eitaa logo
🦋دختࢪان ِحیدࢪی🦋
4.2هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
3.7هزار ویدیو
2 فایل
_اینجا؟اکیپِ دهه هشتادیا؛🤏😜 وگوشه دنج از احوالاتمون👀💘 [سعی میکنیم انگیزه بهتون تزریق کنیم جانا🦦😌] کپی از پستا؟حلاله🤌 کپی از روزمرگی؟فرهنگِ فور🤝 با جان و دل شنواییم گیانم:)❤️ https://daigo.ir/secret/9857715145 ❌️ورود آقایون راضی نیستیم❌️
مشاهده در ایتا
دانلود
بلاخره کلاسا تموم شد و من وقت کردم یه چیز بخورم🤦🏻‍♀😐😂
🦋دختࢪان ِحیدࢪی🦋
#جبھہ_عاشقے #قسمت16 #کمیل بهت زده بودم و هر طوری حساب می کردم واقعا زینب خیلی زرنگ بود که تونست بیاد
با چشای درشت شده بهش نگاه کردم. که فرمانده گفت: - همین الان برمی گردی شما اقا پسر! امید که بدتر من یه دنده بود رفت نشست کنار بقیه رزمنده ها که دور هم نشسته بودن و قران می خوندن و گفت: - من که برنمی گردم شرمنده این همه نقشه کشیدم بیام حالا برگردم،؟جون فرمانده راه نداره. اخمی کردم و گفتم: - صد بار بهت گفتم درست صحبت کن امید. بهم نگاه کرد و با هیجان گفت: - به خاطر کمیل فرار کردی؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - چی گفتی؟ با خنده و هیجان گفت: - من که می دونم کمیل و می دیدی حتی همین لباس های تنت هم کمیل داده دوختن خوب از دیوار بالا می ری ها دختر خاله. مات بهش نگاه می کردم. با خنده بیشتری گفت: - نگران نباش به کسی نگفتم ها وو من از پارسال می دونم یه بار که اومدم ریاضی برام بگی داشتی قایمکی می رفتی دیگه اومدم دنبالت دفعه اخری هم اومدم علوم و بگی نبودی فهمیدم باز رفتی پیش کمیل دیگه اومدم دیگه از دیوار رفتی بالا بابا ایول داری به خدا. نگاهمو به اطراف دوختم و با دیدن یه چوب برش داشتم. لبخند از لب امید پاک شد و بلند شد عقب عقب رفت. با صدای اروم ولی عصبی گفتم: - پس زاق سیاه منو چوب می زنی امید خان اره؟یه پدری من از تو در بیارم امید فقط وایسا. پا گذاشت به فرار و منم افتادم دنبالش. خیلی فرز بودم و نمی تونستم بزنمش. مثل دخترا جیغ جیغ می کرد و همه جا رو گذاشته بود رو سرش. با نفس نفس وایسادم و تهدید بار چوب و توی دستم تکون دادم و گفتم: - اخ امید فقط بیای تو دستم چنان ادم ت کنم که خودت کیف کنی! با نفس نفس نشست و گفت: - دختره ی هار حتما این زبون درازی ت رو هم کمیل بهت یاد داده. با اخم بهش نگاه کردم که گفتم: - کمیل نه اقا کمیل ازت بزرگ تره یاد داده حساب بچه بی ادب های مثل تورو برسم! روی زمین نشستم و نفسی تازه نکرده یهو بمب دور تر ازم خورد زمین و صدای بدی ایجاد کرد. وای باز شروع شد. چند قدم اون ور تر از چادر محمد هم یه بمب خورد. جیغی کشیدم و سمت چادر دویدم. همه سریع از چادر ها بیرون اومدن و روی زمین ها کامل دراز می کشیدن. با وحشت سریع وارد چادر شدم محمد که حالا بیدار شده بود رو بغلم کردم سریع روی زمین اون طرف از تر دراز کشیدم. خودمو سپر محمد کرده بودم هر بلایی سرم بیاد فقط محمد چیزی ش نشه! بعد دو دقیقه بمب بارون قطع شد و همهمه افتاد توی اردوگاه ته سریع زخمی ها رو جمع کنن اصلا ببین کی شهیده شدا! دور همه جا رو گرفته بود و درست جایی رو نمی دیدیم. اما ندیدم کسی بگه شهید داربم. کم کم دود کنار دفت
