مدرسهی شجرهی طیبه این شبها یه جوریه که
چشم آدم با دیدنش، بیهوا پی یه دختر سه ساله دو دو میزنه😔
#میناب۱۶۸
@pichakeghalam
پیچَکِقَلَمْ🍃
روزگارم بعد از تو، اینجوری است که بین دو سجدهی آخر نماز چشمم میفتد به یک جای خالی توی صف جلویی. ب
روزگارم بعد از تو،
اینجوری است که یک روز صبح عزم میکنم به سیاق یک کدبانو بساط قیمه به پا کنم.
تا ظهر که عطر زعفران و لیموعمانی و دارچین سمفونیشان را توی مغز و مشامم فرو کنند، راه به راه یاد تو بیفتم!
یاد آن یک قاشق پلو قیمهای که با دستهای حیدریات توی دهان حاج محمود و حاج قاسم گذاشتی!
پیش از سوختن سیبزمینیها،
بغض های آوار شده توی گلو را یکی یکی جمع کنم و دلتنگیهایم را همراه قیمهی نذری هدیه کنم به خودت!
#مراخواهدشکستآخر_تلنگرهایدلتنگی😭
*شصت و هفتمین روز نبودنت
@pichakeghalam
هدایت شده از وتر | Vetr
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✊🏼موزیک ویدئو The Final Victory (پیروزی نهایی)
آقای عزیزم؛
دلم برایت خیلی تنگ شده است!
با من حرف بزن ..
🎤 کاری از Vetr
▶️ آپارات | یوتیوب | ایتا | بله
@VetrMusic
بسماللهالرحمنالرحیم
من از مامانمنیر خیلی چیزها یاد گرفتم. مامانمنیر از آن مادربزرگهاست که خانهاش همیشه بوی بهشت میدهد. توی خانهاش به هرکجا که سرک بکشی، حتی پنهانیترین نقطهی کابینتهای آشپزخانه و کمدهای اتاق همه چیز به منظمترین شکل در جای خودش چیده شده. آنوقتها که خانهها هنوز کمدی برای جای رختخواب نداشت، گوشهی یکی از اتاقها را به تشک و پتو و بالشها اختصاص داده بود. در عالم کودکی همیشه برایم سوال بود که مامانمنیر چطوری بدون خطکش میتواند هر روز اینهمه رختخواب را اینقدر دقیق و همسطح روی هم سوار کند!
مامانمنیرِ من، از آن زنهای درست استفادهکُن از همهی نعمتهای خداست. یک صرفهجوی دست و دل باز به معنای واقعی کلمه!
خیلی سال پیش که هنوز حرف از گرانی نبود و اعصاب و روان آدمها با قیمت اجناس بالا و پایین نمیشد میگفت:« مامان وقتی توی سینی سبزی خورد میکنی برای بستهبندی تو فریزر، به تهش که میرسه همیشه خوردههای سبزی کف سینی میچسبه. نکنه اونها رو دور بریزی! بذار شب تا صبح تو هوای خونه خشک بشه بعد جمعشون کن بریز تو شیشه! اونوقت برای دلمه یا کتلت همیشه سبزی معطر خشک داری!»
یا میگفت:« وقتی گوشت چرخ میکنی آخر سر ذرههای گوشت رو از لابهلای محفظهی توری با خلال دندون یا چوب کبریت بیار بیرون! نکنه اون ذرههای گوشت دور ریخته بشه!»
جنگ است. یک جنگ همهجوره! او راست میگفت. مبعوث شدهایم همه. باید یک چیزهایی را تغییر بدهیم. هرکدام چندتا از بتهایمان را بشکنیم و کاری بکنیم کارستان!
من این روزها به کارهایی که از مامان منیر در ذهنم دارم زیاد فکر میکنم. فعلا دارم به کارهایی که قبلا انجام میدادم، جلوگیری از اسراف نان را اضافه میکنم!
