کلبهٔ پیتار;
قراره دستم بشکنه. تا من باشم نذارم همشون بمونه شب آخر
مچم داره میترکه
(۲۰ تاشو نوشتم و هنوز ۳۵ تا مونده)
یه گوشهٔ خاکستریِ ذهنم نشستی،
حرف نمیزنی،
فقط نگاه… نگاه… نگاه…
لعنتی، چرا نمیری بیرون؟
پدر معتقده دستشویی برام مفید تر از کلاسای امروزه
چرا؟
چون داره کلهی صبح بهم میگه آبهویج بخور(وسط تخممرغ خوردن)🧌
من در حالی که برای فردا باید یک فصل زمین و ۲ درس تاریخ بخونم:
خوابیدن خوابیدن خوابیدنِزیااااد