«کلیدِ گمشده»
🔰روزی روزگاری مردی برای رفتن به سفر آماده میشد. اما هرچه گشت، کلیدِ صندوقچهی قفلدار را پیدا نکرد. دستش از جیبها به زیر تخت و حتی تا حیاط رفت—ولی کلید نیامد.
زنش گفت: «نگران نباش، شاید جایی افتاده باشد.»
مرد با عصبانیت گفت: «نه! اگر دیر بشه، سفرم خراب میشه. کلید باید همین الان پیدا بشه!»
آشفته و بیقرار، صندوقچه را چند بار محکم امتحان کرد و حتی گفت: «شاید اصلاً بیفایدهست. این صندوقچه هم مثل خیلی چیزهای دیگه، به درد نمیخوره.»
💠همان لحظه، صدایی از گوشهی خانه آمد. پسر کوچکش با خنده وارد شد و گفت:
«بابا! کلید اونجاست… ولی توی چیزی پنهان شده که تو پیدا نمیکردیش.»
مرد فکر کرد شوخی میکند، اما کودک کلید را از داخل یک پارچهی تاخورده بیرون آورد؛ پارچهای که مرد برای جمعکردن لباسها کنارش گذاشته بود، بدون اینکه دقیق نگاه کند.
مرد کلید را گرفت، نفسش را آرام بیرون داد و گفت: «پس این همه کلنجار برای چی بود؟!»
🔹زن با مهربانی گفت: «گاهی عجله باعث میشه چشمِ آدم دنبالِ چیزی باشه که نمیدونه کجاست.»
پسر ادامه داد: «کلید توی جایی بود که تو سریع از کنارش رد میشدی.»
مرد به صندوقچه نگاه کرد و آرامتر از قبل گفت:
«فهمیدم… وقتی با عصبانیت دنبال راهحل میگردی، مغزت راهها رو نمیبینه.»
🔸 پند حکایت
عجله و عصبانیت، بیشتر از اینکه مشکل را حل کند، دید آدم را کور میکند. اول فکر، بعد حرکت.
@pasokh0👈👈👈عضویت
«دو سنگ در رودخانه»
🔰در کنار رودخانهای خروشان، دو سنگ بزرگ سالها کنار هم افتاده بودند.
یکی از سنگها همیشه غر میزد:
«چرا این آب هر روز به من میخورد؟ چرا اینقدر سختی میکشم؟ کاش جای دیگری بودم.»
سنگِ دیگر آرام بود. میگفت:
«آب کار خودش را میکند. شاید حکمتی در این جریان باشد.»
سالها گذشت. آبِ رودخانه، سنگِ آرام را صیقلی و صاف کرد؛ آنقدر زیبا که روزی مردی هنرمند آن را برداشت و از آن مجسمهای ساخت که در میدان شهر قرار گرفت.
اما سنگِ غرغرو، چون همیشه خودش را از جریان آب کنار میکشید و پشت صخرهای پنهان میشد، همانطور زبر و خشن باقی ماند. نه تغییر کرد، نه پیش رفت.
روزی که مردم برای دیدن مجسمه جمع شده بودند، سنگِ باقیمانده زیر لب گفت:
«چرا او انتخاب شد و من نه؟»
صدای آرام رودخانه پاسخ داد:
«چون او سختی را پذیرفت و تغییر کرد، تو اما از آن فرار کردی.»
💠 پند :
گاهی سختیها ما را نمیشکنند؛ ما را میسازند. اگر از جریان زندگی فرار نکنیم، صیقلیتر و ارزشمندتر میشویم
@pasokh0👈👈👈عضویت
درختِ بیثمر و سایهی بلند
🔰آوردهاند که در باغی بزرگ، درختی بود بسیار بلند و ستبر، با شاخهایی گسترده و برگی بسیار. هر که از کنار آن میگذشت، از سایهاش بهره میبرد و در عظمتش نظر میکرد. درخت خود را از همهی درختان باغ برتر میدانست و با نخوت میگفت:
«مرا بنگرید که چگونه از همه بلندترم و سایهام از همه بیشتر است.»
در همان باغ، درختی دیگر بود کوتاهتر، نه چندان خوشمنظر و نه صاحب شاخ و برگ بسیار؛ اما هر سال میوهای شیرین و فراوان میداد. باغبان، بیشتر به پای او آب میریخت و خاکش را نرم میکرد.
درختِ بلند این معنی را برنتافت و گفت:
«عجبا! مرا که زینت باغم، کمتر میپروری و آن درختِ کمبالا را بیش از من خدمت میکنی؟»
باغبان گفت:
«بلندی اگر بیثمر باشد، جز سایهای فریبنده نیست. مردم از درخت، میوه خواهند، نه دعویِ بزرگی.»
