تولد داریم چه تولدیییییی😍🎈
تولد یه مرد عاشق
یه مرد مبارز
مردی که باشجاعت تمام تو دل دشمن رفت
مردی که از خوشی ها و تعلقات دنیویش گذشت تا ما اینجا امنیت و ارامش داشته باشیم💕
یه مرد که قلمم عاجزه از گفتن خوبی هاش
و فقط یه کلام میگم
امروز تولد اون مرده❣😍🌸
و اون مرد کسی نیست جز
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی
سهم هرکس ۵صلوات
هدیه به شهید🌸🎈🎁
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
⚘
هر لحظه از وجودت عطر بهار آید
چشمت به راه تا کی،آن گل عذار آید
ما عکس یار بینیم در روی همچو ماهت
حرف تو حرف مهدیست،تا آن نگار آید
💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫
اللهم احفظ لنا سیدنا و امامنا و نور عیننا و قلبنا الذی بین جنبینا قائدنا الخامنه ای
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_شهید__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
شهیدی که از سر بریده اش صدا بلند شد: «السلام علیک یا اباعبدالله»
امام جماعت واحد تعاون لشگر ۲۷ رسول (ص) بود بهش میگفتند حاج آقا آقاخانی
روحیه عجیبی داشت زیر آتیش سنگین عراق در #شلمچه شهدارو منتقل میکرد عقب توی همین رفت و آمدها بود که گلوله مستقیم تانک سرش را جدا کرد من چند قدمیش بودم هنوز تنم میلرزه وقتی یادم میاد از سر بریده اش صدا بلند شد: «السلام علیک یااباعبدالله»
فرازی از وصیت نامه شهید:
"خدایا من شنیدم که امام حسین(ع) سرش را از قفا بریدند، من هم دوست دارم سرم از قفا بریده شود من شنیدم که سر امام حسین بالای نی قرآن خوانده، من که مثل امام حسین اسرار قرآنی نمیدانستم که بتوانم با آن انس بگیرم که حالا از مرگم قرآن بخوانم ولی به امام حسین(ع) خیلی علاقه و عشق دارم، دوست دارم وقتی شهید میشوم سر بریده ام به ذکر یاحسین یاحسین باشد...
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_شهید__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
خدایا....
ڪسیڪہ
بہ وسیله تو
شناختہ شد
گمنام نیست
#گمنامی_ام_آرزوست
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_شهید__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_یادت_باشد، داستان عاشقانه و زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷 #فصل_دوم.. #قسمت_چهار
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_یادت_باشد، داستان عاشقانه و زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷
#فصل_دوم.. #قسمت_پنجم..🌷🕊
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊
به جواب منفی زیاد فکر نمی کردم چون چیزی هم نبود که بخواهم در ذهنم بسازم گاهی هم که به آن فکر می کردم با خودم می گفتم: شاید هم جواب آزمایش منفی باشه اون موقع چی میشه؟ خب معلومه دیگه همه چی طبق قراری که گذاشتیم همون جا تموم میشه هر کدوم میریم سراغ زندگی خودمون.
به هیچ کس هم حرفی نمی زنیم ما که نمی تونیم نتیجه منفی آزمایش به این مهمی رو ندیده بگیریم به اینجا که می رسیدم رشته چیزهایی که در خیالم بافته بودم پاره می شد دوست داشتم از افکار حمید هم باخبر می شدم.
این دو روز خیلی کند و سخت گذشت به ساعت نگاه کردم دوست داشتم به گردن عقربه های ساعت طناب بیندازم زودتر این ساعت ها بگذرد و از این بلاتکلیفی در بیاییم. به سراغ کیفم رفتم و برگه آزمایشگاه را نگاه کردم می خواستم ببینم باید چه ساعتی برای گرفتن جواب آزمایش بروم.
داشتم برنامه ریزی می کردم که عمه زنگ زد بعد از احوال پرسی گرم خبر داد حمید از ماموریت برگشته است و میخواهد که برای گرفتن آزمایش برویم هربار دو نفری میخواستیم جایی برویم اصلا راحت نبودم و خجالت می کشیدم،نمی دانستم چطور باید سر صحبت باز کنم...🌹🍃
#یازهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#ادامه_دارد...
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_یادت_باشد، داستان عاشقانه و زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷 #فصل_دوم.. #قسمت_پنجم
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_یادت_باشد، داستان عاشقانه و زندگی #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷
#فصل_دوم.. #قسمت_ششم..🌷🕊
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊
حمید به دنبالم آمد و رفتیم آزمایشگاه تا نتیجه را بگیریم استرس نتیجه را از هم پنهان می کردیم،ولی ته چشم های هردوی ما اضطراب خاصی موج میزد برگه نتیجه را که گرفت به من نشان داد به حمید گفتم:
بعدا باید به ناهار مهمون کنین تا من براتون نتیجه آزمایش را بگم حمید گفت: شما دعا کن مشکلی نباشه به جای یه ناهار ۱۰ناهارمیدم.
از برگه ای که داده بودند متوجه شدم که مشکلی نیست ولی به حمید گفتم: برای اطمینان باید نوبت بگیرم مجدد بریم مطب به دکتر آزمایش رو نشون بدیم اونوقت نتیجه نهایی مشخص میشه از همان جا حمید با مطب تماس گرفت و برای غروب همان روز نوبت رزرو کرد.
از آزمایشگاه که خارج شدیم خیابان خیام را تا سبزه میدان نیم ساعتی پیاده آمدیم چون هنوز به هیچ کس حتی به فامیل نزدیک حرفی نزده بودیم تا جواب آزمایش ژنتیک قطعی بشود کمی اضطراب این را داشتم که نکند یک آشنایی ما رابا هم ببیند...🌹🍃
#یازهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#ادامه_دارد...
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
5.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایتگری شهدایی قسمت 306
🎥روايت#حاج_حسين_يكتا از نبرد در كربلاي ٤
📍نهر خيّن
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_شهید__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🌷بسم الرب الشهدا و الصدیقین🌷
🇮🇷نحوه شهادت شهید هادی ثنایی مقدم
✨شهید هادی ثناییمقدم يازدهم تيرماه 1351 در شهرستان لنگرود بدنیا آمد.
✨ این نوجوان بسیجی روز
23 ديماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسيد اما پيكرش هيچگاه بازنگشت.
✨همرزمان او از نحوه شهادتش بر اثر اصابت مستقیم تير میگویند يادآور ميشوند كه هادی به همراه
تعداد زیادی از شهدا به کنار جاده انتقال داده شد.
✨پارچه سفید به همراه چوبی در کنار او قرار داده شد تا آمبولانسها راحت او را پیدا کنند و به عقب برگردانند.
✨آنها از آن محل دور شدند، آمبولانسها تعدادی از شهدا را به سمت پشت خط آورد ولی خبری از پيكر هادی نبود.
✨تا به امروز کسی نفهمیده است بر سر پيكر شهيد هادی ثناييمقدم چه آمده است؟.
✨عدهای میگویند احتمال دارد گلوله خمپارهای به کنار پيكرش خورده و او را در زير خاک پنهان كرده و همین امر باعث شده است كه آمبولانسها او را پیدا نکنند.
✨سالها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی در شهرمان باقی ماند.
✨ در یکی از روزها مادر شهید به زیارت مزار فرزندش به گلزار شهدا میرود و پس از دعا و فاتحه از جای خود بلند میشود.
✨ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثناييمقدم به تصاویر شهدا نگاه میکند و به يك عكس خيره ميشود و ناگهان فریاد میزند این هادی منه....
این هادی منه... .
✨خانوادههاي شهدای حاضر در گلزار شهدا دور او جمع ميشوند. کسی نمیدانست چه اتفاقی افتاده
است.
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_شهید__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo