🔸مادره دیگه🔸
بخش دوم
همان ابتدا سر بحث باز شد، موضوع حملهی دیشب اسرائیل به شهرک صنعتی سپیدرود.
راننده با عصبانیت شروع کرد: «دیشبم شهرک صنعتی رو زدن. همه شیشه های خونه ما ریخت.»
مرد میانسال گفت: « اینا همش ترقه بازیه بابا، هیچ کاری نمیتونن کنن.»
من هم گفتم: « اینا بیشتر برای اینه که مردم رو بترسونن.»
راننده با اعتراض گفت« ترقه چیه؟ ترس چیه؟ میگم شیشه هامون ریخت، یه صدای انفجار اومد، آسمون از شعله روشن شده بود.»
آقای میانسال بحث را دست گرفت؛ از استیصال اسرائیل؛ از قدرتمند بودن ایران؛ از اینکه باید مقاومت کنیم و جواب متجاوز را بدهیم همینطور که قرن هاست مقابل متجاوزان به خاکمان ایستادهایم.
آقایراننده که حالا آرامتر شدهبود گفت: « آره اینا فکر کردن جنگ که بشه، مردم عصبانی میشن میریزن تو خیابون. نمیدونستن ما سرِ خاکمون حساسیم. متحد میشیم»
گفتم:«ان شا الله که خدا کمک کنه بتونیم تو همین جنگ اسرائیل رو نابود کنیم.»
مرد میانسال گفت:« اصلا باید همینجوری باشه، وگرنه خودشو تقویت میکنه باز به ما حمله میکنه.»
ادامه دادم: «خدا رو شکر مردمم همراه هستن.»
مرد میانسال گفت:« آره، اصلا خیلیا که مخالف نظام بودن اعلام آمادگی کردن، از ایران حمایت کردن.»
آقای راننده ادامه داد:« اگه اعتراضی هست بین خودمونه. نارضایتی از عملکرد مسئولینه، دعوای خانوادگی رو جلوی بیگانه نمیبرن که.»
چشمم به دست راننده افتاد زیر انگشت شصتش نوشته بود مادر. گفتم:« شما هم رو دستتون نوشتید مادر، وطن هم مادر ماست.»
راننده لبخندی زد و گفت:«مادره دیگه، چه کنیم.»
✍مهسا ساقی بیرق | رشت
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#حماسه_خشم_و_نصر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
پس از باران | روایت گیلان
🔸دادش کایکو در بهشت زهرا🔸
🔸داداش کایکو در بهشت زهرا🔸
اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، نظم و انضباط و تعهد کارکنان بود. همه چیز سر جایش و بادقت انجام میشد. پیکرها که با آمبولانس میآمد، به ترتیب به سالن تطهیر منتقل و یکیک غسل و کفن میشدند. طبق کد ارسالی و نام، برچسب میخوردند و روی برانکارد به صف میشدند تا ماشین انتقال به سردخانه برسد. پیکرهایی که هنوز شناسایی نشده بودند، برچسب «شهید گمنام» میخورد و میرفتند سردخانه تا زمانی که بستگانشان پیدا شوند و تست دی ان ای آنها مطابقت پیدا کنه.
فشار کاری روزهای اول بعد از آغاز حمله، زیاد بود و به خاطر تعداد زیاد پیکرهای مطهر، بعضاً شیفت شب هم مانده بودند پای کار. غسالها حرف زیاد داشتند. یکیشان میگفت اینجور نیست که فکر کنید؛ ما دیگر عادت کردهایم. بعضی پیکرها را که میبینیم ما هم گریهمان میگیرد و چند مورد را برایم نقل کرد. باور کردنش برایم سخت بود. منتظر بودم تا آمبولانس شهدا بیاید و توصیفاتی را که شنیدم، با چشم ببینم. چند دقیقهای نگذشت که آمبولانس حامل بیست شهید رسید. اجساد در داخل کاور بودند و به خاطر گرمای هوا و طول کشیدن روند آواربرداری، اکثراً بوی بسیار تندی داشتند. چند دقیقهای که ماندم، بوی شدید، ماندن را برایم دشوار کرد. مسئول آنجا برایم ماسک آورد اما باز افاقه نمیکرد. با خودم گفتم اینها چطور مداوم در این فضا کار میکنند؟
چند دقیقه بعد دیدم یکی از پرسنل چند عود آورد و آتش کرد و در دو سه جا از راهروی انتقال پیکرها قرار داد. کمی تأثیر داشت. داخل سالن رفتم. کاورها باز میشدند و نیمتنه پیکرها را میدیدم. دیدهها از شنیدهها جانکاهتر بود. قلم، بار مظلومیت این شهدا را نمیتواند بکشد. غسالها ولی با روحیهی بالا و بیوقفه کار میکردند. پیکرها کاملاً با عزت و احترام جابهجا میشدند. یکبار نشنیدم حتی بین خودشان پیکرها را با لفظی غیر از «شهید» خطاب کنند.
داخل سالن تطهیر بوی تند به اوج خودش رسید و ماندن را برایم سخت کرد. غسال جوانی با چیزی شبیه دودی زنبوردارها آمد و به اندازه مصرف چند ماه یک خانواده، اسفند داخلش ریخت و آتش زد. بعد آتش را خاموش کرد و با فشار اهرم آن، دود زیادی تولید کرد تا بر فضا غالب شود. وقتی دید دودها بیشترش سمت من میآید، با خنده گفت: اگر اسرائیل با موشکهاش شما رو نکشه، من با دود این شما رو میکشم. معلوم بود از آن شر و شورها هست. سرخوشیاش به من هم منتقل شد و برای اولین بار از قرارگیریام در آن فضای غمآلود لبخند زدم. همان لحظه دوست میانسالش که سربند سفیدی به سبک ساموراییها به پیشانیاش بسته بود، رسید و گفت: ببین، میخواهم دو سه تا عود اینجوری بگذارم بالای سرم و روشن کنم. جوان خندید و گفت: مثل داداش کایکو! من حیرت کردم از این تصویر سازی دقیق. یک دفعه پرت شدم به کودکیام. میتیکومان شیرینترین کارتون برای ما دهه شصتیها بود. چه لذتی داشت آنجایی که ظلم فراگیر میشد و یک اقلیت چند نفره ورق را در آخرین لحظه بر میگرداندند. از آن نشان مخصوص حاکم بزرگ نگویم که چطور معجزه میکرد! در همین فکرها بودم که فریاد جوان مرا به ۱۴۰۱ پرت کرد: شادی روح شهدا بلند صلوات. داداش کایکو و بقیه غسالها یک صدا صلوات فرستاند.
✍رسا پورباقی | تهران
۲۸ خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#روایت_تهران
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸غیرت🔸
با یک خانوم محجبه در حال گفتگو بود، میپرسید: «بجز این پوسترها، چیز دیگهای نیست که مَتنِش بزرگتر و خاصتر باشه؟»
خانم محجبه به نرمی پاسخ داد: «همیشه تو راهپیماییها، همینها رو دستمون میگیریم و شعار میدیم.»
لبخند کجی زد و گفت: « اون موقع هنوز به ایران حمله نکرده بود، اون موقع هنوز زن و بچهی ایرانی رو نَکُشته بود، اون موقع هنوز گیلانِ قشنگمون رو شهرک صنعتی رشت رو نزده بود، اون موقع هنوز دست نذاشته بود روی غیرتمون.»
این حرف ها را گفت و رفت.
وسط راهپیمایی مشغول عکس گرفتن بودم که به طور اتفاقی، دوباره آن زن را دیدم، وسط جمعیت، آنچنان شعار میداد و پرچم را بالای سرش میچرخاند، که اصلا انگار نه انگار اولین باری هست که در راهپیمایی شرکت میکند.
✍امسلمه فرد | رشت
جمعه ۳۰ خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#حماسه_خشم_و_نصر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸قربونی🔸
به آلوچههای روی درخت نگاه میکنم کاملا پخته و سرخ شده. باید فکری به حالشان بکنیم. برکت خدا بماند روی درخت حیف میشود. بقول ننه عصمت:«خدا قهرش میگیره»
بعد از اینکه برای بار هزارم اخبار را چک میکنم گوشی را روی قفسه کتابخانه میگذارم.
همه به خط میشویم البته بابا بیشتر، هوای خرداد شهرمان اصلأ خردادی نیست، عجیب خنک است. آلوچه را میریزم وسط قابلمه بزرگ و شیلنگ را میگیرم روی هیکلشان. خواهرم آستینش را بالا میزند و خوب زیر و بالایشان میکند و مشت مشت میریزد داخل آبکش، زل زدهام به آلوچهها بیاراده میگویم: «با این همه آلوچه چیکار کنیم. خیلی زیاده» خواهرم لبخندی میزند و میگوید: «نگران چی هستی؟! رب آلوچه و لواشکش میکنیم. پولشم میدیم برای قربونی.» پدرم که سالها جبهه بوده و طعم جنگ را چشیده میگوید: «برای سلامتی رهبر و پیروزی جبهه اسلام»
✍فاطمه سادات مدنی| کیاشهر
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
882K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸من گیر کردم اینجا!🔸
روایتی از شهید علیرضا صمدی
پس از باران | روایت گیلان
🔸من گیر کردم اینجا!🔸 روایتی از شهید علیرضا صمدی
🔸من گیر کردم اینجا!🔸
چند ساعتی محوطهی معراج شهدای بهشتزهرا بودم و داشتم بخشهای مختلف را نگاه میکردم که خبر آوردند خانوادهی شهید برای وداع آمدهاند. از نالههای مادرشهید مشخص شد که گیلانی هستند. شهید علیرضا صمدی از سیاهکل. تصویری را که دیدم هیچ وقت فراموش نمیکنم. خانوادهی ساده و داغدار شهید دور پیکر در پرچم پیچیده شدهی پسرشان حلقه زدهبودند تا با او وداع کنند. پدر، مادر، همسر و خواهر. همه گریه میکردند. سالن معراج عجیب عطر شالیزار گرفته بود. مادر شهید بیتابی میکرد و گیلکی با خدا حرف میزد. آقا میثم، مسئول سالن معراج، از مداح خواست روضه بخواند تا خانواده راحتتر گریه کنند و کمی سبک شوند. همسر شهید مدام میگفت: «علیرضا، من با تو خوشبخت بودم». پدر شهید با دم مداح سینه میزد، اما حواسش بیشتر به بقیه بود. مثل پروانه چرخ میزد و پشت بقیه دست میکشید و دلداریشان میداد. مادر شهید یکباری از حال رفت. وداع با ذکر یا حسینی که مداح از جمعیت گرفت، خاتمه پیدا کرد. پیکر را بردند سردخانه تا آمبولانس بیاید و خانوادهی شهید دوشادوش هم با گریه و آرام آرام از سالن معراج خارج شدند و برگشتند به سالن انتظار.
پدر شهید اما ماند. خیالش از بقیه که راحت شد، رفت و یک گوشهای نشست. در قامت کشاورزی که دم غروب خورشید میرود و کناری از شالیزار برای خودش روی زمین مینشیند. آرام برای خودش عزاداری میکرد. قلبم آتش گرفت. سرش را پایین انداخته بود و با مداحی که در سالن پخش میشد برای خودش سینه میزد و زیر لب حرف میزد: «رفیق نیمه راه من، خداحافظ، خداحافظ...».
طاقت نیاوردم و رفتم پیشش تا شنوای داغ دلش باشم. میگفت: «من لیاقت شهادت نداشتم. پسرم لیاقت داشت. من گیر کردم اینجا، من گیر کردم. به من اسلحه بدن، بذارن من برم اسرائیل، من میرم. خدا لعنت کنه اسرائیل رو. خدا نابود کنه آمریکا رو.» کمی دلداریاش دادم. اما با صلابتتر از این بود که نیازی به دلداری من داشته باشد. بیشتر دوست داشتم او دلداریام بدهد! ادامه داد: «به پسرم گفتم: بابا مراقب باش. گفت: باشه بابا، ولی اگه من نرم، این نره، اون نره، کی کشور رو نگه داره؟» بغلش کردم و گفتم: «منم بچهی گیلان هستم. به وقتش همه ما میریم سر وقت اسرائیل. مراقب خودتان، مراقب خونواده باشید.» گفت: «چشم» و برایم دعا کرد.
✍رسا پورباقی | تهران
۲۹ خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#حماسه_خشم_و_نصر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸چنین شور و شهامتی را ندیده بودم🔸
💠 نماز جمعه ۳۰ خردادماه رشت بهروایت شاهد چهل ساله
آقای جهاندیده مکبر نماز جمعه رشت است؛ جهاندیده که سالیانی است جهانِ نمازجمعههای رشت را دیده پس از پایان مراسم راهپیمایی، وقتی از او میپرسند: «جمعیت راهپیمایی سی خرداد نمازجمعهی نصر و خشم را در مقایسه با دیگر سالها چطور میبینید؟»
میگوید: «روز حساسی بود و مردم هم احساس حساسی داشتند. از زمانیکه نمازجمعه رشت شروع شد، یعنی از دهه شصت که مجری مراسمِ حاج آقا احسانبخش بودم تا حالا، خدا وکیلی مثل امروز ندیدم. امروز حتی نسبت به زمان جنگ هم شلوغتر بود.
راهپیمایی تلفیقی بود از آدمهای داخل که برای نماز آمده بودند و یک سری آدمهایی که بیرون ایستاده بودند.
معمولاً در راهپیماییها خیلی از مردم در مسیر به ما پیوند میخورند. امروز هم اینجوری بود. میتوانم بگویم که تا نزدیک مصلی جمعیت بود و از اینور هم تا نزدیک فرهنگ. واقعاً عجیب بود. من احساس میکنم اگر فیلم هوایی گرفته باشند، میشود تشخیص داد که طول جمعیت از تمام راهپیماییهای بیست و دو بهمن این سالها هم طولانیتر بود. الحمدلله، این از عنایت خداست. خدا با این انقلاب است.
وقتی میگویم امروز حساس بود برای این است که دشمن گفته من میزنم و زده. دیشب شهر ما را زده. مردم نه تنها نترسیدند؛ خودشان آمدند، بچه کوچکشان را آوردند، خانمشان را آوردند. شور بیشتری هم داشتند و شعارها را محکمتر میدادند. همه آمدند پای کار که بگویند ما نمیترسیم. این شهامت است دیگر، شجاعت است. با اینکه میدانند دشمن گفته من میزنم، ولی آمدند! تهران، تبریز، رشت، همه جا، همه جا...»
✍طاهره مشایخ| رشت
۳۰ خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#حماسه_خشم_و_نصر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸ست پدر و پسری🔸
بابا ببین چقدر مرد شدم. گفته بودم هر جا بری باهات میام.
بابا ببین چقدر لباسست مارو شبیهتر کرده.
بابا یادت هست گفتم عاشق پرچم ایرانم.
✍زهرا عموئی| رشت
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
پس از باران | روایت گیلان
🔸گیلمرد و ترامپ🔸 نمایشی برای راهپیمایی خشم و نصر
🔸گیلمرد و ترامپ🔸
روز قبل راهپیمایی، به صورت مشترک صحبتی با آقای پورجعفری مسئول رویدادهای حوزه هنری داشتیم و تصمیم گرفتیم نمایشی با مضمون اتفاقات یک هفته اخیر و تهدید جانی ترامپ علیه رهبری در راهپیمایی اجرا شود.
از آنجایی که ازدحام جمعیت در چنین راهپیماییهایی زیاد است، قاعدتاً نمیشد اجرای ساکنی داشت. به همین حساب باید طرحی ارائه میدادیم که در طول مسیر قابل اجرا باشد. چند ایده را وسط گذاشتیم تا در نهایت این اجرا مورد پذیرش قرار گرفت و با مشورت سعی کردیم که طرح را پرورش دهیم. بلافاصله هماهنگیها با بازیگران انجام شد. جهت تولید و اجرای این اثر برای روز راهپیمایی، فقط یک روز وقت داشتیم. در همین فرصت محدود آماده شدیم و تا دقیقه نود درحال برنامهریزی بودیم.
قطعاً با اتفاقات اخیر، ملت ایران متوجه شدهاند که نتانیاهو گماشتهای بیش نیست و این ترامپ است که تمام این اتفاقات را مدیریت میکند. پس به تصویر کشیدن واقعیت، مهمترین اصل برای به نمایش گذاشتن بود. فردِ کنار ترامپ، لباس مردانهی گیلانی پوشیده که نشان میدهد گیل مردان وقتی پا به میدان نبرد بگذارند، قطعاً جای مجالی برای ترامپ نخواهد بود. دستان ترامپ هم با شال کمر گیل مرد بسته شده بود. در حین اجرا، ارتباط مردم با بازیگران، تأثیرپذیری مستقیم در شعار سر دادن و عکسهایی که با موبایلهای خود میگرفتند برای نشر در رسانهها، مورد توجه بود و در کنار اینها نمایش مستقیم در شبکه خبر و شبکه استانی باران هم پخش شد.
پ.ن.: این نمایش تولید دفتر تئاتر بچههای مسجد حوزه هنری گیلان است.
✍مرتضی زحمتکش | رشت
۳۰ خرداد ۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
#حماسه_خشم_و_نصر
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش
🔸اسرائیل از ترس سکته میکنه🔸
صدای انفجار بلند بود، تعدادی از همسایهها از خانهها بیرون آمدند و هرکس جلوی دربخانهی خود، متحیر به آسمان نگاه می کرد. چند لحظهای از تعجب، هاج و واج مانده بودند، و با چشمانی درشت و بهتزده و ظاهری ژولیده و از خواب پریده، به هم نگاه میکردند. چندنفری پرسیدند:« کجا رو زده؟» در همان حین، صدای پسربچهی یکی از همسایهها توجه بقیه را جلب کرد.
پسرک ۶هفتسال بیشتر نداشت، همینجور یکسره اشک میریخت و با صدای گریان میگفت: «بابا، بابایی، من میترسم.» پدر که معلوم بود انقدر با عجله از خواب پرید که فرصت نکرده بود لباس مناسبی بپوشد با همان زیر پیراهنی نازک و شلوارک و دمپایی زنانه که نصف پایش از آن بیرون بود، به محض شنیدن صدای گریه، شتابان از سر کوچه دوید و خوش را رساند به فرزندش. جلوی پسربچه زانو زد و دستانِ کوچک فرزندش را در دستان پُر عاطفه و البته زُمُختِ کارگریاش، جا کرد و با نگاهِ مهربانانهی پدرانه گفت: «امیرعلی، امیرعلی جان، تو پسرِ قهرمان منی، یادته چقدر کُشتی گیله مَردی میگرفتیم و تو منو شکست میدادی؟ این اسرائیل که هیچی نیست، فقط هارت و پورت اَلَکیه، اون هیچ وقت زورش به ما گیلهمردهای قهرمان نمیرسه، گریه نکن بابا، شجاع باش، نگاه کن چه بازوهای قویای داری. تا وقتی منو تو کنار هم باشیم، هیچکی حریف ما نیست، اسرائیل که چیزی نیست، ما کل دنیا رو حرفیم، ما خدارو داریم.» پسرک با شنیدن حرف هایِ آشنایِ پدر، کمی به خودش آمد، لبخندی از شوق بر چهرهی معصومانهاش نشست. خودش را جا کرد در آغوشِ اَمنِ پدر.
همسایه ها که محو تماشای این صحنهی عاشقانهی پدر و پسری بودند، انگار برای چند لحظه کلاً یادشان رفت که شهرک صنعتی سپیدرود رشت، مورد حملهی موشکیِ دشمن قرار گرفته. آمدند پیش امیرعلی و یکی یکی قربان صدقهاش رفتند، دختر جوانی با چادر نماز گُل گُلی، گفت:« وای ۲تا از دندونهاشو موش خورده.» آقای جوانی که کنار همسرش بود و فرزندِ پنج، شش ماههاش را در بغل داشت، با لحنی محبتآمیز گفت: «ما همه کنار هم هستیم امیرعلی جان، دشمن حریف بابات نمیشه، دیگه چه برسه اگر ما همسایهها هم بخوایم جمع بشیم و زورمون رو بذاریم رو هم، میدونی چقدر قویتر میشیم؟ اسرائیل از ترس سکته میکنه.»
✍ ام سلمه فرد | رشت
خرداد۱۴۰۴
#روایت_الی_بیتالمقدس
🖊️ قلم ما، اسلحه ما☄️
📥 ارسال روایت ها: (از طریق پیامرسان)
@pas_az_baaraan
پس از باران | روایتهای گیلان در ایتا، بله، ویراستی و سروش