eitaa logo
🦋دختࢪان ِحیدࢪی🦋
4.2هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
3.7هزار ویدیو
2 فایل
_اینجا؟اکیپِ دهه هشتادیا؛🤏😜 وگوشه دنج از احوالاتمون👀💘 [سعی میکنیم انگیزه بهتون تزریق کنیم جانا🦦😌] کپی از پستا؟حلاله🤌 کپی از روزمرگی؟فرهنگِ فور🤝 با جان و دل شنواییم گیانم:)❤️ https://daigo.ir/secret/9857715145 ❌️ورود آقایون راضی نیستیم❌️
مشاهده در ایتا
دانلود
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 تحمل ش واقعا سخت بود! با اینکه ۱۵ سالشه عین بچه ها می مونه! از گناه کردن بیزار بودم اما چنان بچه و زبون نفهم بود مدام باید دستشو می گرفتم و این ور و اون ور می بردمش. این کارو بکن این کارو نکن. اونجا برو اونجا نرو. واقعا روی مخ بود توی زیبایی چیزی کم نداشت اما توی شعور و فهم صفر بود. خدا کنه خدا ببخشه منو هی مجبورم به این دست بزنم! کی می شه این معموریت تمام بشه! نگاهی بهش کردم که بیخیال از کل عالم دولپی داشت می خورد. اینم شامس منه برن شمال اینو بزارن پیش من. اما شامس اوردم چیزی ش نشد و زرنگ بود در رفت از دست اونا و گرنه جواب خانواده اشو چی می دادم؟ ای کاش زود تر بخوابه تا بتونم با خیال راحت به کارام برسم. اما برعکس تصوراتم خوراکی ها رو خورد و سوالی بهم نگاه کرد. خدایا خودت امشب و به خیر بگذرون و مراقب اعصاب و روان من باش. بهش نگاه کردم ببینم باز چشه! نگام کرد و گفت: - حوصله ام سر رفته. همینم کم بود نگاهی به اتاقم انداختم ببینم چیکار می تونم بکنم تا یه امشب صبح بشه! سمت فیلم هام رفتم و گفتم: - تاحالا فیلم راجب جنگ عراق و ایران دیدی؟ نچی کرد و روی تخت جا به جا شد. سری تکون دادم و گفتم: - خوب پس می زارم ببینی اگر تا اخر شو خوب دیدی و فهمیدی چی شد امم.. یکم فکر کردم و گفتم: - برات جایزه می خرم خوبه؟ سرشو مشتاق به چپ و راست تکون داد و نفس مو فوت کردم و براش فیلم ان 23 نفر رو گذاشتم هم جنگی بود هم طنز هم تلخ! تا دیدم مهو فیلم شده پرونده هامو تکمیل کردم سر که بلند کردم گردن ام حسابی درد می کرد اینم دست گل خانوم بود که بطری رو زد تو گردنم. برگشتم ببینم چطور شده انقدر بی سر و صداست؟ که دیدم خوابیده. خدایا شکرت فیلم هم تمام شده بود تلوزیون و خاموش کردم و از اتاق بیرون اومدم و توی سالن پذیرایی سجاده امو پهن کردم تا نماز شب بخونم. نور می خورد تو اتاق و مستقیم توی چشمم واییی من که همیشه پرده اتاقم کشیده است. با حرص نشستم که دیدم اتاقم نیست نگاهی به عکس شهدا انداختم و فهمیدم اتاق اون بچه مثبته! به ساعت نگاه کردم که ساعت ۶ و نیم بود. پتو رو دور خودم پیچیدم و در و با پا باز کردم رفتم بیرون هر چی صداش می زدم هیچ! تو سالن رفتم که دیدم داره نماز می خونه واسه همین نمی تونه جواب بده! پتو پیچ روی مبل نشستم و نگاهش کردم. چه نماز خوندن قشنگه شایدم سامیار قشنگ می خوند! بلاخره نماز شد تمام شد و نگاهم کرد و گفت: - سلام برو صبحونه بخور ببرمت مدرسه ات. لب زدم: - نمی شه دوباره نماز بخونی؟ خیلی قشنگ بود. سجاده اشو جمع کرد و نه ای گفت. بداخلاق. بلند شدم و پتو و انداختم همون جا رفتم تو اشپزخونه اما هیچی رو میز نبود. داد زدم: - تیرررررک برق هوووی هیچی رو میز نیست که! قد و قامت دراز ش توی اشپزخونه نمایان شد و با اخم گفت: - چی؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - پیچ پیچی . اخم ش بدتر شد و گفت: - چی منو صدا کردی الان؟ متعجب گفتم: - تیرک برق و می گی؟ متعجب گفت: - تیرک برق؟ سر تکون دادم و گفتم: - اره خوب چون درازی. نگاه چپی بهم انداخت و گفت: - من نوکرت نیستم برات صبحونه اماده کنم هر چی می خوای تو یخچال در بیار. ایشی کردم و هر چی دوست داشتم دراوردم و شروع کردم به خوردن. شکلات صبحونه رو با لذت می خوردم و به این چلغور که بی سر و صدا عین دیوار رانندگی می کرد نگاه کردم. ماشین ش هم عین خودش سرد و بی روح بود. با خشم گفت: - عین ادم بخور چرا انقدر خوردنت صدا می ده؟ برای اینکه بیشتر حرص شو در بیارم با صدای بیشتری خوردم که صورت ش جمع شد و حسابی کیف کردم. جلوی مدرسه وایساد و گفت: - حواست باشه گوشیت که باهاته دست هر کی دیدی اون کیک رو ازش بی سر و صدا فیلم بگیر فیلم باشه؟ ببین اگه کمک کنی پرونده حل بشه یه جایزه بزرگی می خرم برات اوکی؟ اوکی رو دادم و پیاده شدم. داشتم می رفتم تو که ناظم گفت: - سارینا رادمهر بمون دم در امروز تو کیف ها رو بگرد . چشام درخشید و چشم بلند بالایی گفتم. هر روز یکی باید وایمستاد دم در بچه ها که می یومدن کیف هاشونو نگاه می کرد گوشی و چیزای ممنوع نیاورده باشن! کیف مو گذاشتم همون جا گوشیمم که تو جیب م بود. کسی نمی یومد و خواستم بیخیال بشم برم سوپر مارکت که یه دختری اومد. بهش نگاه کردم حسنی بود اونم نهم بود اما نهم ج من نهم الف بودم.
🦋دختࢪان ِحیدࢪی🦋
ࢪمآن↯ ﴿ #رمان_عشق_به_یک_شرط ﴾ #قسمت19 درد پهلوم هی کمتر و کمتر پی شد ولی تیر های خفیفی می
ࢪمآن↯ ﴿ به یه پاساژ رسیده بودیم به نام حجاب زینبی. پیاده شدیم و در ماشین و قفل کرد و وایساد اول من برم. سری تکون دادم و وارد پاساژ شدیم. همه بوتیک ها چیزای مذهبی داشت و من تاحالا انقدر وسایل مذهبی یک جا ندیده بودم. کلی ذوق کرده بودم و از همه اش می خواستم. برگشتم سمت مهدی و گفتم: - وای خدا چقدر خوشگله اینجا بریم اول چادر بخریم؟ چشم آرومی گفت . سمت بوتیک چادر فروشی رفتیم. انواع مختلفی چادر بود. ولی من که نمی دونستم کدومو بپوشم! یا اصلا کدوم برای من خوبه! برگشتم و گفتم: - کمکم می کنی؟ من تاحالا نزدم چادر یه چیزی بگو بگیرم که راحت باشه برام. یکم فرد کرد و رفت سمت یه چادر که پایین ش حالت دامن داشت و بالاش یه طور دیگه. رو به خانوم فروشنده که کاملا محجبه بود گفت: - خواهر می شه به ایشون کمک کنید چادر رو بپوشن؟ خانومه حتما ی گفت و یه نمونه اشو اورد و گفت: - این چادر قجری یا کمری هم بهش می گن خیلی راحته و نیاز نیست با دست جلوش گرفته بشه و اذیت بشید. اون حالت دامن شکل پایین ش بالاش پیش کمرم یه بند بود که دور کمرم بسته می شد و تا باز ش نمی کردم چادر در نمی یومد و بالاش هم کش رو سرم کرد و واقا خیلی راحت بود و اصلا چادر زدن سخت نبود. جلوی اینه رفتم واقا خوشگل شده بودم. روبروی مهدی وایسادم و گفتم: - قشنگ شدم؟ یکم این پا و اون پا کرد و در اخر گفت: - جواب این سوال تونو توی یه روز خاص بهتون می دم. متعجب سری تکون دادم . رفتم چادر و در بیارم که مهدی اومد گفت: - واسه چی درمیارید؟ بزارید سرتون دیگه . راست می گفتا! باشه ای گفتم و لب زد: - بریم روسری بخرید. لب زدم: - واییسا حساب کنم. سمت در رفت و درو باز کرد و گفت: - حساب کردم بفرماید. از در خارج شدم و اونم پشت سرم اومد که گفتم: - من خودم پول باهام هست. اونم گفت: - مگه من گفتم پول باهاتون نیست؟ نمی فهمیدم دلیل این رفتار شو. وارد بوتیک روسری فروشی شدیم. خیلی روسری های بلندی داشت بازم به مهدی نگاه کردم یعنی خودت بخر من سر در نمیارم. به روسری ها نگاه کرد و رنگ های ملایم زیبایی برداشت. حدود ۱۰ تا. حساب کرد و بیرون اومدیم. این دفعه اون سمت مانتو فروشی رفت و من دمبالش. با دقت نگاه می کرد و هر لباس رو کلی وارسی می کرد. مبادا تنگ باشه مبادا حریر باشه مبادا جنس ش خوب نباشه مبادا جایی ش تور باشه و... با سخت گیری خیلی زیاد چند دست خرید. همه لباس ها مذهبی و بلند بودن. چندتایی ش هم شبیهه چادرم تا روی زمین بودن. بعد از اون وارد سجاده فروشی شد و گفت: - شما می خواید نماز بخونید و با خدا حرف بزنید سجاده اتون باید انتخاب خودتون باشه. الحق که سلیقه اش تا اینجا محشر بود. ولی راست می گفت. یه قران زیبا با جلد صورتی خریدم یه سجاده سفید با نقش پروانه های صورتی کمرنگ و تسبیح و مهر ست ش. مهدی چند تا کتاب قران ی دیگه برداشت و حساب کرد. ساعت ۱ بود که خرید هامون تمام شد. سوار ماشین شدیم و من با ذوق همه رو باز می کردم و نگاه می کردم دوباره. دوست داشتم زود تر همه رو بپوشم
🦋دختࢪان ِحیدࢪی🦋
#جبھہ_عاشقے #قسمت19 #زینب گوشه چادر دراز کشیدم و محمد و توی بغلم خوابوندم و دستمو دورش حلقه کردم یه
به فرمانده نگاه کردم و گفتم: - جانم فرمانده امری هست؟ سری تکون داد و گفت: - امر که نه عرضی هست برادر لطفا بریم چادر فرماندهی. سری تکون دادم و به حسن اشاره دادم سر بچه ها رو با مداحی هاش گرم کنه تا برگردم. وارد چادر فرماندهی شدیم و همه اینجا بودن. سلامی کردم و فرمانده گفت: - ما شنیدیم همسرت اومده جبهه درسته؟ سری تکون دادم و گفتم: - بعله والا خودم الان فهمیدم! فرمانده گفت: - یعنی چون تو اومدی جبهه اومدن؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه اینطور نیست که چون من اومدم دنبال ام اومده! حقیقت ش همسر من دختر کدخدای روستاست و توی روستا ما رسمه دختر عمو با پسر عمو ازدواج کنه من 50 دفعه رفتم خاستگاری ولی جواب منفی دادن و پدر همسرم می گه باید با پسر عموش ازدواج کنه که سهند پسر عموی همسرم معتاد و ادم درستی نیست!و اینکه همسرمم منو دوست داره و راضی نمی شه دختر هم که روی حرف پدر نه نمی تونه بیاره و دو روز بعد اومدن من به جبهه ظاهر می خواستن دیگه خاستگاری رسمی کنن که همسرم اومده جبهه . سری تکون دادن که فرمانده گفت: - شما که ازدواج نکردید درسته؟ سری تکون دادم و فرمانده گفت: - پس همسر شما چطور بچه 8 ماهه داره؟ چشمام گرد شد و بهت بده گفتم: - بچه؟ما بچه نداریم که اونم 8 ماهه؟ فرمانده به پست چی جدید که رسیده بود اشاره کرد و گفت: - بعله ایشون از گردان های عقب امشب رسیدن تقریبا همه می شناسن همسر و بچه اتون رو. کلا گیج شده بودم اخه من بچه ام کجا بود؟ رو به پستچی گفتم: - واقعا همسر من بچه دستش بود؟مطمعنین مال خودش بوده ما بچه نداریم! پستچی گفت: - والا من فقط می دونم همسر شما بچه داره و اسم ش محمده!خیلی هم شیرین زبون و خندونه همسرتون یه نامه هم دادن . گرفتم ازش و بازش کردم. بسم رب الشهدا و الصدیقین. سلام کمیل عزیزم! اگر بد خط و کوتاه نوشته ام به خاطر این است که وقت کم است و پستچی که قرار است نامه را برایت بیاورد نمی تواند صبر کند. من حالم خوب است و نکته مهمی که می خواهم برایت بگویم محمده ۸ ماهه است من به روستای مرزی رفتیم که مردم ان روستا همگی قتل عام شده بودند و تنها بازمانده این روستا محمد ۸ ماهه است و دخترکی جوانی! مادر این بچه بیش از حد به من شباهت دارد و محمد فکر می کند من مادرش هستم و بجز من پیش هیچکس حتی یک ثانیه هم نمی ماند و من می خوام یا اجازه ات محمد را بچه خودمان بدانیم و بزرگ ش کنیم! منتظر جوابت هستم یا حق. نامه رو بستم و برای بقیه توضیح دادم که چی شده! فرمانده گفت: - همسرت که فرار کرده و مطمعنن برگرده عواقب خوبی نداره بهتر برگردی عقب پیش همسرت اعزام ت می کنم به ابادان یه سری همسر رزمنده ها هم اونجا هستن که ساکن ان توی یک منطقه همسرت هم اونجا ساکن بشه و اونجا خدمت کنی! لب زدم: - اما اینجا به من نیاز هست همسر من می تونه از پس خودش بر بیاد و خدا مراقبشه! فرمانده نامه ای نوشت و گفت: - اون که بعله ولی میدون جنگ جای همسر تو نیست جوون این یه دستوره جنگ جنگه!چه توی خرمشهر چه ابادان چه هر جا با زخمی هایی که قراره برگردن عقب امشب برگرد! چشم ی گفتم و نامه رو گرفتم بیرون اومدم و بقیه تا فهمیدن قراره برم تک تک جلو اومدن و بغلم کردن. توی همین مدت کم که تازه دیروز رسیده بودم به این گردان حسابی به هم وابسته شده بودیم.