🔸مادر، من دو روزه اینجا هستم!🔸
قطعه ۴۲ بهشت زهرا حال و هوای عجیبی داشت. پیکرهای شهدای حملات اخیر اسرائیل را پشت سر هم میآوردند. روضههای مجسم بود. مداح نیازی به خلاقیت نداشت، انگار فقط گزارشگری میکرد و گهگداری هم از آرشیو مداحهای معروف استفاده میکرد. همین هم زیادی بود برای اشکیکردن چشمها و بلندشدن نالهها. برای شهید اول گفت: «همه منتظرند، مادرش برسه...» برای جوان بعدی خواند: «جوانان بنیهاشم بیایید...» بعدی را گفت: «خداحافظ ای برادر زینب...»
سر مزار یکی از شهدا مرد سنداری توجهم را جلب کرد که استوار بود ولی دل شکسته. دیگران به او تسلیت میگفتند و او با صلابت پذیرا بود. گهگاهی ولی تاب نمیآورد و هقهقش شانهی آشنایی را تر میکرد. بعد هم در کوتاهترین زمان خودش را جمع و جور میکرد. حدس زدم باید از خانواده شهید باشد. نزدیکش شدم و تسلیت گفتم. به گرمی پذیرفت. از شهیدش پرسیدم. معرفی کرد: شهید دکتر عزیز سیفی از شهدای نیرو انتظامی. ارشد حقوق و دکتری روانشناسی داشت. از کوچکی با هم بزرگ شدیم و مثل برادر بودیم. به معنی واقعیِ کلمه، بسیجی و هیئتی بود. بسیار خانوادهدار و مردم دوست. در محل کار، معروف بود که دستگیر مظلومان بود. هرکسی هرجایی گیری در کارش پیش میآمد، اول میرفت سراغ عزیز سیفی. زیر بار حرف زور نمیرفت و قلدربازی را تحمل نمیکرد. به خاطر توجهش به خونواده مقید بود که با فاصله مشخص، از وضعیت خودش به خانه خبر میداد تا نگرانش نشوند.
فردای شب حادثه خانمش بهم زنگ زد و گفت: عزیز آقا، از دیشب ساعت 12 بهم زنگی نزده. اینجا که رسید بغضش ترکید. ولی دوباره زود خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد. از طریق همکاران محل کارش پیگیری کردم و متوجه شدیم که هنگام انفجار ساختمان فراجا، در داخل حضور داشته. با این حال شهادت قطعی نشده بود. دو روز طول کشید و نتوانستیم پیکر شهید را زیر آوار پیدا کنیم تا اینکه شهید به خواب مادرش آمد و گفت: مادر من اینجا هستم، دو روزه دارید دنبال من میگردید. مادرش از خواب بیدار شد و به ما گفت: دیگر پزشکی قانونی نروید. پسرم جایش را به من نشان داده و هنوز زیر آواره.
درخواست دادیم که با مادر شهید سر ساختمان حاضر بشویم اما بنا به دلایل امنیتی موافقت نمیکردند. نهایتاً بعد کلی اصرار و پیگیری آخر رضایت دادند. دقیقاً همان نقطه ای که مادر میگفت را زیر و رو کردند و بدن شهید بعد از دو روز پیدا شد. بغضش را فروخورد ادامه داد: « مسبب اصلی این ماجرا آمریکا و انگلیس هستند. ترامپ خیال میکنه. ما حرفش را باور نمیکنیم. من خودم که برادر شهیدم و بچه هام و نسلم تا آخرین قطره خون برای خونخواهی شهیدامون سراغشون میآییم و رهاشون نمیکنیم.»
✍رسا پورباقی | تهران
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#روایت_تهران
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸مادره دیگه🔸
بخش اول
با عجله خودم را رساندم به خیابان اصلی، سر خیابان یک پراید سفید برای سوار کردن مسافر بوق میزد، انگار عجله هم داشت. پایم را تند کردم تا به ماشین برسم و صندلی عقب نشستم.
آقایی حدودا شصتساله با محاسن سفید هم جلو نشست، از وجناتش مشخص بود به نماز جمعه میرود.
راننده که حدودا چهلسال داشت چند ثانیه منتظر ماند و وقتی دید مسافری نیست راه افتاد. پول خرد نداشتم. خدا خدا می کردم حداقل اینترنت یاری کند کارت به کار کنم. پرسیدم:« ببخشید شماره کارت دارید کارت به کار کنم؟»
راننده گفت:« بله.»
آقای میانسال گفت:« من خرد دارم دخترم. حساب میکنم.»
از لطفشان تشکر کردم و برنامه پرداخت اینترنتی را باز کردم. از راننده خواستم شماره کارت بدهد که آقای میانسال گفت:« دخترم من حساب میکنم، منم دارم میرم نماز جمعه، مثل شما.»
گفتم:«ممنون حاج آقا. آخه من اینطوری نمیتونم. اینترنتی پرداخت میکنم.»
مرد میانسال کرایه را از راننده پرسید و به اندازه کرایه دو نفر پول به راننده داد.
گفتم:« حاج آقا آخه اینطوری که نمیشه.»
راننده گفت:«حالا این دفعه شما رو مهمون کرد دیگه.»
به مرد میانسال گفتم:«شرمنده کردید، ممنونم از لطفتون، خدا خیرتون بده.»
در حالی که کیفش را مرتب میکرد گفت:«خواهش میکنم دخترم.»
فکر کردم با اینکه وضعیت جنگیست باز هم مردم حواسشان به هم است و خدا را به خاطر داشتن همچین هموطنانی شکر کردم. خدا خودش ما را اینطور بار آورده و خودش هم حواسش به همه ما هست.
✍مهسا ساقی بیرق | رشت
۳۰ خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#حماسه_خشم_و_نصر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸مادره دیگه🔸
بخش دوم
همان ابتدا سر بحث باز شد، موضوع حملهی دیشب اسرائیل به شهرک صنعتی سپیدرود.
راننده با عصبانیت شروع کرد: «دیشبم شهرک صنعتی رو زدن. همه شیشه های خونه ما ریخت.»
مرد میانسال گفت: « اینا همش ترقه بازیه بابا، هیچ کاری نمیتونن کنن.»
من هم گفتم: « اینا بیشتر برای اینه که مردم رو بترسونن.»
راننده با اعتراض گفت« ترقه چیه؟ ترس چیه؟ میگم شیشه هامون ریخت، یه صدای انفجار اومد، آسمون از شعله روشن شده بود.»
آقای میانسال بحث را دست گرفت؛ از استیصال اسرائیل؛ از قدرتمند بودن ایران؛ از اینکه باید مقاومت کنیم و جواب متجاوز را بدهیم همینطور که قرن هاست مقابل متجاوزان به خاکمان ایستادهایم.
آقایراننده که حالا آرامتر شدهبود گفت: « آره اینا فکر کردن جنگ که بشه، مردم عصبانی میشن میریزن تو خیابون. نمیدونستن ما سرِ خاکمون حساسیم. متحد میشیم»
گفتم:«ان شا الله که خدا کمک کنه بتونیم تو همین جنگ اسرائیل رو نابود کنیم.»
مرد میانسال گفت:« اصلا باید همینجوری باشه، وگرنه خودشو تقویت میکنه باز به ما حمله میکنه.»
ادامه دادم: «خدا رو شکر مردمم همراه هستن.»
مرد میانسال گفت:« آره، اصلا خیلیا که مخالف نظام بودن اعلام آمادگی کردن، از ایران حمایت کردن.»
آقای راننده ادامه داد:« اگه اعتراضی هست بین خودمونه. نارضایتی از عملکرد مسئولینه، دعوای خانوادگی رو جلوی بیگانه نمیبرن که.»
چشمم به دست راننده افتاد زیر انگشت شصتش نوشته بود مادر. گفتم:« شما هم رو دستتون نوشتید مادر، وطن هم مادر ماست.»
راننده لبخندی زد و گفت:«مادره دیگه، چه کنیم.»
