میخواهم بروم. نمانم. بهپاییزی که در راه است، بهانه بگیرم و لباس تیره تن کنم. همانند برگهای پاییزی رنگی، همانند زرد بیوفتم و گریه کنم. شاید فقط بتوانم بهتو بفهمانم، که من مدتهاست در این سالها غمیگنم و پیر. و تنها. سپس بیدار شویم و ببینیم همهی اینها کابوسی هولناک بوده، بوی باران در اتاق دارد میپیچد. پنجرهرا باز کنیم تا باران را واضحتر تماشا کنیم. که در زمین چکهچکه میکند. چای را دم کنیم، با بخت تیرهگون و غمخورد فکرکنیم بنشینیم چایمان را بنوشیم و زیرطاقچهی اتاق بغلی نامه مخفی کنیم. زندگی پس همین باشد و بس.
روباهِ ابلق.
میبینی؟ ما بارها و بارها شجریان گوش میدیم و پخش میکنیم، تکرار تکرار تکرار. در خانه، صدای شجریان همچنان میپیچد. کافیست؟ برای رساندن غم؟ کبوتر نامهرسان من، حجم اندوه و غم را بهتو اطلاع میدهد؟
هدایت شده از شبدیس .
کاش توی یه دنیای سطحی، منم یکم سطحیتر بودم؛اینقدر به حرفها، رفتارها، نگاهها و حتی سکوت آدما معنی نمیدادم. شاید اونوقت زندگی برام سادهتر میشد؛ چون من زیادی به همهچیز عمق میدم.