همهی نانهایی که مانده یا خشک شدهاند را یا برای تهدیگ استفاده میکنم یا پودر سوخاری.
آخرسر همهی کارهام هم بلند بلند و فاتحانه هنرم را برای بچهها موشکافی میکنم🙂
#موشکِصرفهجویی
#ایرانِقوی
#مادربزرگِ_تراز
#سلامتیِ_مامانمنیرم_صلوات😇
@pichakeghalam
پیچَکِقَلَمْ🍃
بسماللهالرحمنالرحیم من از مامانمنیر خیلی چیزها یاد گرفتم. مامانمنیر از آن مادربزرگهاست که خان
شما هم از قدمهایی که برای #صرفهجویی برمیدارید بگید.
پیشنهادهاتون رو میذارم کانال همه استفاده کنند💟
هدایت شده از عقل سرخ | مهدی محمدی
War report No33 mohammadi 17021405.mp3
زمان:
حجم:
29.6M
گزارش بهروزرسانی وضعیت جنگ - شماره 33
مهدی محمدی - 17 اردیبهشت 1405
@mohammadi61
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امشب تو تجمع عروسی داریم👰♀🤵😍
#کف_خیابون
@pichakeghalam
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تمام حرفهای این دو سه ماه آخَرِت
شبیه وصیت بود و
چقدر نمیفهمیدم!
چقدر با اون دلشورهی وحشی افتاده به دلم میجنگیدم بعد از هر بار شنیدنت!
چقدر دوستت داشتم
چقدر دوستت دارم
چقدر دارم از دوریت میمیرم
عزیز دلم😭😭😭
*هفتادمین روز نبودنت
@pichakeghalam
هفتهی پیش آقای جوان یک گروه از بچههای دم و دستگاه مجلهی مدام را جمع کرد و برد میناب. قرار بر این بود که از دل یک سفر فشردهی چهار پنج روزه داستان و روایتی بزند بیرون. گزارش سفر مسافرها را هر روز میخواندم. ازهمان موقع که ثبتنام میناب شروع شد بیقراری من هم پا گرفت. رفتنش هیچجوره برایم جور نبود اما تمام آن هفته انگار خودم را چپانده باشم توی کولهپشتی آزاده رباطجزی یا خانم امیرزاده، برای تمام آن قبرهای کوچکِ یکی در میان پر و خالی، فرو ریختم.
من تا به حال به میناب نرفتهام. تعریفم از میناب تا قبل از نه اسفند، یک شهر کوچک جنوبی بود که یکروز بهخاطر حضور اسمش در داستان نهنگ، برایش عکسنوشته ساختم!
با خودم فکر میکنم بعد از این هم
شاید هیچوقت نباشد که پایم به میناب برسد و پای پریشانیِ مادرها بنشینم.
شاید هیچوقت نتوانم از ستایش و خدیجه و ماکان و مهدیس بنویسم یا از آن یک جفت چشم زیبای لیانا!
شاید هرگز نفهمم پیدا شدن یک لنگه کفش خونی از میان یک تنِ نرم و یک کولهی پُر که اثری از هیچکدامشان نیست یعنی چه!
شاید از طعم آخرین بوسهی قبل از خداحافظی بیخبر باشم!
شاید قبر آن جنین جدا افتاده از رحم مادر را نخواهم که باور کنم!
اما میدانم و ایمان دارم
هرگز
هرگز
رد خون فرشتههای نابِ میناب
از دست وطنفروشها و خیانتکارها و وابستههایشان
پاک نخواهد شد!
#زشتکلامِبیوطن
#اسمخائنینزیادهبرایهشتکزدن
#توخودحدیثمفصلبخوانازاینمجمل
#میناب۱۶۸
@pichakeghalam
پیچَکِقَلَمْ🍃
بسماللهالرحمنالرحیم من از مامانمنیر خیلی چیزها یاد گرفتم. مامانمنیر از آن مادربزرگهاست که خان
از موشکهای صرفه جوییتون چه خبر؟😉