میگفت: «تا قبلش فقط موذن بودم. یا مکبری که پشت میکروفن مسجد میاومد و تکبیر میگفت. ولی اون شب یه شب خاص بود، وقتی لوح تقدیر رو دادن دستم.»
پایگاه بسیج امام جواد علیهالسلام #اراک، برای اختتامیه نو+جوانههای صالحین، به همهی اونهایی که ماهها مکبر و موذن بودن لوح تقدیر داد.
بعد امیرمحمد ادامه داد: «این کار آقامربی، یعنی من مهمم و توی مسجد نقش دارم».
از اون شب به بعد، موذنی و مکبری در مسجد ارج و قرب متفاوتی پیدا کرده بود.
#مرکزی
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
عملیات سری
⛰️ اردو بود، ولی نظامی؛ اسمش هم «عملیات سری»! مربی نقشه رو پهن کرد و با اسم رمز یا زهرا سلاماللهعلیها آماده اجرا شدیم. با قدمشماری دقیق و چککردن قطبنما راه افتادیم تا کنار دیواره سنگی. به تکدرخت نقشه رسیدیم! پاکت کد چادر رو پیدا و علمش کردیم. زیر خیمه حرف از شهدا شد. تاثیر اون حرفها روی بچههای پایگاه امام حسن مجتبی علیهالسلام #زرقان توی اون فضا خیلی خیلی بیشتر بود.
🪙 بعد، پای کوه، از شکاف صخره، بستهی کد سلاح و مهمات رو درآوردیم و مرحله تیراندازی شروع شد. صدای «تَق» و «توق» پینتبال پیچید و امتیاز پشت امتیاز جمع کردیم.
📜 ایستگاه سوم، پشت چند بوته خشک، یادداشت کد دریافت بادکنک بادیها رو پیدا کردیم؛ این کد یعنی در دور بعد اجازه داشتیم از بادکنکهای بادی استفاده کنیم. وقتی گروه رقیب اومد، همونجا و بادکنکهاش رو گرفت، ما پشت همون بوتهها کمین کردیم؛ «پَق!» یکی ترکید، بعد چندتای دیگه؛ خنده و سروصدای ما همهجا پیچید و تمرکزشون برای پیدا کردن کدهای بعدی کامل پرید. قله دست ما افتاد و پرچم رو بالا بردیم.
#فارس
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
💫چادرسفیدِ با صلابت
هر سال قرعه به یکی از بچهها میافتاد تا در «یادواره شهدای روستا» - که همزمان با هفته دفاع مقدس در مسجد تکمار برگزار میشد - حماسهخوانی کند و از وصیتنامه شهدای #خلیل_آباد بگوید.
امسال فرق داشت، نوبت به زینب رسیده بود. او و دوستانش تا پارسال به سن تکلیف نرسیده بودند و چادر سر نمیکردند؛ اما امسال پس از «جشن تکلیف» که سرگروه در پایگاه مقاومت امّهانی برایشان گرفته بود، همه با چادرهای سفید در مراسم شرکت میکردند.
زینب با صلابت در برابر جمعیت ایستاد، و گفت: «شهید ما سردار امینیمقدم، فقط یک رزمنده نبود... او هنگام شهادت در عملیات والفجر، در دفترچهاش نوشته بود: "دلم میخواهد دختران سرزمینم، مانند زینب سلاماللهعلیها، هم خطبهی حماسی بخوانند، هم شمشیر را بشناسند..."»
#وَ_ما_یَسطُرون
#سَر_و_سِر
#خراسان_رضوی
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
هر مسیری سختی خودش رو داره. ولی حضورِ یک همراه با تجربه، میتونه دلگرمی بزرگی باشه. دعوت از حاجآقای جعفرنیا برای همین بود که بیان مسجد روح اللهِ #بندرلنگه و چند جلسه از تجربیات خوشون در کار تربیتی بگن.