🦋دختࢪان ِحیدࢪی🦋
#جبھہ_عاشقے #قسمت17 #زینب با چشای درشت شده بهش نگاه کردم. که فرمانده گفت: - همین الان برمی گردی شما
محمد و توی بغلم گرفتم و بلند شدم. چند تا رزمنده سریع سمتم اومدن که گفتم خوبم و به بقیه برسن. باید حتما محمد و یه چک می کردم ببینم تست شنوایی ش چطوره مگه می شه صدای به این بلندی بشنوه و نترسه؟ خداروشکر کسی صدمه ندیده بود چون حملات شدید نبود. وقتی دوباره ارامش به گردان برگشت دوباره همه برگشتن سر جاهاشون. فرمانده گردان خودمون سمتم اومد و گفت: - لطفا بیاین توی چادر فرمانده ها اونجا ساکن باشین هم ما راحت باشیم هم شما. سری تکون دادم و امید وسایل مو برداشت و توی چادر فرماندهی رفتیم. محمد و نشوندم و ساک ها رو یه گوشه گذاشتم. پوشک در اوردم محمد و عوض کنم برگشتم دیدم نیست. چشم چرخوندم با دیدن محمد که می خواست سر پیکنیک که روشن بود و کتری چایی روش بود و بگیره جیغ بلندی کشیدم که ترسیده عقب اومد. همه از جا پریدن و فرمانده مهدوی هم از خواب پرید. زود گفتم: - اروم اروم مامان بیا بیا عقب بیا افرین اره. تا اومد عقب دویدم سمت ش و محکم بغلش کردم کشیدمش عقب. نفس مو به سختی رها کردم. بقیه نفس توی سینه اشون حبس شده بود و هنوز توی جو جیغ کشیدن ام بودن. محمد بدتر بچه ام ترسیده بود و ساکت نشست تو بغلم تکون نخورد. محکم به خودم چسبوندمش! این بچه شده بود یه تیکه از وجودم انگار که خودم به دنیا اورده باشمش یا شاید حتی بیشتر! محمد و عوض کردم و روی پاهام گذاشتمش تابش می دادم تا بخوابه و لالایی براش می گفتم. اما بدون اینکه حتی خمیازه بکشه ریلکس داشت نگاهم می کرد و گاهی دستشو می مکید. خودم خوابم گرفته بود حسابی ولی محمد نه! دستشو از دهن ش در اوردم که نق زد و فهمیدم گرسنه اشه. شیشه شیر شو برداشت و بهش خواستم بدم که نخورد و پس ش زد هر کاری می کردم به دهن نمی گرفت. شاید دلش سوپ بخواد! یکم از سوپ گرم کردم و بهش دادم که خورد و صدای خوردن ش توی فضا پیچید! انقدر قشنگ می خورد همه عاشقش شده بودن. بی خوآبی داشت روانیم می کرد. فرمانده ها رفته بودن پیش رزمنده ها و چادر خالی بود. گوشه چادر دراز کشیدم
🦋دختࢪان ِحیدࢪی🦋
#جبھہ_عاشقے #قسمت18 #زینب محمد و توی بغلم گرفتم و بلند شدم. چند تا رزمنده سریع سمتم اومدن که گفتم خو
گوشه چادر دراز کشیدم و محمد و توی بغلم خوابوندم و دستمو دورش حلقه کردم یه وقت جایی نره. ساکت بهم نگاه می کرد و دست به صورتم می کشید داشتم خابالود بهش نگاه می کردم که دستشو جلو اورد و انگشت شو کرد تو چشم! سریع عقب رفتم و اخی گفتم که خندید. دوباره دستشو اورد باز بکنه تو چشم که چشامو بستم و اروم لای چشمو وا کردم داشت به زبون بچه گونه اش چیزی می گفت. دیگه بقیه اشو متوجه نشدم و خواب بهم غلبه کرد. 2 ساعت بعد دستی به جای محمد کشیدم که دیدم خالیه. سریع چشم باز کردم و نیم خیز