📖 تقویم شیعه
☀️ امروز:
شمسی: جمعه - ۲۳ فروردین ۱۳۹۸
میلادی: Friday - 12 April 2019
قمری: الجمعة، 6 شعبان 1440
🌹 امروز متعلق است به:
🔸صاحب العصر و الزمان حضرت حجة بن الحسن العسكري عليهما السّلام
💠 اذکار روز:
- اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ (100 مرتبه)
- یا ذاالجلال و الاکرام (1000 مرتبه)
- یا نور (256 مرتبه) برای عزیز شدن
❇️ وقایع مهم شیعه:
🔹امروز مناسبتی نداریم
📆 روزشمار:
▪️5 روز تا ولادت حضرت علی اکبر علیه السلام
▪️9 روز تا ولادت حضرت صاحب الزمان (عج)
▪️24 روز تا آغاز ماه مبارک رمضان
▪️33 روز تا رحلت ام المومنین حضرت خدیجه علیها السلام
▪️38 روز تا ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام
✅ با ما همراه شوید...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 @piyroo
انتظار یعنی:
با شهیدان راه وصال یار را پیدا کنیم..
💖
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
💓➖➖➖➖➖➖➖💓
#طرح_پروفایل_مهدوی
#طر_انتظار_مهدوی
(استفاده از عکس ها با لوگوی خودتون هم آزاده)
•••••••✾🍃🌹🍃✾•••••••
@piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_یادت_باشد، داستان عاشقانه و زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷 #قسمت_نهم...🌷🕊 🕊🌷ب
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_یادت_باشد، داستان عاشقانه و زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷
#فصل_اول #قسمت_یازدهم...🌷🕊
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊
با امدن ننه ورق برگشت ننه را نمی توانستم دست خالی رد کنم گفت:تو نمی خوای به حرف من و پدر و مادرت گوش بدی؟ با حمید صحبت کن خوشت نیومد بگو نه هیچ کس نباید روی حرف من حرف بزنه. دو تا جوون میخوان با هم صحبت کنم سنگای خودشون رو وا بکنن حالا که بحثش پیش اومده چند دقیقه صحبت کنید تکلیف روشن بشه حرف ننه بین خانواده ما حرف آخر بود همه از او حساب می بردیم کاری بود که شده بود قبول کردم و این طور شد که ما اولین بار صحبت کردیم صدای حمید را از پشت در شنیدم که آرام به عمه گفت: آخه چرا این طوری؟ ما نه دسته گل گرفتیم نه شیرینی آوردیم عمه هم گفت: خدا وکیلی موندم توی کار شما حالا که ما عروس رو راضی کردیم داماد ناز میکنه
در ذهنم صحنه های خواستگاری گل های آنچنانی و قرارهای رسمی مرور می شد ولی الان بدون اینکه روحم از این ماجرا خبر داشته باشد همه چیز خیلی ساده داشت پیش می رفت گاهی ساده بودن قشنگ است.
حمیدی که به خواستگاری من آمده بود همان پسر شلوغ کاری بود که پدرم این او و برادر دو قلویش را پیشنهاد داده بود همان پسر عمه ای که با سعید آقا لباس یکسان می پوشیدند بیشتر هم شلوار آبی با لباس برزیلی بلند با شماره های قرمز موهایش را هم از ته میزد یک پسر بچه کچل فوق العاده شلوغ و بی نهایت مهربان که از بچگی هوای من را داشت نمی گذاشت با پسرها قاطی بشوم دعوا که می شد طرف من را می گرفت مکبر مسجد بود و با پدرش همیشه به پایگاه محل می رفت این ها چیزی بود که از حمید می دانستم....🌹
#یازهرا...
🌷اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌷
#ادامه_دارد...
🌹#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🔹🌹
🌹🕊🌹
🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_یادت_باشد، داستان عاشقانه و زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷 #فصل_اول #قسمت_یازدهم
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_یادت_باشد، داستان عاشقانه و زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷
#فصل_اول #قسمت_دوازدهم...🌷🕊
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊
زیر آینه روبروی پنجره ای که دیدش به حیاط خلوت بود نشستم حمید هم در کنار در به دیوار تکیه داد هنوز شروع به صحبت نکرده بودیم که مادرم خواست در را ببندد تا راحت صحبت کنیم جلوی در را گرفتم و گفتم: ما حرف خاصی نداریم دو تا نا محرم که داخل اتاق در رو نمی بندن.
سر تا پای حمید را ورانداز کردم شلوار طوسی، پیراهن معمولی آن هم طوسی زنگ که روی شلوار انداخته بود بعدا متوجه شدم که تازه از ماموریت برگشته بود برای همین محاسنش بلند بود چهره اش زیاد مشخص نبود به جز چشم هایش که از آن نجابت می بارید.
مانده بودیم کداممان باید شروع کند نمکدان کنار ظرف میوه به داد حمید رسیده بود از این دست به آن دست با نمکدان بازی می کرد من هم سرم پایین بود چشم دوخته بودم به گره های فرش شش متری صورتی رنگی که وسط اتاق پهن بود خون به مغزم نمی رسید چند دقیقه ای سکوت فضای اتاق را گرفته بود تا این که حمید اولین سوال را پرسید معیار شما برای ازدواج چیه؟
به این سوال قبلا خیلی فکر کرده بودم ولی آن لحظه واقعا جا خوردم چیزی به ذهنم خطور نمی کرد گفتم دوست دارم همسرم مفید باشه و نسبت به دین حساسیت نشون بده ما نون شب نداشته باشیم بهتر از اینه که خمس و زکاتمون بمونه...🌹🍃
#یازهرا...
🌷اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌷
#ادامه_دارد...
🌹
🔹🌹#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🌹🕊🌹
🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹
آنان چفیه داشتند... من چادر دارم....
من چادر می پوشم، چادر مثل چفیه محافظ من است...اما چادر از چفیه بهتر است....
آنان چفیه می بستند تا بسیجی وار بجنگند...من چادر می پوشم تا زهرایی زندگی کنم...
آنان چفیه را خیس می کردند تا نَفَس هایشان آلوده ی شیمیایی نشود...
من چادر می پوشم تا از نفَس های آلوده دور بمانم...
آنان موقع نماز شب با چفیه صورت خود را می پوشاندند تا شناسایی نشوند...
من چادر می پوشم تا از نگاه های حرام پوشیده باشم...
آنان چفیه را سجاده می کردند وبه خدا می رسیدند ...
من با چادرم نماز می خوانم تا به خدا برسم...
https://eitaa.com/piyroo
گفت اصل بده؟
گفتم مادرم کنیز زینب
بابامون هم غلام عباس
خواهرم کنیز رباب..
خودمم غلام علی اکبر
ما اصل ونصبمون غلام در خونه حسینه
جد در جدمون نوکرش بودن،غلام خانه زادشیم
گفت:تو دنیا چی داری؟؟؟
گفتم:یه پیرهن مشکی..!یه شال عزا....
ویه سر،که اگه بخواد افتاده زیر پاش...!
خندید گفت روانی خدا شفات بده
گفتم:
«بیمار حسینم شفا نمیخواد...جز حسین و کربلا از خدا نمیخواهم
اگه کسی دردنیای مجازی وحقیقی درخواست اصل کرد خواهر وبرادر من این جواب شمارا نزد همه کس محبوب ترمیکند مخصوصا امیددل هامهدیه فاطمه(عج)
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_شهید__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
(❗️)
زخمی که تیزی زبان
بر دل آدمها میذاره
خیلی کشنده تر از
زخم شمشیـــــ🗡ـــــر است
مواظب باشید
دلی زخمی نشود
@piyroo