. برای همین با بچه‌ها اومدم. اگه الآن عقب‌نشینی کنیم، دیگه هوا برشون می‌داره و مثل بقیه‌ی کشورهای اطراف، ایران ما هم می‌گیرن. باید تا زمانی که اونها تسلیم بشن، ادامه بدیم. تو این مسیر، مذاکره هم جا نداره. دیگه آخرش مرگه. بهتر از اینه که مثل فلسطین و غزه بشیم. سخته اما با عزت باید بمونیم و مقاومت کنیم. ✍سیده نرجس سرمست | رشت ۳۰ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸 مردمِ بجار مَجار🔸 میگفت: ساعت ۳ مامان‌بزرگ برای نماز بیدار شده بود. آب وضو از سر و صورتش میچکید‌. وقتی همه ما را سراسیمه از این پنجره به آن پنجره درحال سرک کشیدن دید. پرسید: "اَ نیمه شب عروس باوردن شومان کوچه‌ی پاستان درید؟!"( نصف شبی عروس آوردن که شما کوچه رو نگاه میکنین؟) مامان که از همه دستپاچه‌تر بود گفت: "عروس چیه مارجان، اسراییل حمله بوکوده" ( عروس چیه مادرجان، اسراییل حمله کرده) مامان‌بزرگ در حالیکه جا‌نمازش را با قبله‌ی متمایل به راست خانه‌ی‌ما تنظیم می‌کرد بدون هیچ هیجانی پرسید: " اَنه هرچی بَتر، کویا بَزه"( گور پدرش ، حالا کجا رو زده) بابا با توجه به نگاه حفاظتیش می‌خواست جواب مامان‌بزرگ را طبق پویش با مختصات حدودی بدهد، گفت: " احتمالا سنگرِ طرف بو" ( احتمالا طرفهای سنگر بود) مامان‌بزرگ کاملاً خونسرد و متوکل گفت:" مردم بجار مجارا دُورشین نوکوده به"( کاش بمبش شالی‌های مردم رو بهم نزده باشه) بعد مثل همیشه همانطور نشسته دو دستش را زیر چادر بغل گوشش گرفت و با یک " الله‌و اکبر" برای نماز صبح جمعه سی خرداد ۱۴۰۴ قامت بست. ✍حمیده عاشورنیا | رشت ۳۰ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸بی‌کرانه‌ی ایثار🔸 نماز جمعه ی امروز رشت همانند دیگر شهرهای ایران مقتدر گوشه به گوشه‌اش دنیایی از شور و عشق و حماسه را به تصویر می‌کشید. مردی که دینش را به انقلاب در دهه‌ی ۵۰ به‌خوبی ادا کرده‌بود امروز پاهای مصنوعی‌اش را به این اجتماع بزرگ آورده بود تا به جهانیان ثابت کند اگر ستون بدنم را در راه این انقلاب فدا کردم هنوز دستانی دارم به بلندای یک دنیا اجابت و دلی دارم به وسعت بی‌کرانه‌ی ایثار. آمده ام تا جانم را و تمام هستی‌ام را به پای انقلاب بریزم .... ✍راضیه جمال زاده | رشت ۳۰ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸شیر به شیر🔸 خیلی با خودم کلنجار رفتم تا تصمیم بگیرم که بچه‌ها رو بذارم برم. دلم پر از خشم بود و باید با سیل جمعیت خروشان می‌‌شد. بلاخره تصمیمم را گرفتم چون می‌دانستم بچه‌ها دست و پایم را تنگ می‌کنند و نمی‌توانم هرسویی که می‌خواهم بروم.برایشان ساک بستم و فرستادمشان خانه‌ی خواهرم و به همراه دختر بزرگم راهی مصلی شدیم. ساعت یازده و مصلی به سرعت در حال پُرشدن بود. افراد به قسمت بالا هدایت می‌شدند. در گوشه‌ای صدای دو خانم که در حال گفتگو بودند را می‌شنیدم. اولی میگفت:« از تهران اومدم، تا بحال نماز جمعه نیومده بودم ولی اینبار فرق داره...» دومی گفت: «من خونه‌م نزدیک شهرک سپیدرود رشته، دیشب اونجا رو زدن واقعا وحشتناک بود، وای خدا تازه می‌فهمم بچه‌های غزه چی می‌کشیدن، ترس رو با تمام وجودم درک کردم». زن دوم خندید گفت:« با همین یه حمله، غزه رو درک کردی؟ ما تو تهران یکی دوتا نشنیدیم از این صداها، مرگ رو به چشم خودم دیدم» _از تهران که داشتیم می اومدیم دوستان می‌گفتن: « چرا می‌خوای بری، فقط نظامی‌ها رو می‌زنن. گفتم: بهشون نمیشه اعتماد کرد». خانم دیگری که صدایشان رو می‌شنید گفت: «منم از تهران اومدم، داشتم می‌اومدم بهم می‌گفتن: "خائن‌ها فرار می‌کنن" گفتم: «حداقل کاری که می‌تونم بکنم جونم رو نجات بدم و نسل شیعه رو زیاد کنم». بعد خنده‌کنان گفت: « دوتا بچه‌هام شیربه‌شیرن. خدا بخواد، بازم میارم نباید اجازه بدیم نسلمون کم بشه». ✍️الهام هاتف | رشت جمعه ۳۰ خرداد۱۴۰۴ 🖊 قلم ما، اسلحه ما☄️ پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸گفته‌بودیم که ما روی وطن حساسیم همراه جمعیت از میدان‌وحدت به سمت میدان‌شهدا می‌رفتیم. قدم‌ها تندوکوتاه بودو مشت‌های گره کرده به سمت آسمان‌ بلند بود. هم‌صدا فریاد می‌زدیم:"نه سازش،نه تسلیم،نبرد با آمریکا." صدای گریه‌ی دخترِ ۸ماهه‌ی دوستم از یادم نمی‌رفت.دیشب بعد از حمله‌ی اسرائیل به رشت، تماس گرفتم تا از حالش باخبر شوم. مادرش می‌گفت تمام بدنش می‌لرزدو رنگ صورتش کبود شده است‌.این صحنه را یکبار دیگر در فضای‌مجازی هم دیده‌بودم؛ یک کودک فلسطینی که از صدای انفجار می‌لرزید وکبود شده بود. غرق در اتفاقات چندروز اخیر بودم که با ضربه‌دستی روی شانه‌ام به خود آمدم. سرم را چرخاندم، باورم نمی‌شد فریده را می‌بینم. لبخندی صورتش را پرکرده و چینی بر پرچم ایرانِ نقش بسته روی گونه‌اش انداخته بود؛ انگار در بلندای آسمان می‌رقصد. خیره نگاهم کرد و برقی در چشمانش سوسو زد: "اسرائیل و آمریکا فکر کردن به این راحتی از پسِ ما برمیان، کور خوندن." دو انگشتش را به نشانه‌ی پیروزی جلوی صورتش گرفت: "ما رو کشورمون حساسیم! لازم باشه ما زن‌ها هم اسلحه برمی‌داریم و می‌جنیگم." لبخندی زدم و سرم را به نشانه تایید تکان دادم. این اولین بار بود که فریده را در راهپیمایی می‌دیدم. آخرین باری که با او هم‌صحبت شده بودم، پارسال موقع انتخابات ریاست جمهوری بود. هرچقدر اصرار کردم که پای صندوق رای بیاید، بی‌فایده بود. اشک در چشمانم حلقه زد، دستم را دور گردنش انداختم و محکم او را در آغوش گرفتم. ✍سیده فاطمه میرسیار|لاهیجان خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما،اسلحه ما☄️ پس‌ازباران در ایتا،بله،ویراستی وسروش
🔸سربازساز🔸 اول که داشتم عکس می‌گرفتم ازش، خوشش نیامد و سعی کرد برود کنار مادرش که مثلا نگذارد عکس بگیرم.🖐 رفتم سمت راست که بتوانم زوم کنم رویش. بهش گفتم ماشاء الله سرباز آقا امام زمان، که یخش آب شد و لبخند قشنگی تحویلم داد.😊 آمریکا و اسرائیل کجا هستند کد ببیند این انقلاب دارد نسل به نسل سرباز تولید می کند...! ✍ سیده فضیلت روحانی| رشت جمعه ۳۰ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸مادر، من دو روزه اینجا هستم!🔸 قطعه ۴۲ بهشت زهرا حال و هوای عجیبی داشت. پیکرهای شهدای حملات اخیر اسرائیل را پشت سر هم می‌آوردند. روضه‌های مجسم بود. مداح نیازی به خلاقیت نداشت، انگار فقط گزارش‌گری می‌کرد و گه‌گداری هم از آرشیو مداح‌های معروف استفاده می‌کرد. همین هم زیادی بود برای اشکی‌کردن چشم‌ها و بلندشدن ناله‌ها. برای شهید اول گفت: «همه منتظرند، مادرش برسه...» برای جوان بعدی خواند: «جوانان بنی‌هاشم بیایید...» بعدی را گفت: «خداحافظ ای برادر زینب...» سر مزار یکی از شهدا مرد سن‌داری توجهم را جلب کرد که استوار بود ولی دل شکسته. دیگران به او تسلیت می‌گفتند و او با صلابت پذیرا بود. گه‌گاهی ولی تاب نمی‌آورد و هق‌هقش شانه‌ی آشنایی را تر می‌کرد. بعد هم در کوتاه‌ترین زمان خودش را جمع و جور می‌کرد. حدس زدم باید از خانواده شهید باشد. نزدیکش شدم و تسلیت گفتم. به گرمی پذیرفت. از شهیدش پرسیدم. معرفی کرد: شهید دکتر عزیز سیفی از شهدای نیرو انتظامی. ارشد حقوق و دکتری روانشناسی داشت. از کوچکی با هم بزرگ شدیم و مثل برادر بودیم. به معنی واقعیِ کلمه، بسیجی و هیئتی بود. بسیار خانواده‌دار و مردم دوست. در محل کار، معروف بود که دستگیر مظلومان بود. هرکسی هرجایی گیری در کارش پیش می‌آمد، اول می‌رفت سراغ عزیز سیفی. زیر بار حرف زور نمی‌رفت و قلدربازی را تحمل نمی‌کرد. به خاطر توجهش به خونواده مقید بود که با فاصله مشخص، از وضعیت خودش به خانه خبر می‌داد تا نگرانش نشوند. فردای شب حادثه خانمش بهم زنگ زد و گفت: عزیز آقا، از دیشب ساعت 12 بهم زنگی نزده. اینجا که رسید بغضش ترکید. ولی دوباره زود خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد. از طریق همکاران محل کارش پیگیری کردم و متوجه شدیم که هنگام انفجار ساختمان فراجا، در داخل حضور داشته. با این حال شهادت قطعی نشده بود. دو روز طول کشید و نتوانستیم پیکر شهید را زیر آوار پیدا کنیم تا اینکه شهید به خواب مادرش آمد و گفت: مادر من اینجا هستم، دو روزه دارید دنبال من می‌گردید. مادرش از خواب بیدار شد و به ما گفت: دیگر پزشکی قانونی نروید. پسرم جایش را به من نشان داده و هنوز زیر آواره. درخواست دادیم که با مادر شهید سر ساختمان حاضر بشویم اما بنا به دلایل امنیتی موافقت نمی‌کردند. نهایتاً بعد کلی اصرار و پیگیری آخر رضایت دادند. دقیقاً همان نقطه ای که مادر می‌گفت را زیر و رو کردند و بدن شهید بعد از دو روز پیدا شد. بغضش را فروخورد ادامه داد: « مسبب اصلی این ماجرا آمریکا و انگلیس هستند. ترامپ خیال می‌کنه. ما حرفش را باور نمی‌کنیم. من خودم که برادر شهیدم و بچه هام و نسلم تا آخرین قطره خون برای خونخواهی شهیدامون‌ سراغشون می‌آییم و رهاشون نمی‌کنیم.» ✍رسا پورباقی | تهران خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸مادره دیگه🔸 بخش اول با عجله خودم را رساندم به خیابان اصلی، سر خیابان یک پراید سفید برای سوار کردن مسافر بوق می‌زد، انگار عجله هم داشت. پایم را تند کردم تا به ماشین برسم و صندلی عقب نشستم. آقایی حدودا شصت‌ساله با محاسن سفید هم جلو نشست، از وجناتش مشخص بود به نماز جمعه می‌رود. راننده که حدودا چهل‌سال داشت چند ثانیه منتظر ماند و وقتی دید مسافری  نیست راه افتاد. پول خرد نداشتم. خدا خدا می کردم حداقل اینترنت یاری کند کارت به کار کنم. پرسیدم:« ببخشید شماره کارت دارید کارت به کار کنم؟» راننده گفت:« بله.» آقای میانسال گفت:« من خرد دارم دخترم. حساب می‌کنم.» از لطفشان تشکر کردم و برنامه پرداخت اینترنتی را باز کردم. از راننده خواستم شماره کارت بدهد که آقای میانسال گفت:« دخترم من حساب می‌کنم، منم دارم می‌رم نماز جمعه، مثل شما.» گفتم:«ممنون حاج آقا. آخه من اینطوری نمیتونم.  اینترنتی پرداخت می‌کنم.» مرد میانسال کرایه را از راننده پرسید و به اندازه کرایه دو نفر پول به راننده داد. گفتم:« حاج آقا آخه اینطوری که نمی‌شه.» راننده گفت:«حالا این دفعه شما رو مهمون کرد دیگه.» به مرد میانسال گفتم:«شرمنده کردید،  ممنونم از لطفتون، خدا خیرتون بده.» در حالی که کیفش را مرتب میکرد گفت:«خواهش می‌کنم دخترم.» فکر کردم با اینکه وضعیت جنگی‌ست باز هم مردم حواسشان به هم است و خدا را به خاطر داشتن همچین هموطنانی شکر کردم. خدا خودش ما را اینطور بار آورده و خودش هم حواسش به همه ما هست. ✍مهسا ساقی بیرق | رشت ۳۰ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸مادره دیگه🔸 بخش دوم همان ابتدا سر بحث باز شد، موضوع حمله‌ی دیشب اسرائیل به شهرک صنعتی سپیدرود. راننده با عصبانیت شروع کرد: «دیشبم شهرک صنعتی رو زدن. همه شیشه های خونه ما ریخت.» مرد میانسال گفت: « اینا همش ترقه بازیه بابا، هیچ کاری نمی‌تونن کنن.» من هم گفتم: « اینا بیشتر برای اینه که مردم رو بترسونن.» راننده با اعتراض گفت« ترقه چیه؟ ترس چیه؟ میگم شیشه هامون ریخت، یه صدای انفجار اومد، آسمون از شعله روشن شده بود.» آقای میانسال بحث را دست گرفت؛ از استیصال اسرائیل؛ از قدرتمند بودن ایران؛ از اینکه باید مقاومت کنیم و جواب متجاوز را بدهیم همینطور که قرن هاست مقابل متجاوزان به خاکمان ایستاده‌ایم. آقای‌راننده که حالا آرام‌تر شده‌بود گفت: « آره اینا فکر کردن جنگ که بشه، مردم عصبانی می‌شن می‌ریزن تو خیابون. نمی‌دونستن ما سرِ خاکمون حساسیم. متحد می‌شیم» گفتم:«ان شا الله که خدا کمک کنه بتونیم تو همین جنگ اسرائیل رو نابود کنیم.» مرد میانسال گفت:« اصلا باید همینجوری باشه، وگرنه خودشو تقویت می‌کنه باز به ما حمله می‌کنه.» ادامه دادم: «خدا رو شکر مردمم همراه هستن.» مرد میانسال گفت:« آره، اصلا خیلیا که مخالف نظام بودن اعلام آمادگی کردن، از ایران حمایت کردن.» آقای راننده ادامه داد:« اگه اعتراضی هست بین خودمونه. نارضایتی از عملکرد مسئولینه، دعوای خانوادگی رو جلوی بیگانه نمی‌برن که.» چشمم به دست راننده افتاد زیر انگشت شصتش نوشته بود مادر. گفتم:« شما هم رو دستتون نوشتید مادر، وطن هم مادر ماست.» راننده لبخندی زد و گفت:«مادره دیگه، چه کنیم.» ✍مهسا ساقی بیرق | رشت خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸دادش کایکو در بهشت زهرا🔸
پس از باران | روایت‌ گیلان
🔸دادش کایکو در بهشت زهرا🔸
🔸داداش کایکو در بهشت زهرا🔸 اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، نظم و انضباط و تعهد کارکنان بود. همه چیز سر جایش و بادقت انجام می‌شد. پیکرها که با آمبولانس می‌آمد، به ترتیب به سالن تطهیر منتقل و یک‌یک غسل و کفن می‌شدند. طبق کد ارسالی و نام، برچسب می‌خوردند و روی برانکارد به صف می‌شدند تا ماشین انتقال به سردخانه برسد. پیکرهایی که هنوز شناسایی نشده بودند، برچسب «شهید گمنام» می‌خورد و می‌رفتند سردخانه تا زمانی که بستگانشان پیدا شوند و تست دی ان ای آنها مطابقت پیدا کنه. فشار کاری روزهای اول بعد از آغاز حمله، زیاد بود و به خاطر تعداد زیاد پیکرهای مطهر، بعضاً شیفت شب هم مانده بودند پای کار. غسال‌ها حرف زیاد داشتند. یکیشان می‌گفت اینجور نیست که فکر کنید؛ ما دیگر عادت کرده‌ایم. بعضی پیکرها را که می‌بینیم ما هم گریه‌‌مان می‌گیرد و چند مورد را برایم نقل کرد. باور کردنش برایم سخت بود. منتظر بودم تا آمبولانس شهدا بیاید و توصیفاتی را که شنیدم، با چشم ببینم. چند دقیقه‌ای نگذشت که آمبولانس حامل بیست شهید رسید. اجساد در داخل کاور بودند و به خاطر گرمای هوا و طول کشیدن روند آواربرداری، اکثراً بوی بسیار تندی داشتند. چند دقیقه‌ای که ماندم، بوی شدید، ماندن را برایم دشوار کرد. مسئول آنجا برایم ماسک آورد اما باز افاقه نمی‌کرد. با خودم گفتم اینها چطور مداوم در این فضا کار می‌کنند؟ چند دقیقه بعد دیدم یکی از پرسنل چند عود آورد و آتش کرد و در دو سه جا از راهروی انتقال پیکرها قرار داد. کمی تأثیر داشت. داخل سالن رفتم. کاورها باز می‌شدند و نیم‌تنه پیکرها را می‌دیدم. دیده‌ها از شنیده‌ها جان‌کاه‌تر بود. قلم، بار مظلومیت این شهدا را نمی‌تواند بکشد. غسال‌ها ولی با روحیه‌ی بالا و بی‌وقفه کار می‌کردند. پیکرها کاملاً با عزت و احترام جابه‌جا می‌شدند. یک‌بار نشنیدم حتی بین خودشان پیکرها را با لفظی غیر از «شهید» خطاب کنند. داخل سالن تطهیر بوی تند به اوج خودش رسید و ماندن را برایم سخت کرد. غسال جوانی با چیزی شبیه دودی زنبوردارها آمد و به اندازه مصرف چند ماه یک خانواده، اسفند داخلش ریخت و آتش زد. بعد آتش را خاموش کرد و با فشار اهرم آن، دود زیادی تولید کرد تا بر فضا غالب شود. وقتی دید دودها بیشترش سمت من می‌آید، با خنده گفت: اگر اسرائیل با موشک‌هاش شما رو نکشه، من با دود این شما رو می‌کشم. معلوم بود از آن شر و شورها هست. سرخوشی‌اش به من هم منتقل شد و برای اولین بار از قرارگیری‌ام در آن فضای غم‌آلود لبخند زدم. همان لحظه دوست میان‌سالش که سربند سفیدی به سبک سامورایی‌ها به پیشانی‌اش بسته بود، رسید و گفت: ببین، می‌خواهم دو سه تا عود اینجوری بگذارم بالای سرم و روشن کنم. جوان خندید و گفت: مثل داداش کایکو! من حیرت کردم از این تصویر سازی دقیق. یک دفعه پرت شدم به کودکی‌ام. میتی‌کومان شیرین‌ترین کارتون برای ما دهه شصتی‌ها بود. چه لذتی داشت آنجایی که ظلم فراگیر می‌شد و یک اقلیت چند نفره ورق را در آخرین لحظه بر می‌گرداندند. از آن نشان مخصوص حاکم بزرگ نگویم که چطور معجزه می‌کرد! در همین فکرها بودم که فریاد جوان مرا به ۱۴۰۱ پرت کرد: شادی روح شهدا بلند صلوات. داداش کایکو و بقیه غسال‌ها یک صدا صلوات فرستاند. ✍رسا پورباقی | تهران ۲۸ خرداد۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️ 📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان) @pas_az_baaraan پس از باران | روایت‌های گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش