eitaa logo
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
139 دنبال‌کننده
677 عکس
44 ویدیو
9 فایل
ساعت ده موقــع مطالعـــه ماست پینَکی و چرت و خواب اگــر بگذارد «امام خمینی ره»
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از رسول رحمت
📣به مناسبت ۱۵۰۰ مین سال تولد برگزار می‌شود: 👈آیین رونمایی از ۶ محصول بنیاد رسول رحمت صلی‌الله‌علیه‌وآله 🔹 ۴ رمان نوجوان 🔹 یک کتاب عمومی 🔹 و یک کتاب کودک مهمانان ویژه: 🔺دکتر محمدرضا سوقندی (مدیر کل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی قم) 🔺حجت‌الاسلام سبحانی‌نسب (رئیس انجمن ناشران کودک و نوجوان قم) ⏰چهارشنبه ۲۶ آذرماه رأس ساعت ۱۰ صبح 🏢مکان: خیابان سمیه، نبش کوچه ۱۲، جامعۀ آل البیت العالمیه ❤️پیامبر عزیز! صدای مِهرت را به گوش جهانیان می‌رسانیم❤️ ✅ در نشر معارف نبوی سهیم باشید 👇👇👇👇👇 @rasulrahmat
اللّٰهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِأَنَّ لَكَ الْحَمْدَ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْمَنَّانُ بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ذُو الْجَلالِ وَالْإِكْرامِ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ‌مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَجْعَلَ لِي مِمَّا أَنَا فِيهِ فَرَجاً وَ مَخْرَجاً. از خطاب جبرئیل به یوسف، آن هنگام که در چاه بود...
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موقعیت: (هشدار، خطر غرگرفتگی) تا ۱۰شب ماشین پیدا نکردیم برای کله صبح به سمت محل خدمت. پرایدی هم که پیدا شد، توی مبدا که ایستاده بودیم زنگ زدیم راننده رو تازه از خواب بیدار کردیم🙂 سوار که شدیم بوی سیگار چنان وزیدن گرفت که هنوزم سرفه می‌زنم. تا اینجا قبول، تقصیر خودم بود که سرشب پیشنهاد مبلغ۸۳۰تومن رو قبول نکردم چون ماشین پراید بود و جاده طولانی و سخت🐫 شاهرود رو که رد کردیم، خط باریکی از برف شروع شد و حالا تا چشم کار می‌کنه همه جا سفیده. تا اینجا هم قبول، الحمدلله چشم دوختن اولیای خدا به آسمون جواب داده و نعمت باریده.❄️ یکم پیش شنیدم شهر بعدی کاملا پوشیده شده و ماشین‌های برف روبی دارن کار می‌کنن. اینم قبول، خب حتما تا ما برسیم جاده باز شده🙂 آخه شما رخ کار رو توی فیلم ببین! کل شیشه عقب ماشین پودره و وقتی باد با شدت حین سرعت بهش می‌زنه مثل وقتی که شکلات ترقه‌ای خوردی، تیلیک تیلیک صدا میده. تازه جای سوراخ سنگه(حالا باز نمیگم گلوله که سکته نکنید) اینم قبول، باز تقصیر خودم بود که پژویی که ساعت ۱۱ونیم شب قبول کرد لغو زدم بخاطر حق نوبت ایشون، گفتم شاید روزیشه هزینه این سفر.💸 الانم که ایستاد، کارتون گرفت توی کاپوتش جاساز کرد که سوز نزنه داخل ماشین😌 اینم قبول به ایده خلاقانه‌اش در. ولی می‌خوام هرچه فریاد دارم سر اون آدمِ خدا نیامرزی بکشم(رئیس اداره و سایرین) که این وضعیت رو می‌بینه، باز میگه معلم منطقه محروم باید بیاد و باید از همون راه دور هم بیاد و سازوکار رو اصلاح نمی‌کنم و سنگ از آسمون بباره هم تعطیلی نداریم و اون معلمی که پارسال فوت شد هم خدا بهش سلامتی! بده😏 خدا ازت نگذره مرد🖐
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
موقعیت: (هشدار، خطر غرگرفتگی) تا ۱۰شب ماشین پیدا نکردیم برای کله صبح به سمت محل خدمت. پرایدی هم که
خب، واقعا نمیدونم چرا با همه این اوصاف تهش موقع پرداخت نفری ۳۰۰ زدیم براش. احتمالا برای اینکه سالم رسوندن ما با وضعیت مذکور ماشین امری تقریباً محال بود که ایشون از پسش براومد. من به قرائت وصیت نامه‌ام توسط شما بیشتر امید داشتم تا این سطور فعلی...