✍مهسا ساقی بیرق | رشت
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#حماسه_خشم_و_نصر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
پس از باران | روایت گیلان
🔸دادش کایکو در بهشت زهرا🔸
🔸داداش کایکو در بهشت زهرا🔸
اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، نظم و انضباط و تعهد کارکنان بود. همه چیز سر جایش و بادقت انجام میشد. پیکرها که با آمبولانس میآمد، به ترتیب به سالن تطهیر منتقل و یکیک غسل و کفن میشدند. طبق کد ارسالی و نام، برچسب میخوردند و روی برانکارد به صف میشدند تا ماشین انتقال به سردخانه برسد. پیکرهایی که هنوز شناسایی نشده بودند، برچسب «شهید گمنام» میخورد و میرفتند سردخانه تا زمانی که بستگانشان پیدا شوند و تست دی ان ای آنها مطابقت پیدا کنه.
فشار کاری روزهای اول بعد از آغاز حمله، زیاد بود و به خاطر تعداد زیاد پیکرهای مطهر، بعضاً شیفت شب هم مانده بودند پای کار. غسالها حرف زیاد داشتند. یکیشان میگفت اینجور نیست که فکر کنید؛ ما دیگر عادت کردهایم. بعضی پیکرها را که میبینیم ما هم گریهمان میگیرد و چند مورد را برایم نقل کرد. باور کردنش برایم سخت بود. منتظر بودم تا آمبولانس شهدا بیاید و توصیفاتی را که شنیدم، با چشم ببینم. چند دقیقهای نگذشت که آمبولانس حامل بیست شهید رسید. اجساد در داخل کاور بودند و به خاطر گرمای هوا و طول کشیدن روند آواربرداری، اکثراً بوی بسیار تندی داشتند. چند دقیقهای که ماندم، بوی شدید، ماندن را برایم دشوار کرد. مسئول آنجا برایم ماسک آورد اما باز افاقه نمیکرد. با خودم گفتم اینها چطور مداوم در این فضا کار میکنند؟
چند دقیقه بعد دیدم یکی از پرسنل چند عود آورد و آتش کرد و در دو سه جا از راهروی انتقال پیکرها قرار داد. کمی تأثیر داشت. داخل سالن رفتم. کاورها باز میشدند و نیمتنه پیکرها را میدیدم. دیدهها از شنیدهها جانکاهتر بود. قلم، بار مظلومیت این شهدا را نمیتواند بکشد. غسالها ولی با روحیهی بالا و بیوقفه کار میکردند. پیکرها کاملاً با عزت و احترام جابهجا میشدند. یکبار نشنیدم حتی بین خودشان پیکرها را با لفظی غیر از «شهید» خطاب کنند.
داخل سالن تطهیر بوی تند به اوج خودش رسید و ماندن را برایم سخت کرد. غسال جوانی با چیزی شبیه دودی زنبوردارها آمد و به اندازه مصرف چند ماه یک خانواده، اسفند داخلش ریخت و آتش زد. بعد آتش را خاموش کرد و با فشار اهرم آن، دود زیادی تولید کرد تا بر فضا غالب شود. وقتی دید دودها بیشترش سمت من میآید، با خنده گفت: اگر اسرائیل با موشکهاش شما رو نکشه، من با دود این شما رو میکشم. معلوم بود از آن شر و شورها هست. سرخوشیاش به من هم منتقل شد و برای اولین بار از قرارگیریام در آن فضای غمآلود لبخند زدم. همان لحظه دوست میانسالش که سربند سفیدی به سبک ساموراییها به پیشانیاش بسته بود، رسید و گفت: ببین، میخواهم دو سه تا عود اینجوری بگذارم بالای سرم و روشن کنم. جوان خندید و گفت: مثل داداش کایکو! من حیرت کردم از این تصویر سازی دقیق. یک دفعه پرت شدم به کودکیام. میتیکومان شیرینترین کارتون برای ما دهه شصتیها بود. چه لذتی داشت آنجایی که ظلم فراگیر میشد و یک اقلیت چند نفره ورق را در آخرین لحظه بر میگرداندند. از آن نشان مخصوص حاکم بزرگ نگویم که چطور معجزه میکرد! در همین فکرها بودم که فریاد جوان مرا به ۱۴۰۱ پرت کرد: شادی روح شهدا بلند صلوات. داداش کایکو و بقیه غسالها یک صدا صلوات فرستاند.
✍رسا پورباقی | تهران
۲۸ خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#روایت_تهران
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸غیرت🔸
با یک خانوم محجبه در حال گفتگو بود، میپرسید: «بجز این پوسترها، چیز دیگهای نیست که مَتنِش بزرگتر و خاصتر باشه؟»
خانم محجبه به نرمی پاسخ داد: «همیشه تو راهپیماییها، همینها رو دستمون میگیریم و شعار میدیم.»
لبخند کجی زد و گفت: « اون موقع هنوز به ایران حمله نکرده بود، اون موقع هنوز زن و بچهی ایرانی رو نَکُشته بود، اون موقع هنوز گیلانِ قشنگمون رو شهرک صنعتی رشت رو نزده بود، اون موقع هنوز دست نذاشته بود روی غیرتمون.»
این حرف ها را گفت و رفت.
وسط راهپیمایی مشغول عکس گرفتن بودم که به طور اتفاقی، دوباره آن زن را دیدم، وسط جمعیت، آنچنان شعار میداد و پرچم را بالای سرش میچرخاند، که اصلا انگار نه انگار اولین باری هست که در راهپیمایی شرکت میکند.
✍امسلمه فرد | رشت
جمعه ۳۰ خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#حماسه_خشم_و_نصر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸قربونی🔸
به آلوچههای روی درخت نگاه میکنم کاملا پخته و سرخ شده. باید فکری به حالشان بکنیم. برکت خدا بماند روی درخت حیف میشود. بقول ننه عصمت:«خدا قهرش میگیره»
بعد از اینکه برای بار هزارم اخبار را چک میکنم گوشی را روی قفسه کتابخانه میگذارم.
همه به خط میشویم البته بابا بیشتر، هوای خرداد شهرمان اصلأ خردادی نیست، عجیب خنک است. آلوچه را میریزم وسط قابلمه بزرگ و شیلنگ را میگیرم روی هیکلشان. خواهرم آستینش را بالا میزند و خوب زیر و بالایشان میکند و مشت مشت میریزد داخل آبکش، زل زدهام به آلوچهها بیاراده میگویم: «با این همه آلوچه چیکار کنیم. خیلی زیاده» خواهرم لبخندی میزند و میگوید: «نگران چی هستی؟! رب آلوچه و لواشکش میکنیم. پولشم میدیم برای قربونی.» پدرم که سالها جبهه بوده و طعم جنگ را چشیده میگوید: «برای سلامتی رهبر و پیروزی جبهه اسلام»
✍فاطمه سادات مدنی| کیاشهر
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
882K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸من گیر کردم اینجا!🔸
روایتی از شهید علیرضا صمدی
پس از باران | روایت گیلان
🔸من گیر کردم اینجا!🔸 روایتی از شهید علیرضا صمدی
🔸من گیر کردم اینجا!🔸
چند ساعتی محوطهی معراج شهدای بهشتزهرا بودم و داشتم بخشهای مختلف را نگاه میکردم که خبر آوردند خانوادهی شهید برای وداع آمدهاند. از نالههای مادرشهید مشخص شد که گیلانی هستند. شهید علیرضا صمدی از سیاهکل. تصویری را که دیدم هیچ وقت فراموش نمیکنم. خانوادهی ساده و داغدار شهید دور پیکر در پرچم پیچیده شدهی پسرشان حلقه زدهبودند تا با او وداع کنند. پدر، مادر، همسر و خواهر. همه گریه میکردند. سالن معراج عجیب عطر شالیزار گرفته بود. مادر شهید بیتابی میکرد و گیلکی با خدا حرف میزد. آقا میثم، مسئول سالن معراج، از مداح خواست روضه بخواند تا خانواده راحتتر گریه کنند و کمی سبک شوند. همسر شهید مدام میگفت: «علیرضا، من با تو خوشبخت بودم». پدر شهید با دم مداح سینه میزد، اما حواسش بیشتر به بقیه بود. مثل پروانه چرخ میزد و پشت بقیه دست میکشید و دلداریشان میداد. مادر شهید یکباری از حال رفت. وداع با ذکر یا حسینی که مداح از جمعیت گرفت، خاتمه پیدا کرد. پیکر را بردند سردخانه تا آمبولانس بیاید و خانوادهی شهید دوشادوش هم با گریه و آرام آرام از سالن معراج خارج شدند و برگشتند به سالن انتظار.
