هدایت شده از [دُشمݩِعزیز]
ما خیلی چیز هارو توی اون نگاه ها،توی صدای آجوشی،تو تک تک کلمات آجوشی جا گذاشته بودیم.نباید اینجوری میشد.
چیزی که بیشتر از ازبین رفتنش ذهنم رو درگیر کرده ،اون افکار و علایق و حرفها و احساساتیه که با جسمش ازبین رفتن و دیگه قرار نیست توسط اون بیان بشن .
اون احساسی که قبل از این اتفاق داشت و حرفهایی که داشته و نتونسته بیانش کنه .
انگار که در لحظه خود واقعی ش رو گم کرده یا حتی خیلی پیچیده تر از چیزی که توی ذهن من بگنجه .
اون احساسات و عواطف ،اون گذشتهٔ درخشان یا تیره و فعل و انفعالات مغزش و افکارش که ازبین رفتن ،این چیزا همیشه من رو خیلی درگیر میکنه .
این مدت که درگیر خودکشی یکی از دوستام بودم ،مامانم میدید که چقدر آشفته میشم و چقدر بهم میریزم و کاری نمیتونم بکنم .
با اینکه حتی گاهی فکر میکردیم که برای جلب توجه بوده کاراش ولی واقعا اتفاق میفته .
چند روز پیش به مامانم گفتم که من میخوام روانشناسی بخونم و طبق معمول مامانم گفت نه ،به دردت نمیخوره .
الان میفهمم چرا این حرفو میزنه همیشه بهم .بهم میگه حتی اگه قبول بشم و بهترین چیزی باشه که قبول میشم ،نمیذاره برم چون اصلا نمیتونم از پسش بربیام .انقدر به آدما به اتفاقا به گذشته و آینده نامعلومشون فکر میکنم که به قیمت روح و روان و جون خودم تموم میشه .