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
موقعیت: (هشدار، خطر غرگرفتگی) تا ۱۰شب ماشین پیدا نکردیم برای کله صبح به سمت محل خدمت. پرایدی هم که
«غرنامه به ارزش قابوس‌نامه» نمیدونم چیشد که یک مرتبه درست وسط همون موقعیت دراماتیک، نشستم جزئیاتش رو نوشتم. ولی انگار وسط ظل آفتاب و شرشر عرق توی بیابون، ماشین بستنی فروشی ببینی 🤩 احتمالا اگر نمی‌نوشتمش چند روز قرار بود حرص بخورم و غر بزنم، اما در کمال تعجب، این ماجرا برام شد یه قصه طنز که هر بار تعریفش می‌کنم واقعا می‌خندم. انگار زهرش خنثی شد. این‌طوری شد، که به نظرم اومد معجزه نوشتن و نوشتار درمانی رو دست کم گرفتم. 🧐 بنابراین، یه مدت چشم شما رو اینجا قرض می‌گیرم که روزمره‌های معلمی بنویسم. نمیدونم مضمونش دقیقا چیه، ولی احتمالا درصد زیادیش غره💁 پیشاپیش از محضر شریف‌تون عذرخواهم. تحمل کنید، حدسم اینه که میفته توی سربالایی. شاید تونستم چاپش کنم اصلا👻 اسمش هم میذارم ارباب غرقه‌ها🥸 😴 @pinkioch
«کاش دهنِ ذهنت رو ببندی انسان» من هیچوقت فکر نمی‌کردم این طرف میز باشم. یعنی درواقع، قصه از جایی شروع میشه که «عَرفْتُ اللّه َ سُبحانَهُ بفَسْخِ العَزائمِ، و حَلِّ العُقودِ، و نَقْضِ الهِمَمِ.» اعتراف می‌کنم زیاد اهل خیال پردازی برای آینده نبودم. هیچوقت ننشستم درست فکر کنم یا انشای «در آینده میخواهید چه کاره شوید.» بنویسم. شاید هم دلیلش این بود که فکر می‌کردم نویسندگی شغله و میشه باهاش درآمد داشت😅 غلط بودن این فرض رو وقتی با استخوان‌هام فهمیدم که این ماه ناچار شدم نزدیک ۳ میلیون بابت دختر قابیل‌هایی که از انتشارات گرفتم و هدیه دادم براشون واریز کنم😁🙏 درواقع باید خطاب به شغل محترم نویسندگی گفت شما جیب ما رو نزن، درآمد پیشکشت! ولی خب نویسندگی عشقه دیگه. مثل معلمی که عشقه. و من نمیدونم بالاخره کجای زندگیم قراره عاقل شم و یکم هم با نعمت الهی عقل تصمیم بگیرم. فکر کنم منظور شهید بهشتی وقتی گفتن «برادرها، خواهرها، عاشق شوید» یه چیز اینجوری بوده. یه کاری کنید که جز عشق و عاشقی هیچ جوره نشه توجیهش کرد!
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
خلاصه، جهان یه جوری چرخید که من الان بشینم این سمت میز، عاشقانه به این بچه‌ها نگاه کنم و به این سوال فکر کنم: «پدر اینا بیشتر درمیاد که باید بشینن درس بخونن یا پدر من که باید ۳ سری سوال ترم عربی راهنمایی و سه سری عربی دبیرستان و دو سری فلسفه و یه سری منطق و یه سری جامعه شناسی طرح کنم و از اون بدتر، بشینم همه اینارو توی خود مدرسه تصحیح کنم؟؟»😩 القصه، دیشب مهران مدیری توی برنامه پامپ گفت طنز رو هیچوقت دوست نداشته. هرگز فیلم طنزی ندیده و بدون اینکه بخواد توی این مسیر افتاده. قیاسی ازش پرسید پس اگر برگرده عقب نمی‌زنه توی خط سریال سازی طنز؟ جوابش بهانه این یادداشت بود. «هزار بار هم برم تو نقطه شروع باز دقیقا همین مسیر رو میام.» خدا میدونه هدف خلقت ما چی بوده. ما هی مثل دور از جان شما اسب، هی می‌خوایم از مسیر خارج شیم و دست و پازنان، یه طرف دیگه بریم. هی خدا برمون می‌گردونه توی مسیر. باز می‌شینیم غر می‌زنیم که راه چرا اینجوریه،‌ چرا کجه، چرا برفیه و... بابا اون مسیری که تو داشتی می‌رفتی گرگ داشت، ریزش کوه داشت، دره داشت، ناهمواری داشت، ولی اینی که خدا نشونت داده فقط یکم پرپیچ و خمه. که اونم برای عضلاتت لازمه! می‌خوام بگم، من هیچوقت معلمی رو انتخاب نکردم. هرگز خودم‌ رو این طرف میز تصور نکردم. الانم تو نقطه‌ای نیستم که بگم «هزار بار دیگه هم باز همین مسیر رو میام». فقط از یه چیز مطمئنم. خدا خواسته من از این طرفی بیام. پس کاش در دهن ذهنم رو ببندم و فقط بگم سمعا و طاعتا.... اگرم نمیتونم اینجوری بگم، حداقل دم به ساعت افاضه نکنم: «اللهم استعملنی لما خلقتنی له» وقتی باید این رو بگم که به پذیرش مسیری که خدا روشن می‌کنه برام رسیده باشم... پس میرم سراغ امیرالمومنین: «اَللّهُمَّ مُنَّ عَلَىَّ بِالتَّوَكَّلِ عَلَيْكَ وَالتَّفْويضِ اِلَيْكَ وَالرِّضا بِقَدَرِكَ وَ التَّسْليمِ لاَِمْرِكَ خدايا به توكّل بر خودت، و واگذاشتن به نگاهت، و خشنودى به تقديرت، و تسليم در برابر امرت بر من‌ منّت گذار، حَتّى لا اُحِبَّ تَعْجيلَ ما اَخَّرْتَ وَ لاتَاْخيرَ ما عَجَّلْتَ يا رَبَّ الْعالَمينَ تا شتاب آنچه را تأخير انداختى، و تأخير آنچه را در آن شتاب كردى دوست نداشته باشم، اى پروردگار جهانيان.» 😴 @pinkioch