جملهی اولشون یادم نمیره؛ «کار تربیتی سختیهای خودش رو داره،
اما همین سختیهاست که آدمرو قویتر میکنه، چه مربی چه متربی...» و شنیدن این حرف از یک روحانی باتجربه به ما آرامش میداد.
هر جلسه که جلوتر رفتیم، انگیزه و انرژی بیشتری گرفتیم. تا اینکه یک روز، روی تابلو، ریشهی اصلی ترس از مشکلات رو با رسم شکل نشونمون دادن!
اون لحظه، همهمون یه جورایی فهمیدیم اصل ماجرا فقط برنامهریزی نیست. بلکه شناخت درست مسائل و داشتن هدف و پشتکار تعیینکننده است.
#هرمزگان
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
🌺 گلهای قالی
وسط دورهی #تواناشو، سرگروههای تربیتی #آق_قلا که یک شهرستان ترکمننشین هست، چشمم افتاد به صحنهی گپ و گفت ترکمنها و فارسها. گاهی که از مطالب جا میماندند، از هم میپرسیدند یا از روی یادداشت یکدیگر مینوشتند، گاهی هم سخن استاد را سادهتر برای هم بیان میکردند.
تا قبلش به مُسَمّای نام استانمون فکر نکرده بودم، گلستان...! شاید فکر کنین این اسم بخاطر طبیعت و جنگلهای سرسبزمون انتخاب شده، اما گلستان تو فرهنگ لغت یعنی مکانی که گلهای فراوان داره. این به ذهنم خطور کرد که هر کدوم از اقوامِ استان ما شبیه گلهای یک دشت هستند، مثل گلهای رنگارنگ یک قالیِ ترکمنباف!
چشمم باز افتاد بهشون؛ گرچه همزبان و هممذهب نبودند، اما هموطن بودن، آنها را مثل اعضای یک خانواده گرد هم جمع کرده بود.
انتهای دوره، یکرنگی و همدلی بیشتری در فضای نمازخانه حس میشد. دلکندن از آن محیط صمیمی سخت بود. وقت رفتن به هم میگفتند، "روز آزمون که دیدمت برات میارم"، یا "شمارمو داشته باش بهم زنگ بزن" یا "اگه خواستی میتونیم برنامههای تفریحی پایگاه رو با هم برگزار کنیم، اینطوری بچهها هم بیشتر آشنا میشن..." و پایان دوره شده بود سرآغاز رفاقتهایی رنگانگ.
#وَ_ما_یَسطُرون
#گلستان
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••
جای جدید
📚 هر کی گفت چرا امروز کلاس رو اینجا برگزار کردیم؟!
علی مثل همیشه دست گرفت بالا و هنوز مربی اجازه نداده گفت: به خاطر اینکه بشینیم درس بخونیم. آخه مدرسهها باز شده. محمد وسط حرفش دوید: خوندن کتاب کمک میکنه آیندهمون رو خوب بسازیم. رضا با شوخی و خنده گفت: "واسه مرتب کردن کتابهای کتابخونه" و همه خندیدن...
🔹مربی حلقه پایگاه آل یاسین #ایرانشهر گفت: آفرین! دیگه مزه نریزید خودم بگم. ما اومدیم اینجا تا یادمون باشه کتاب خوندن کمک میکنه به فهم بهتر دنیا. رشد خودمون، خانوادمون، شهرمون و کشور عزیزمون ایران. ضمن اینکه حرف آقا رضا هم درسته! بعد کلاس قرآن، با کمک هم کتابخانه مسجد رو مرتب میکنیم؛ از این به بعد هم میتونین کتاب مورد علاقه خودتون رو امانت ببرین بعد هم بیاین توی حلقه راجع به اون کتاب توضیح بدین.
#وَ_ما_یَسطُرون
#کتاب_بخوانیم
#سیستان_و_بلوچستان
🆔 ••✾@peickesaba✾••
••✾پاتوقِصالحینِبصیرِایران✾••