درختِ بلند از این سخن برآشفت و خاموش ماند. اما در دل، باغبان را نادان شمرد.
چون بادهای سختِ پاییزی وزیدن گرفت، آن درختِ بلند که درونش سست و بیبار بود، تاب نیاورد و یکی از شاخههای بزرگش شکست و بر زمین افتاد. نه کسی از شکستن آن اندوهگین شد و نه جز هیزم، از آن کاری آمد.
اما آن درختِ کوچکِ میوهدار، اگرچه شاخههایش زیر بارِ میوه خم میشد، استوار ماند و مردمان از ثمرش خوردند و باغبان تخم آن را در باغهای دیگر نیز نشاند.
آنگاه درختِ بلند، اگر زبانِ عبرت میداشت، میگفت:
«کاش به جای فخر کردن به بلندی، همت در باروری میکردم.»
💠پند حکایت
ارزش آدمی به نمود و بزرگیِ ظاهر نیست، بلکه به سودی است که به دیگران میرساند.
چه بسیار کسان که در چشمها بزرگاند، اما در عمل تهی؛ و چه بسیار فروتنان که خیرشان به خلق میرسد
@pasokh0👈👈👈عضویت
آیت الله حائری شیرازی:
🔸مرحوم آقا شیخ محمدحسین زاهد در یکی از مساجد مهم بازار، نماز میخواند. یک روزی بچهها خیلی سر و صدا کردند و صدایشان به مسجد رسید. به خادم مسجد گفت: برو به سردستۀ این بچهها بگو بیا امام جماعت با تو کار دارد. او در جواب خادم با همان اخلاق خودش گفت: ما که با آقا کاری نداریم؛ آقا اگر کار دارد، خودش بیاید. آقا از مسجد بیرون آمد و روی سکو نشست. او آمد و نشست و آقا با او نرم صحبت کرد و گفت: بازیهایتان را بکنید؛ اما اذان را که گفتند، بچهها را برای نماز بیاور مسجد. گفت: باشد؛ فردا میآییم. فردا آمدند مسجد؛ اما وضو و نماز بلد نبودند. نگاه کردند که دیگران چطور وضو میگیرند. در نماز هم یکی رکوع میرفت، یکی سجده. بعضی از نمازگزاران آمدند به آقا گفتند: ما امروز نفهمیدیم چه نمازی خواندیم. اگر بناست این بچهها به مسجد بیایند، ما دیگر اینجا نمیآییم. آقا گفت: شما بروید مسجد آقا سید عزیزالله.
🔸جمعهها با آنها میرفت تفریح. وقتی که با آنها رفیق شد، شروع کرد درسهای مقدمات را به آنها یاد داد و به تدریج درست شدند و در بازار کاسب شدند. وقتی ایشان مریض شد و دکتر احساس کرد که دارد از دنیا میرود، گفت: آقا شما پسر دارید؟ ایشان به خاطر مشکلاتی ازدواج نکرده بود. گفت: بله. پانصد تا! همینها بچههایش بودند. آن بچهای که گفته بود: «ما که با آقا کار نداریم؛ آقا اگر کار دارد، خودش بیاید»، شد رئیس یک کارخانه در تهران که اهل خیر است.
📚راه رشد، ج ۱، ص ۸۰ و ۸۱
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
@pasokh0👈👈👈عضویت
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕋 احکام_شرعی
⁉️ آیا میتوان در نماز مستحبی از ایستاده به نشسته تغییر حالت دهیم؟
@pasokh0👈👈👈عضویت
⬅️⬅️ گزیدهای از رویدادهای مهم تاریخی امروز سه شنبه
☀️ 05 آبان ماه 1405 شمسی
🌙 16 جمادی الاولی 1448 قمری
❄️ 27 اکتبر 2026 میلادی
☀️ شمسی
➕ رحلت عالم بزرگوار و فقيه جليل آيت اللَّه "سيد احمد زنجانی" (1352 ش)
➕ رحلت آيت اللَّه "سيد روح اللَّه خاتمی" نماينده امام و امام جمعه يزد (1367 ش)
🌙 قمری
➕ وفات "ابوحنيفه دينوری" اديب، منجم و رياضی دان (281 ق)
➕ درگذشت "علي عمادالدوله ديلمي" از موسسين آلبويه(338 ق)
❄️ میلادی
➕ كشف سرزمين "كوبا" توسط "كريستف كُلُمْبْ" دريانورد ايتاليايی (1492م)
ادامه و کاملتر ⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
—----------
@pasokh0👈👈👈عضویت
◾️رحلت عالم بزرگوار و فقيه جليل آيتاللَّه "سيد احمد زنجاني" (1352 ش)
✍آيتاللَّه سيداحمد زنجاني در حدود سال 1269ش (1308ق) در شهرستان زنجان به دنيا آمد و دوره مقدماتي و سطوح را در زادگاه خود به پايان برد. سپس براي ادامه تحصيل و تكميل مباني علمي خويش راهي حوزه علميه قم شد و نزديك به ده سال از محضر پر فيض آيتاللَّه شيخعبدالكريم حائري يزدي، مؤسس حوزه علميه قم، بهرهها برد تا به مقام والاي اجتهاد دست يافت.
🔹آيتاللَّه زنجاني از دهه 1320 با حضرت امام خميني(ره) آشنا شد و جلسات بحث علمي متعددي با حضور آن دو بزرگوار تشكيل ميشد. اين عالم سترگ در طول حيات پر بار علمي خويش علاوه بر سالها تدريس، به تاليف كتب ارزشمندي نائل شد كه برخي از آنها بدين قرارند: اربعين، اَفواهُ الرِّجال، فروقُ الاحكام و بيست كتاب ديگر.
🔸 آيتاللَّه سيد احمد زنجاني سرانجام پس از سالها كوشش در راه دين و نشر فقه جعفري در پنجم آبان 1352 ش برابر با 29 رمضان 1339 ق در 83 سالگي ديده از جهان فروبست و پس از تشييعي باشكوه، در جوار حضرت معصومه(س) به خاك سپرده شد.
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
@pasokh0👈👈👈عضویت
◼️ رحلت آيت اللَّه "سيد روح اللَّه خاتمي" نماينده امام و امام جمعه يزد(1367 ش)
✍ آيتاللَّه سيدروحاللَّه خاتمي در سال 1285 ش (1324 ق) در اردكان يزد به دنيا آمد. پس از آن كه مقدمات علوم را در زادگاهش فراگرفت، راهي اصفهان شد و در آنجا از محضر استاداني همچون ميرزا عليآقا شيرازي، سيدمحمد و سيدعلي نجفآبادي و حاجآقا رحيم ارباب استفاده برد. آيتاللَّه خاتمي همچنين سالياني در حوزه علميه قم در دروس آيتاللَّه شيخ عبدالكريم حائرييزدي شركت كرد و به مدارج والاي علمي و اخلاقي دست يافت.
✅ وي از آن پس ساكن اردكان شد و به تدريس و ارشاد مردم همت گماشت. آيتاللَّه خاتمي به عنوان روحاني شاخص منطقه، نقش مهمي در حركت انقلابي مردم بر ضدرژيم پهلوي داشت و مورد توجه خاص حضرت امامخميني واقع بود. اين عالم ديني پس از شهادت آيتاللَّه صدوقي، سومين شهيد محراب، از طرف حضرت امام، به نمايندگي آن حضرت وامامت جمعه يزد منصوب شد و تا پايان عمر شريف خود، در اين سنگر خدمت نمود.
✅ سرانجام این عالم وارسته، در 5 آبان 1367 ش برابر با 15 ربيع الاول 1409 ق در 82 سالگي دار فاني را وداع گفت و پس از تشييعي با شكوه، در زادگاهش مدفون گرديد.
@pasokh0👈👈👈عضویت
⬅️⬅️ گزیدهای از رویدادهای مهم تاریخی امروز سه شنبه
☀️ 05 آبان ماه 1405 شمسی
🌙 16 جمادی الاولی 1448 قمری
❄️ 27 اکتبر 2026 میلادی
☀️ شمسی
➕ رحلت عالم بزرگوار و فقيه جليل آيت اللَّه "سيد احمد زنجانی" (1352 ش)
➕ رحلت آيت اللَّه "سيد روح اللَّه خاتمی" نماينده امام و امام جمعه يزد (1367 ش)
🌙 قمری
➕ وفات "ابوحنيفه دينوری" اديب، منجم و رياضی دان (281 ق)
➕ درگذشت "علي عمادالدوله ديلمي" از موسسين آلبويه(338 ق)
❄️ میلادی
➕ كشف سرزمين "كوبا" توسط "كريستف كُلُمْبْ" دريانورد ايتاليايی (1492م)
ادامه و کاملتر ⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
—----------
@pasokh0👈👈👈عضویت
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها زبانی که اینها میفهمند؛ زبان زوره!