شدم. نبود که نبود. چادر خالی بود. ترسیده سریع بلند شدم دویدم بیرون. رو به امید جیغ کشیدم: - محمد محمدم کو نیستش تو چادر نیست. بقیه متعجب بلند شدن و فرمانده گفت: - بیرون نیومده کسی از چادر. دوباره برگشتم توی چادر و تند تند همه جا رو گشتم پتو ها رو کنار می زدم نبود که نبود. زدم زیر گریه و همه تند تند اطراف و می گشتن. دوباره برگشتم توی چادر و با چشای اشکی بلند محمد و صدا کردم. از چادر بیرون اومدم و جیغ کشیدم: - محمدددد .... صدای جیغ من و گریه محمد قاطی شد. ساکت شدم و به صدا گوش دادم پشت چادر بود. سریع دویدم پشت چادر نشسته بود و کامل خاکی بود داشت توی خاک ها ول می خورد و تو دستش خاک بود. به چادر نگاه کردم از گوشه داخل چادر اومده بود پشت چادر. وای حتما با صدای جیغ من ترسیده. با دیدن من ساکت شد و به خاک بازی ادامه داد. انگار جون از زانو هام رفته بود و دو زانو افتادم روی زمین. دردی توی زانو هام پیچید که اخی گفتم. امید سریع لیوان اب قند و اورد و به خوردم داد. فرمانده محمد و بغل کرد و گفت: - گل پسر فقط هوس بازی کرده بود همین نگاه کن کامل خودشو کثیف کرده. توی بغلم گذاشتش و دستامو بی جون دورش حلقه کردم. حسابی ترسونده بودم. نفس م که جا اومد بلند شدم و اشکامو پاک کردم. بغلش کردم و به سر و وعض گل پسرم نگاه کردم. یه حمام نیاز داشت. امید و صدا کردم و گفتم یه قابلمه پیدا کنه. اورد و فرمانده سوالی بهم نگاه کرد که گفتم: - می خوام حمام ش کنم. سری تکون داد و امید پر از اب ش کرد و داخل روی پیکنیک گذاشتش. یه تشت روی هم بود که اب سرد تا نصفه توش گذاشتم و وسط چادر گذاشتمش. لباس محمد و در اوردم و اب گرم رو ریختم روی اب سرد و چک ش کردم خیلی خوب بود. محمد و بلند کردم و توی تشت گذاشتمش که با ذوق دستاشو زد روی اب . الهی بچه ام اب و دوست داشت. تند تند روی اب می زد و برعکس بقیه بچه ها که واسه ی حمام نق می زدن اصلا نق نزد. لیف که نبود پیراهن خودشو خیس کردم و مایع ریختم روش اروم اروم لیف ش کشیدم. کاسه استیل و برداشتم و اب ریختم تو سرش و کامل شستمش بغلش کردم و یه ملافحه دورش پیچیدم. تند تند خشک ش کردم و لباس تن ش کردم سرما نخوره. کلاه و جوراب و دستکش تن ش کردم . امید تشت و برداشت تا ببره بریزه. بهش غذا دادم و حالا گیج و منگ خواب شده بود. روی پتو گذاشتمش و اروم به کمرش می زدم تا بلاخره خوابید. پتو رو روش مرتب کردم و وقتی کاملا مطمعن شدم خوابه. از چادر بیرون اومدم. خواستم به ادامه سخنرانی بپردازم چون بچه ها منتظر بودن که فرمانده کل گردان اومد و همه بلند شدن و با اشاره دست فرمانده نشستن
🦋دختࢪان ِحیدࢪی🦋
‌‌‹ می‌رسدغم‌های‌بی‌پایان‌ به‌پایان، غم‌مخور. ›🐈🌿 ꪶⅈꪀ𝕜:‹@pezeshk313 C᭄‌
گرچھ‌رفتی‌زِ‌دلم حسرٺ‌روے‌تو‌نرفت .. در‌این‌خانھ‌به‌امید‌تو‌باز‌است‌هنوز..!✨🌼 ꪶⅈꪀ𝕜:‹@pezeshk313 C᭄‌
امروز هم چنین گذشت...🇮🇷 کپی: به هیچ وجه
پاشید بریم بیرونُ ، 😁♥♥>>>
همیشه‌‌لازم‌نمیشه‌.. جواب‌همه‌رو‌بِدی؛🫠🩷
بآح بآح🥺😂🍦 بَستَنی تو سَرمآ میچَسبه ؛🤌🏻