📚 آی قصه قصه قصه
«کودک هوشیار» نام قصهای بود که این هفته سرگروه حلقه شهید آرمان علیوردی پایگاه زینبه چترود ناحیه #حضرت_رسولﷺ انتخاب کرده بود تا برای متربیانش بگه...
حالا کجا؟ یه بوستان که هم مخصوص بانوان و پاتوقِ دختران جوان و نوجوانه، هم به نام زیبای مادر هست. این خوش سلیقگی سرگروه علاوه بر اینکه کلی بچهها رو سر شوق آورده بود و دل تو دلشون نبود که زودتر برسند و بازی کنند، باعث شد متربیان سر ذوق بیان و خودشون قصه کودک هوشیارو به صورت نمایش بازی کنند و متوجه بشن تو بزنگاههای مختلف هوشیاری میتونه چقدر به دردشون بخوره و از خطر نجاتشون بده.
#کرمان
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#مهران این روزها بارانداز دلهای عاشق عازم کربلاست. مربی صالحین پایگاه ام البنین علیهاالسلام هم حسينيهی کودک را در موکب صاحبالزمان اداره میکند.
در این موکب با برگزاری مسابقه نقاشی و رنگ آمیزی برای کودکان زائر کربلا خاطرات شیرینی ثبت میشود.
#ایلام
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدیه ای از جنس عشق
🔸️چند روزی بود که دخترهای آسمانی پایگاه ساجده#چالوس، عصرها دور هم جمع میشدند. صدای خندهشون با صدای مهرههایی که نخ میشد، قاطی میشد. یکی گیرههای مو رو با دقت تزئین میکرد، یکی نخ دستبندها رو با حوصله رد میکرد، یکی هم بستهبندیها رو مرتب میچید. بین کارها، حرف میزدند از اینکه این هدیهها قراره برسه به دخترهایی که شاید هیچوقت ندیدنشون، اما دلشون باهاشونه. همین فکر، لبخند مینشوند روی صورتهاشون.
🔸️وقتی همه چیز آماده شد، هدیهها رو گذاشتند توی کولهپشتی یکی از پدرهای مهربون. قرار بود توی مسیر راهپیمایی اربعین، هر جا دختری عراقی رو دید، یکی از اون هدیهها رو با لبخند به دستش برسونه. بعضی از دخترها با تعجب نگاه میکردند، بعضیها هم بیدرنگ گیره رو به موهاشون میزدند یا دستبند رو دور دستشون میبستند. انگار منتظرش بودند.
🔸️هیچ کلمهای لازم نبود. همون نگاه، همون لبخند، خودش یک دنیا حرف داشت. محبت، بیصدا از دل بچهها گذشته بود و آروم نشسته بود روی دل اون دخترهای غریبه اما آشنا.
#وَ_ما_یَسطُرون
#مازندران
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
من محمدطاها هستم، ۱۵ سالمه، اهل روستای چناس #شازند. اگه ازم بپرسی تابستون امسال چی بود، نمیگم گرما، نمیگم فوتبال، نمیگم گوشی... میگم تابستون امسال من خلاصه میشه در اتاق کوچیک زیرزمینی پایگاه بسیج مرصاد، همون اتاق ساده، با دیوارای نمدار، یه پنجره کوچیک که فقط نور کمجون عصر رو رد میکرد و یه پنکه قدیمی که بیشتر از اینکه باد بده، صدا میداد! ولی اونجا، یه مرد بود که با دلش فضا رو عوض کرده بود؛ «آقای عابدینی»
اولش گفت میخواد کلاس صالحین بذاره، همهمون گفتیم: «تو این گرما؟ تو زیرزمین؟ مگه میخوای ما آبپز بشیم؟!»
حاجی خندید و گفت: «اگه دلتون خنک باشه، هوا زورش بهتون نمیرسه...»
جلسه اول، با یه پارچ شربت اومد. نشست وسطمون، نه پشت میز، نه رو صندلی و گفت: «اینجا نه کلاس درسه، نه جلسه رسمی. اینجا قراره با هم رفیق بشیم، حرف بزنیم، رشد کنیم.»
و واقعاً همین شد. هر جلسه با یه موضوع جدید میاومد: از رفاقت و غیرت گرفته تا داستانهای شهدا و سبک زندگی. گاهی وسط بحث، پنکه خاموش میشد، همهمون عرقریزان، ولی کسی نمیرفت. چون حرفاش دلمونو جلا میداد.
یه بار یکی از بچهها گفت: «حاجی، اینجا نه کولر داره، نه راحتی. چرا ادامه میدی؟» یه نگاه کرد، گفت: «چون شماها آیندهاید. اگه الان خوب ساخته بشین، فردا روستامون میدرخشه.»
الان که فکرشو میکنم، میفهمم اون اتاق زیرزمینی، با همهی سادگی و گرماش، برامون شد یه پناهگاه...
#ارسالی_مخاطبان
#مرکزی
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
سیّدِ سکوت
آیت الله بهاء.الدینی فرمودند: من سیزده ساله بودم، سیدی در کوه خضر مینشست که به او میگفتند: «سید سکوت!» بیست سال بود که حرف نمیزد...
من با بعضی بچهها رفته بودیم کوه خضر و او را دیدیم. شخصی از روستائی آمد گفت: مریض داریم او را دعا کنید! سید با حرکات دست و اشاره به او تفهیم کرد که مریض خوب شد، بعد معلوم شد که مریض خوب شده است!
همچنین میدانست ما بچهها گرسنه هستیم. با اشاره دست به ما بچهها فهماند که در فلان منطقه پائین کوه دارند اطعام میکنند، بروید بخورید، ما رفتیم پائین به همان مکانی که آدرس داده بود، دیدیم در یک باغی آش پختهاند و به مردم میدهند.
پس از بیان این مطلب آیتالله بهاالدینی فرمودند: بزرگان هم به او سر میزدند. عرض شد: آقا این سید سکوت را که فرمودید بزرگان هم پیش او میرفتند، چه سرّی داشت؟!
استاد فاطمی نیا در جلسهای فرمودند: خدمت آیتالله بهاالدینی رسیدم. گفتم آقا راز مقام و رتبه سید سکوت چه بود؟ آقا دستشان را بردند به طرف لبشان و فرمودند: در آتش (گناهان زبان) را بسته بود.
خدا شاهد است الان مردم خیلی دست کم گرفتهاند غیبت کردن، آبرو بردن را...
#شاه_کلید
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
✨ نو+جوانان صالحین به همراه خانم قدرتیراد سرمربی صالحین حوزه خدیجه کبری شهرستان #صحنه در این روزهای گرم ایام اربعین حسینی در موکب شهید امیرعباس جعفرآبادی که برپا شده و خدماتی شامل میزمشاوره، پاتوق گفتوگو، معرفی کتاب و... ارائه میکنند، به تبلیغ و ترویج حجاب هم میپردازند.
#کرمانشاه
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
🔹"بسه دیگه، خسته نشدی، چقدر بازی میکنی؟!
نمیخوای اون گوشی رو بزاری کنار؟
حداقل موقع شام بیخیال شو..."
این جملات برای خیلیها آشنا بود.
خانم سرمربی صالحین حوزه حدیث #ایرانشهر اول جلسه با مادران متربیان حلقات صالحین که پایگاه نرجس خاتون اینهارو گفت. آخه قرار بود دربارهی چالشهای رسانه صحبت کنند. چالشهایی که توی خونهها وارد شده و تعامل با بچهها رو خیلی سختتر کرده.
مامانها هم با این مقدمه حسابی حواسشون جمع شد و گوش دادن. سعی شد توی جلسه نکاتی گفته بشه تا اول آگاهی مادرها نسبت به دنیایی که بچهها توش زندگی میکنند افزایش پیدا کنه و بعد راهکارهایی برای ضابطهمند کردن استفاده از رسانه در منزل گفته شد.
در آخر هم به چگونگی تعامل با بچهها پرداخته شد تا مادرها بتونن بهعنوان اصلیترین تکیهگاه و مشاور همیشگی برای فرزندانشون باقی بمونن.
#سیستان_و_بلوچستان
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
▫️ میز و صندلی نداشتند. پشتیهای مسجد را زیر دستشان میگذاشتند و بهعنوان زیردستی استفاده میکردند. همینطوری که مشغول بودند اگر حاج آقا ازشان سوال میکرد، به انگلیسی یا با آیات قرآن جواب میدادند.
▫️مدیر تعلیم و تربیت بسیج و تیم همراهش که از شهرستان #نیر آنده بودند، آن روز دیدند که بچههای روستای سرسبز دیمان پایگاه شهید بابازاده که امسال تابستان در کلاسهای نو+جوانهای صالحین شرکت کردند، از بقیه یک سر و گردن بالاترند.
#اردبیل
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••