پدر شهید اما ماند. خیالش از بقیه که راحت شد، رفت و یک گوشهای نشست. در قامت کشاورزی که دم غروب خورشید میرود و کناری از شالیزار برای خودش روی زمین مینشیند. آرام برای خودش عزاداری میکرد. قلبم آتش گرفت. سرش را پایین انداخته بود و با مداحی که در سالن پخش میشد برای خودش سینه میزد و زیر لب حرف میزد: «رفیق نیمه راه من، خداحافظ، خداحافظ...».
طاقت نیاوردم و رفتم پیشش تا شنوای داغ دلش باشم. میگفت: «من لیاقت شهادت نداشتم. پسرم لیاقت داشت. من گیر کردم اینجا، من گیر کردم. به من اسلحه بدن، بذارن من برم اسرائیل، من میرم. خدا لعنت کنه اسرائیل رو. خدا نابود کنه آمریکا رو.» کمی دلداریاش دادم. اما با صلابتتر از این بود که نیازی به دلداری من داشته باشد. بیشتر دوست داشتم او دلداریام بدهد! ادامه داد: «به پسرم گفتم: بابا مراقب باش. گفت: باشه بابا، ولی اگه من نرم، این نره، اون نره، کی کشور رو نگه داره؟» بغلش کردم و گفتم: «منم بچهی گیلان هستم. به وقتش همه ما میریم سر وقت اسرائیل. مراقب خودتان، مراقب خونواده باشید.» گفت: «چشم» و برایم دعا کرد.
✍رسا پورباقی | تهران
۲۹ خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#حماسه_خشم_و_نصر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸چنین شور و شهامتی را ندیده بودم🔸
💠 نماز جمعه ۳۰ خردادماه رشت بهروایت شاهد چهل ساله
آقای جهاندیده مکبر نماز جمعه رشت است؛ جهاندیده که سالیانی است جهانِ نمازجمعههای رشت را دیده پس از پایان مراسم راهپیمایی، وقتی از او میپرسند: «جمعیت راهپیمایی سی خرداد نمازجمعهی نصر و خشم را در مقایسه با دیگر سالها چطور میبینید؟»
میگوید: «روز حساسی بود و مردم هم احساس حساسی داشتند. از زمانیکه نمازجمعه رشت شروع شد، یعنی از دهه شصت که مجری مراسمِ حاج آقا احسانبخش بودم تا حالا، خدا وکیلی مثل امروز ندیدم. امروز حتی نسبت به زمان جنگ هم شلوغتر بود.
راهپیمایی تلفیقی بود از آدمهای داخل که برای نماز آمده بودند و یک سری آدمهایی که بیرون ایستاده بودند.
معمولاً در راهپیماییها خیلی از مردم در مسیر به ما پیوند میخورند. امروز هم اینجوری بود. میتوانم بگویم که تا نزدیک مصلی جمعیت بود و از اینور هم تا نزدیک فرهنگ. واقعاً عجیب بود. من احساس میکنم اگر فیلم هوایی گرفته باشند، میشود تشخیص داد که طول جمعیت از تمام راهپیماییهای بیست و دو بهمن این سالها هم طولانیتر بود. الحمدلله، این از عنایت خداست. خدا با این انقلاب است.
وقتی میگویم امروز حساس بود برای این است که دشمن گفته من میزنم و زده. دیشب شهر ما را زده. مردم نه تنها نترسیدند؛ خودشان آمدند، بچه کوچکشان را آوردند، خانمشان را آوردند. شور بیشتری هم داشتند و شعارها را محکمتر میدادند. همه آمدند پای کار که بگویند ما نمیترسیم. این شهامت است دیگر، شجاعت است. با اینکه میدانند دشمن گفته من میزنم، ولی آمدند! تهران، تبریز، رشت، همه جا، همه جا...»
✍طاهره مشایخ| رشت
۳۰ خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#حماسه_خشم_و_نصر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸ست پدر و پسری🔸
بابا ببین چقدر مرد شدم. گفته بودم هر جا بری باهات میام.
بابا ببین چقدر لباسست مارو شبیهتر کرده.
بابا یادت هست گفتم عاشق پرچم ایرانم.
✍زهرا عموئی| رشت
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش