eitaa logo
پاسخ به شبهات وسئوالات ونکات اخلاقی وداستانهای آموزنده تاریخی جذاب، مفید ،شیرین
2.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
8.9هزار ویدیو
101 فایل
https://eitaa.com/joinchat /4020764681C7aaad105a7 ارتباط با ادمین و ارسال سوالات @Adminpasohk
مشاهده در ایتا
دانلود
52.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 ویژه_برنامه | صدیقه شهیده 🔹سیره حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در تبرّی از دشمنان و اعلام برائت از آنان @pasokh0👈👈👈عضویت
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕋 احکام_شرعی ⁉️ آیا جا به جایی در نماز باعث بطلان نماز می‌شود؟ @pasokh0👈👈👈عضویت
21.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 ویژه_برنامه | صدیقه شهیده 🔹 غضب حضرت زهرا سلام الله علیها از خلیفه اول @pasokh0👈👈👈عضویت
✅ عده‌ای در این دنیا خود را می‌فروشند و عده‌ای خود را می‌خرند علی علیه السلام می‌فرماید: «مردم در این دنیا دو دسته‌اند: یک دسته به بازار این جهان می‌آیند و خودشان را می‌فروشند و برده می‌سازند؛ دسته دوم مردمی هستند که خود را در این بازار می‌خرند و آزاد می‌سازند». آری، محصول زندگی برخی از افراد -که متأسفانه هنوز اکثریت افراد بشر را تشکیل می‌دهند- بردگی و خودفروشی و شخصیت خود را از دست دادن و به تعبیر قرآن خودباختن و خودزیان کردن است، بندگی شهوت و حرص و خشم و کینه است، اسارت در بند عادات جاهلانه و رسوم بی‌منطق و نامعقول است، تقلید از مد و تابعیت این اصل است که «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو». یک دسته در بازار این جهان خود را می‌فروشند به پول و مقام و هوا و هوس و تجمل و مد و تقلید؛ و دسته دیگر شخصیت واقعی و انسانی خود را باز می‌یابند، یک دنیا بزرگواری و عزت نفس و مناعت و شرافت و راستی و استقامت و عدالت و تقوا و حقیقت‌خواهی و ایمان و معنویت برای خود ذخیره می‌کنند، در این بازار آن نرخی را به رسمیت می‌شناسند که قرآن تعیین کرد که هیچ چیزی ارزش ندارد که آدمی خود را به آن بفروشد. 📚استاد مطهری، حکمت‌ها و اندرزها، ج۱، ص۲۱ (با تلخیص) @pasokh0👈👈👈عضویت
     شهادت حضرت فاطمه زهرا ( س) تسلیت باد 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤                 سوختی فاطمه جان ، از غمِ هجرانِ پدر جان فدایِ پدر و آیه ی قرآنِ پدر رفتی و جان تو شد از غم داغش خاموش در همان خانه شدی یکسره گریان پدر چه شد آن حُرمت و آن نور دل پیغمبر که خزان گشت و نماند از پسِ هجران پدر دو سه ماهی نگذشت از غم هجر بابا که شدی بعد پدر ، یک تنه مهمان پدر وای از آن لحظه که آمد به برت همسر تو‌ که بگیرد سر تو چون سر جانان پدر هر چه می گفت تکلم بنما فاطمه جان نشنید از تو کلامی گل و ریحان پدر چشم خود باز نمودی به دو چشمان علی گوئیا باز شده پلک دو چشمان پدر تا نبی رفته از این دار فنا سوی بقا شد جدا شاخه ی بستان و گلستان پدر ابنِ عمّ نبی از جورِ عدو خانه نشین همسرش فاطمه می سوخت ز هجران پدر علی از ظلم و ستم بعد پیمبر می سوخت فاطمه گشته غمین همچو علی جانِ پدر یک دمی شِکوِه نکرد از غم دوران به علی وقتِ رفتن شده نالان گل و ریحان پدر چه کند فاطمه با دیده ی گریان علی  ؟ چشم دل وابکند رو به عزیزان پدر بدن فاطمه شد آب ز آزار عدو پیش چشمان علی سلسله جنبان پدر صحبت فاطمه اش مایه آرامش اوست بعد از آن داغ غم و شام غریبان پدر فاطمه اُمّ ابیهاست چرا دلخون شد ؟  تکیه گاه پدر و در دل و دامان پدر می زند بوسه به دستان شریفش بابا دخت باباست ولی گوهر ایمان پدر چه کند حیدر کرّار ز داغ و اِلَمش ؟ چه دهد شرح در این واقعه بر جان پدر ؟ چه کلامی به دلش راحت جان می بخشد ؟ چه سلامی که شبیه است به قرآن پدر ؟ نه توانی که دهد شرحِ پریشانی خود نه قیامی که زند بوسه به طفلان پدر دل زهرا شده پاره ز غم و رنج علی ز غمش ناله کند بر دلِ نالان پدر دل زهرا شده گلگون ز غم و داغ پدر که خزان گشت و نماند از پسِ هجرانِ پدر 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤                                 @pasokh0👈👈👈عضویت
«کلیدِ گمشده» 🔰روزی روزگاری مردی برای رفتن به سفر آماده می‌شد. اما هرچه گشت، کلیدِ صندوقچه‌ی قفل‌دار را پیدا نکرد. دستش از جیب‌ها به زیر تخت و حتی تا حیاط رفت—ولی کلید نیامد. زنش گفت: «نگران نباش، شاید جایی افتاده باشد.» مرد با عصبانیت گفت: «نه! اگر دیر بشه، سفرم خراب می‌شه. کلید باید همین الان پیدا بشه!» آشفته و بی‌قرار، صندوقچه را چند بار محکم امتحان کرد و حتی گفت: «شاید اصلاً بی‌فایده‌ست. این صندوقچه هم مثل خیلی چیزهای دیگه، به درد نمی‌خوره.» 💠همان لحظه، صدایی از گوشه‌ی خانه آمد. پسر کوچکش با خنده وارد شد و گفت: «بابا! کلید اونجاست… ولی توی چیزی پنهان شده که تو پیدا نمی‌کردیش.» مرد فکر کرد شوخی می‌کند، اما کودک کلید را از داخل یک پارچه‌ی تاخورده بیرون آورد؛ پارچه‌ای که مرد برای جمع‌کردن لباس‌ها کنارش گذاشته بود، بدون اینکه دقیق نگاه کند. مرد کلید را گرفت، نفسش را آرام بیرون داد و گفت: «پس این همه کلنجار برای چی بود؟!» 🔹زن با مهربانی گفت: «گاهی عجله باعث می‌شه چشمِ آدم دنبالِ چیزی باشه که نمی‌دونه کجاست.» پسر ادامه داد: «کلید توی جایی بود که تو سریع از کنارش رد می‌شدی.» مرد به صندوقچه نگاه کرد و آرام‌تر از قبل گفت: «فهمیدم… وقتی با عصبانیت دنبال راه‌حل می‌گردی، مغزت راه‌ها رو نمی‌بینه.» 🔸 پند حکایت عجله و عصبانیت، بیشتر از اینکه مشکل را حل کند، دید آدم را کور می‌کند. اول فکر، بعد حرکت.               @pasokh0👈👈👈عضویت
«دو سنگ در رودخانه» 🔰در کنار رودخانه‌ای خروشان، دو سنگ بزرگ سال‌ها کنار هم افتاده بودند. یکی از سنگ‌ها همیشه غر می‌زد: «چرا این آب هر روز به من می‌خورد؟ چرا این‌قدر سختی می‌کشم؟ کاش جای دیگری بودم.» سنگِ دیگر آرام بود. می‌گفت: «آب کار خودش را می‌کند. شاید حکمتی در این جریان باشد.» سال‌ها گذشت. آبِ رودخانه، سنگِ آرام را صیقلی و صاف کرد؛ آن‌قدر زیبا که روزی مردی هنرمند آن را برداشت و از آن مجسمه‌ای ساخت که در میدان شهر قرار گرفت. اما سنگِ غرغرو، چون همیشه خودش را از جریان آب کنار می‌کشید و پشت صخره‌ای پنهان می‌شد، همان‌طور زبر و خشن باقی ماند. نه تغییر کرد، نه پیش رفت. روزی که مردم برای دیدن مجسمه جمع شده بودند، سنگِ باقی‌مانده زیر لب گفت: «چرا او انتخاب شد و من نه؟» صدای آرام رودخانه پاسخ داد: «چون او سختی را پذیرفت و تغییر کرد، تو اما از آن فرار کردی.» 💠 پند : گاهی سختی‌ها ما را نمی‌شکنند؛ ما را می‌سازند. اگر از جریان زندگی فرار نکنیم، صیقلی‌تر و ارزشمندتر می‌شویم               @pasokh0👈👈👈عضویت
درختِ بی‌ثمر و سایه‌ی بلند 🔰آورده‌اند که در باغی بزرگ، درختی بود بسیار بلند و ستبر، با شاخ‌هایی گسترده و برگی بسیار. هر که از کنار آن می‌گذشت، از سایه‌اش بهره می‌برد و در عظمتش نظر می‌کرد. درخت خود را از همه‌ی درختان باغ برتر می‌دانست و با نخوت می‌گفت: «مرا بنگرید که چگونه از همه بلندترم و سایه‌ام از همه بیشتر است.» در همان باغ، درختی دیگر بود کوتاه‌تر، نه چندان خوش‌منظر و نه صاحب شاخ و برگ بسیار؛ اما هر سال میوه‌ای شیرین و فراوان می‌داد. باغبان، بیشتر به پای او آب می‌ریخت و خاکش را نرم می‌کرد. درختِ بلند این معنی را برنتافت و گفت: «عجبا! مرا که زینت باغم، کمتر می‌پروری و آن درختِ کم‌بالا را بیش از من خدمت می‌کنی؟» باغبان گفت: «بلندی اگر بی‌ثمر باشد، جز سایه‌ای فریبنده نیست. مردم از درخت، میوه خواهند، نه دعویِ بزرگی.» درختِ بلند از این سخن برآشفت و خاموش ماند. اما در دل، باغبان را نادان شمرد. چون بادهای سختِ پاییزی وزیدن گرفت، آن درختِ بلند که درونش سست و بی‌بار بود، تاب نیاورد و یکی از شاخه‌های بزرگش شکست و بر زمین افتاد. نه کسی از شکستن آن اندوهگین شد و نه جز هیزم، از آن کاری آمد. اما آن درختِ کوچکِ میوه‌دار، اگرچه شاخه‌هایش زیر بارِ میوه خم می‌شد، استوار ماند و مردمان از ثمرش خوردند و باغبان تخم آن را در باغ‌های دیگر نیز نشاند. آن‌گاه درختِ بلند، اگر زبانِ عبرت می‌داشت، می‌گفت: «کاش به جای فخر کردن به بلندی، همت در باروری می‌کردم.» 💠پند حکایت ارزش آدمی به نمود و بزرگیِ ظاهر نیست، بلکه به سودی است که به دیگران می‌رساند. چه بسیار کسان که در چشم‌ها بزرگ‌اند، اما در عمل تهی؛ و چه بسیار فروتنان که خیرشان به خلق می‌رسد               @pasokh0👈👈👈عضویت
آیت الله حائری شیرازی: 🔸مرحوم آقا شیخ محمدحسین زاهد در یکی از مساجد مهم بازار، نماز می‌خواند. یک روزی بچه‌ها خیلی سر و صدا کردند و صدایشان به مسجد رسید. به خادم مسجد گفت: برو به سردستۀ این بچه‌ها بگو بیا امام جماعت با تو کار دارد. او در جواب خادم با همان اخلاق خودش گفت: ما که با آقا کاری نداریم؛ آقا اگر کار دارد، خودش بیاید. آقا از مسجد بیرون آمد و روی سکو نشست. او آمد و نشست و آقا با او نرم صحبت کرد و گفت: بازی‌هایتان را بکنید؛ اما اذان را که گفتند، بچه‌ها را برای نماز بیاور مسجد. گفت: باشد؛ فردا می‌آییم. فردا آمدند مسجد؛ اما وضو و نماز بلد نبودند. نگاه کردند که دیگران چطور وضو می‌گیرند. در نماز هم یکی رکوع می‌رفت، یکی سجده. بعضی از نمازگزاران آمدند به آقا گفتند: ما امروز نفهمیدیم چه نمازی خواندیم. اگر بناست این بچه‌ها به مسجد بیایند، ما دیگر اینجا نمی‌آییم. آقا گفت: شما بروید مسجد آقا سید عزیزالله. 🔸جمعه‌ها با آنها می‌رفت تفریح. وقتی که با آنها رفیق شد، شروع کرد درس‌های مقدمات را به آنها یاد داد و به تدریج درست شدند و در بازار کاسب شدند. وقتی ایشان مریض شد و دکتر احساس کرد که دارد از دنیا می‌رود، گفت: آقا شما پسر دارید؟ ایشان به خاطر مشکلاتی ازدواج نکرده بود. گفت: بله. پانصد تا! همین‌ها بچه‌هایش بودند. آن بچه‌ای که گفته بود: «ما که با آقا کار نداریم؛ آقا اگر کار دارد، خودش بیاید»، شد رئیس یک کارخانه در تهران که اهل خیر است. 📚راه رشد، ج ۱، ص ۸۰ و ۸۱ ⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️     @pasokh0👈👈👈عضویت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕋 احکام_شرعی ⁉️ آیا میتوان در نماز مستحبی از ایستاده به نشسته تغییر حالت دهیم؟‌ @pasokh0👈👈👈عضویت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا