میخواهم بروم. نمانم. بهپاییزی که در راه است، بهانه بگیرم و لباس تیره تن کنم. همانند برگهای پاییزی رنگی، همانند زرد بیوفتم و گریه کنم. شاید فقط بتوانم بهتو بفهمانم، که من مدتهاست در این سالها غمیگنم و پیر. و تنها. سپس بیدار شویم و ببینیم همهی اینها کابوسی هولناک بوده، بوی باران در اتاق دارد میپیچد. پنجرهرا باز کنیم تا باران را واضحتر تماشا کنیم. که در زمین چکهچکه میکند. چای را دم کنیم، با بخت تیرهگون و غمخورد فکرکنیم بنشینیم چایمان را بنوشیم و زیرطاقچهی اتاق بغلی نامه مخفی کنیم. زندگی پس همین باشد و بس.
روباهِ ابلق.
میبینی؟ ما بارها و بارها شجریان گوش میدیم و پخش میکنیم، تکرار تکرار تکرار. در خانه، صدای شجریان همچنان میپیچد. کافیست؟ برای رساندن غم؟ کبوتر نامهرسان من، حجم اندوه و غم را بهتو اطلاع میدهد؟
واقعا تصمیمگیری کاریست دشوار. انسانها بعضیاوقات از کاری که برعهدهشان است بر نمیآیند و باز عدهای اصرار برای نگهداری چیزهایی هستند که نمیتوانند.
روباهِ ابلق.
واقعا تصمیمگیری کاریست دشوار. انسانها بعضیاوقات از کاری که برعهدهشان است بر نمیآیند و باز عده
گاه انسانی در جایی قرار میگیرد، که خود آنرا "تولدیدیگر" مینامند. با اینحال که درحال حاضر خودشرا عوض میکند، از عشق کهنه فرار میکند و انسان جدیدی میسازد، آدمیزاد دیگری وارد تولد او شده و کاری دشوار بر دوش خود میاندازد. نگهداری از کسی که تازه از بحران فروپاشیاش آمدهست. گاه با خود میگویم: «مگه اون با خودش فکر نمیکنه که معنی تولدیدیگر چیه؟ چهچیزی باعث میشه کسی فکر آرزو کردن تولدیدیگر در ذهنش برسه؟ چرا زندگی نویی رو میخوان شروع کنن؟ یهآدم با ماهیت جدید؟ مگه آدم همینه که هست، نیست؟ پس این میل عجیب زندگی دوباره، از کجا میآد؟»
الان متوجه شدم، وقتی اومدم اینجا دوباره و دوباره. که برای کسی چیزی وقتی منفعت نداشته باشه، توام براش منفعتی نداری. مثل یهچیز پوچوبیارزشی.