eitaa logo
عشـ∞ـق‌ یـعـنے یـه‌ پـلاڪ
8.3هزار دنبال‌کننده
15.6هزار عکس
8.8هزار ویدیو
151 فایل
آسمونی شدن نه بال میخواد و نه پر. دلی میخواد به وسعت خود آسمون. مردان آسمونی بال پرواز نداشتن، تنها به ندای دلشون لبیک گفتندوپریدن تبلیغ وتبادل👇 https://eitaa.com/joinchat/2836856857C847106613b 🤝
مشاهده در ایتا
دانلود
عشـ∞ـق‌ یـعـنے یـه‌ پـلاڪ
🦋#کتاب_تا_شهادت🦋 🌴چهل روایت از آنان که توبه کردند راه حق را پیمودند و تا شهادت رفتند. 《انتشارات ش
🦋🦋 🌴چهل روایت از آنان که توبه کردند راه حق را پیمودند و تا شهادت رفتند. 《انتشارات شهید ابراهیم هادی》 / تحول پای صحبت یکی از فرماندهان دفاع مقدس نشستیم. کسی که با رزمندگان گردانش حماسه آفریده بود. از ایشان پرسیدم: از شهدای تواب، کسانی که هیچ کس فکر نمی‌کرد با شهادت از دنیا بروند در گردان شما کسی بود؟ لبخندی زد و گفت: به دنبال که سوژه‌های آمده اید؟ باید بگویم که سه عامل در جبهه‌ها بود که هر انسانی با هر پیشینه‌ای وارد می‌شد، تغییر رویه می‌داد. اول اینکه همه کسانی که در جبهه بودند، مرگ را به خود نزدیک می دیدند. ما در روایات داریم که یاد مرگ، انسان را از گناه آن باز می دارد. یا اینکه اگر کسی زیاد یاد مرگ باشد، با مقام شهادت از دنیا خواهد رفت. دوم اینکه رزمندگان در جبهه حلال بود. آنجا چیزی برای خرید وجود نداشت. همان غذایی برای گردان می‌آوردند را همه می خوردند. سوم اینکه اشتغالات دنیای وجود نداشت. مداحی تمدن امروزه نظیر تلویزیون و.... که باعث غفلت می‌شود، در آنجا راه نداشت. برای همین، همه کسانی که با پیشینه منفی وارد چنین فضایی می‌شدند، گذشته خود را رها کرده و انسان دیگری می شدند. یکی از نیروهای گردان ما چنین ویژگی‌هایی را داشت. بسیار تنومند و قوی بود. حرفی از گذشته اش نمی زد اما مشخص بود برای اولین بار در چنین جوی قرار گرفته. یک ماه با هم بودیم. بعد به شهر برگشتیم و قرار شد روز بعد، به دیدار خانواده شهدای گردان برویم. سر یک چهار راه قرار گذاشتیم. من به همان دوستی که از او یاد می کنم، زودتر از بقیه به سر قرار آمدیم. با تعجب دیدم هرچی آدم لات اوباش از کنار ما رد می‌شود، ادب سلام می کند! من هم جواب می دادم، اما نمی‌دانستم اینها با من چه سنخیتی دارند!؟ که یکی دیگر از دوستان آمدند و آرام به من گفت: این افراد به شما سلام می کنند، اینها رفقا و نوچه های قدیم فلانی هستند. با اشاره به چشم، به همان شخص پشت سر هم اشاره کرد. آمدم عقب دیدم بله، هر کدام از این آدم های خاص که رد می‌شود، به این دوست ما ابراز ارادت می کنند. وقتی به منطقه برگشتیم، دنبال فرصتی میگشتم تا با این شخص صحبت کنم. هر روز می‌دیدم که در اوقات بیکاری، یک کتاب را در دست می‌گیرد و مشغول مطالعه است. چون جلد کتاب را با روزنامه پوشانده بود، نام کتاب را نمی‌توانستم بخوانم. چند بار از کنارش رد شدم و فهمیدم کتاب "استعاذه"شهید دستغیب است؛ کتابی درباره توبه واقعی. اوهمین طور کتاب میخواند و اشک میریخت. روزها گذشت‌. احساس این بنده خدا کمتر با رزمندگان می‌گردد. اوبه تنهایی اُنس پیدا کرده بود. تا اینکه به سراغش رفتم و باب دوستی را باز کردم . همانی بود که فکر می کردم و به قول خودش دوران جهالت را سپری کرده و با توفیق الهی در میان بهترین، بندگان خدا قرار گرفته بود. کمی از رفاقت ما گذشت، بعضی مطالب را از گذشته خودش برای من بیان کرد. اینکه در چه شرایطی بوده و اکنون چقدر خدا در حق او لطف داشته. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و به کتاب "استعاذه" اشاره کرد گفت: در این مدت تصمیم گرفتم که توبه واقعی داشته باشم، برای همین خالکوبی‌های روی دستم را آتش سیگار سوزاندم. چشمانم از تعجب گرد شد و گفتم: چیکار کردی؟ او هم سکوت کرد.... در حدیث قدسی آمده که خداوند فرمود: اگر گناهکارانی که به من پشت کردن می‌دانستند که من چه اندازه انتظار دیدن آنها را می‌کشم و چه مقدار مشتاق توبه و بازگشت آنها هستم هر آینه از شدت شوق نسبت به من جان می دادند و تمام بند بند اعضای شان به خاطر عشق به من از هم جدا می شد.(اصرار الصلوه، صفحه ۱۹) جوان رزمنده ای که با او دوست شده بودم، این احادیث را برایم می‌خواند و اشک می‌ریخت. روزهای بعد بیشتر به کارهای او دقت کردم. خیلی روی نفس خودش کار می‌کرد. کم حرف شده بود. نماز شبهای این جوان دیدنی بود. میرفت یک گوشه که از دید دیگران دور باشد، اما از هق هق گریه اش می توانستم محل نماز او را پیدا کنم. در شب های جمعه در مراسم دعای کمیل حضور داشت ابتدای دعا سر خود را به سجده می گذاشت و انتهای دعا سر از سجده برمی داشت. محلی که صورتش را روی زمین گذاشته بود از شدت گریه او خیس میشد. روزها و شبها طی شد؛ تا به ایام عملیات والفجر ۸ در منطقه فاو رسیدیم. وقتی با این جوان خداحافظی کردم، حال و هوای عجیبی داشت؛ هیجان زده بود روی پایش بند نمی شد. من را کشید کنار و از من خداحافظی کرد. می‌دانست که زمان ملاقات رسیده و برای همین از همه حلالیت طلبید. وصیت نامه اش را که شامل حلالیت طلبیدن از همه دوستان و فامیل بود تنظیم کرد و حرکت کردیم ، ساعاتی بعد او از اولین شهدای گردان ما شد. @ebrahim_navid_delha @ebrahim_rasoul_asemani @ebrahim_reza_shahadat @hadi_hazrat_madar @shohadaa_sticker ═══°✦ ❃ ✦°═══ ❀.👆