🍃🌸🍃🌸🍃
💢توی اوج درگیری با تکفیری ها در #خان_طومان بودیم. تلفات زیادی از دشمن گرفته بودیم دشمن هم تلفاتی هرچند کم و به تعداد انگشتان یک دست از ما گرفتند.
💢نیروهای فاطمیون روحیه شان را از دست داده بودند و نیاز به #تجدید_روحیه داشتند.
💢در آن وضعیتِ درگیری ها و تیراندازی هیچکس فکرش را نمی کرد که ناگهان سیدرضا فریاد بزند:(( آقا! مسئول چای اینجا کیه؟ یکی بره یه کتری آب بار بذاره میخوایم #چای دم کنیم.))
همه #خندیدند.
💢همیشه از این شوخطبعی های بهموقع، بهجا و سنجیده داشت...
📚طاهر خان طومان
#شهید_سیدرضا_طاهر🌷
#شهید_مدافع_حرم
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
برادر شهیدم ،شهادتت مبارک🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
#حی_علی_الصلاه
امام صادق علیه السلام
فضیلت نماز اول وقت خواندن
مانندفضیلت آخـرت است بر دنیا
#شهید_مصطفی_صدر_زاده
#نماز_اول_وقت
🍃🌹
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
جـــا موندم با دل خستہ
جـــا موندم با پر بستہ
🍃🌹
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
انسان يک تذکر در هر ٤ ساعت
بخودش بدهد بد نيست،
بهترين موقع بعد از نماز،
وقتي سر به سجده ميگذاريد،
مروري بر اعمال صبح تا شب خود بيندازد،
آيا کارمان براي رضاي_خدا بود؟!
#شهیدمحمدابراهیم_همت
#فرازی_از_وصیتنامه
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
🔻 ممدرضا و منصور
#رحیم_قمیشی
ممدرضا اصلا مثل منصور نبود. هر چه منصور شوخطبع بود و شلوغ و شر، ممدرضا آرام بود و خجالتی، ساده و کم صحبت، و از همه بدتر زودباور.
نمیدانم چطور شده بود که ممدرضا و منصور در جبهه همیشه با هم بودند و کنار هم کار میکردند.
"ممدرضا آزادی" مسئول مخابرات گردانمان بود و "منصور شاکریان" هم با ممدرضا همان مخابرات بود. شاید هم منصور مسئول بود! نمیدانم، اصلا آن موقع این چیزها مهم نبود.
یک شب که منصور در خط اول رفته بود برای ترمیم سیم تلفن صحرایی، موقع برگشت تصمیم گرفت با انبوه سیمهای سیاه تلفن که جمع کرده بود، برای خودش یک چیزی شبیه عمامهای بزرگ درست کند. حالا نصفه شب چراغ قوه را هم گرفته بود زیر چانهاش، سرش را کمی میآورد داخل سنگر و ممدرضای بیچاره را که تنهایی، در تاریکی پست میداد، و طبق معمول لابد ذکری هم زیر لب داشت را، به وحشت میانداخت. منصور صدای ارواح خبیثه را در میآورد و ممدرضا جیغ میزد.
همه بچههای سنگر با سر صداهای ممدرضا بیدار شده بودیم. ممدرضا میگفت روح دیده...
ما هم که همه پوست کلفت! می گفتیم مشکل خودته، ببین کسی رو اذیت کردی که مُرده، و حالا اومده سراغت!
آزادی باورش شده بود یک روح دارد اذیتش میکند و منصور هم که دست بردار نبود:
- استغفار کن "محمدرضا"... استغفار کن "آزادی"!
و بیچاره ممدرضا همینجور با صدای لرزان و وحشت زده پشت سر هم میگفت:
- استغفرالله، توبه... بسماللهالرحمنالرحیم...
تا جن را دور کند، اما جن خبیثه که نمیرفت!
منصور عشقش همین اذیت کردنهایش بود.
منصور شاکریان برعکس ممدرضا آزادی که خیلی خوشخط بود، اصلا حوصلهی نوشتن نداشت. معلوم بود زمان مدرسهاش هم درسخوان نبوده. وقتی چیزی به اجبار هم مینوشت حداکثر یک سطر بود، ولی ممدرضا بیکاریاش مینشست فقط مینوشت. برای همین منصور از ممدرضا و قلب مهربانش سوءاستفاده میکرد و تمام کد و رمزهایی که باید روزانه چند نسخه برای گروهانها و دستهها نوشته میشد را، میداد او...
و ممدرضا هیچ اعتراضی نمیکرد!
معلوم بود از اذیتهای دوستانهی منصور خوشش میآمد.
ممدرضا یک دقیقه از پستش را نمیخوابید، مبادا عراق حمله کند. مبادا تک بزند، یا اتفاقی بیفتد، او باید پاسخگو باشد.
منصور پستش که شروع میشد پاهایش را میکشید و گاه بهجای همه افراد بعد از خودش هم در خواب پست میداد! عین خیالاش هم نبود. میگفت عراق بخواهد حمله کند خودم متوجه میشم و از خواب بیدار میشوم!
به نظر منصور، ممدرضا سوسول بود که اصلا نمیخوابید.
دعواهایشان هم دیدنی بود... منصور تُخس و لجباز و ممدرضا باصفا و مهربان!
منصور میگفت؛ ممدرضا امشب من میخوابم تو پست بده، فردا شب بهجاش تو پست بده من میخوابم، باشه؟!
ممدرضا میگفت باشه! منصور میخندید
میگفتم ببین، منصور داره کلاه سرت میذاره
و ممدرضا میخندید و میگفت اشکالی نداره! من پست دادن رو خودم دوست دارم...
نمیدانم اول ممدرضا شهید شد بعدا منصور
یا اول منصور شهید شد بعدا ممدرضا
نمیدانم ممدرضا آمد استقبال منصور
یا منصور رفت استقبال ممدرضا
فقط میدانم الان دوتاشان دست توی گردن هم، دارند به ما میخندند.
میخندند که چطور دو دستی چسبیدهایم به دنیا
انگار توی همین دنیای دون قرار است تا ابد بمانیم
هر روز میخواهيم روی یکی را کم کنیم
هر روز میخواهیم قدرتمان را به رخ همه بکشیم
میخواهیم بگوییم ما مهمیم
ما بزرگیم
ما اصل هستیم و همه فرع
ما میفهمیم و دیگران نه
ما اصل وجودیم بقیه زینتاند...
شک ندارم الان منصور و ممدرضا با خاطراتشان خوشند
و ما با خاطراتمان ناخوش
اصل همآنها بودند که زودتر فهمیدند دنیا چیست
اصل ممدرضا بود
اصل منصور بود
اصل شهدا بودند!
* منصور شاکریان در شناسایی شهید شد و به برادرش ایرج، که قبلا شهید شده بود پیوست.
* محمدرضا آزادی در منطقه شرهانی، در جبهه جنوب شهید شد.
هر دو در بهشت شهدای اهواز نزدیک به هم، آرمیدهاند.
🍃🌹
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
دنیا ، نتوانست
پایِ رفتن را از آنها بگیرد
رفتنـــــد . . .
🌷 #مردان_بی_ادعا
#دفاع_مقدس 🌷
❤️ #شادی_روح_شهدا_صلوات ❤️
🍃🌹
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🔴 سلام، عصر شما بخیر 👋
خاطرات طلبه ازاده جناب رحمان سلطانی در کانال افسران جنگ نرم✅
شاید پر جریان ترین و جذاب ترین موضوعات دفاع مقدس که همواره با اندوه بسیار همراه بودهاند خاطرات آزادگان عزیز هستند. خاطراتی که در لابلای آنها برداشت های گرانبهایی نهفته است که در راس آنها رشادت و ایستادگی این برادران در دل دشمن است که لایه پنهان مقاومت هشت ساله ماست.
به همین خاطر عنوان خاطرات آزاده عزیز و طلبه گرانقدر جناب رحمن سلطانی را #خاکریز_اسارت نام نهادیم تا مقاومت اینان در دوران اسارت پیوسته در ذهن متبادر شود.
این خاطرات بیش از صد و پنجاه قسمت خواهند بود که طبق معمول درخواست می شود نسل جوان را جهت آشنایی با این قطعه زرین به پای این خاطرات کشانده و از آنها جهت پیوستن به کانال، دعوت بعمل اورید.
🍂
🔻 #خاکریز_اسارت
💢قسمت اول: شوق عملیات
منطقه شلمچه پر بود از مواضع و استحکاماتی که در هیچ جای دیگه ای از جبهه ها این حجم مشاهده نمی شد. ارتش بعثی از ترس حملات ما، سنگین ترین موانع و استحکامات رو تو منطقه ایجاد کرده بود که به حسبِ محاسبات عادی شکستن و عبور از اونا غیر ممکن به نظر می رسید. اونا علاوه بر سنگرها ، خاکریزهای چند لایه و مثلثی و موانع متعددِ سیم خاردار و خورشیدی، حجم انبوهی از آب رو تو منطقه شلمچه رها کرده و اونو به باتلاقی عظیم تبدیل کرده بود که عبور از اون خیلی سخت و حتی محال بنظر می رسید. بطوری که بچهها اسم شلمچه رو گذاشته بودن شلاپچه...
🔸 اعزام بی بازگشت
هر روز خبرهای مسرت بخشی از پیروزی های پی در پی رزمندگان اسلام از شلمچه و کربلای پنج می رسید. گاهی هم بدن غرقِ بخون شهدا که بعضیشون از دوستام بودند به کاشان می رسید. مرحله اول عملیات با موفقیت تموم شده بود . اون زمان تو مدرسه علمیه آیت الله یثربی کاشان درس طلبگی میخوندم.
چند نفر از طلبه های این حوزه تو کربلای ۴ و ۵ به شهادت رسیده بودن و خیلی دوست داشتم یکی از اونا می بودم. سینه م پر از شوق حضور توی عملیات بود. یه روز طلبه ها گفتند که یکی از دوستامون بنام محمود دانشیار زخمی شده و از بیمارستان ترخیص شده و بُردنش منزل. پا شدم برای ملاقات رفتم خونشون. بدجوری زخمی شده بود، ولی روحیه ش عالی بود و با شور و حرارت از آوردگاه شلمچه و حماسه عجیب و غریب بچه ها می گفت. دیگه طاقت موندن نداشتم و تصمیم گرفتم هر چه زودتر خودمو برسونم منطقه.
می ترسیدم عملیات تموم بشه و من جا بمونم. تازه بچه دار شده بودم و حسین پنج ماه و نیمش بود. تازه شیرین کاریاش شروع شده بود و کلبه محقر و گِلی و اجاره ایمون با صفا شده بود. از حوزه که برمی گشتم با لبخند شیرینش خستگی درس و بحث از تنم بیرون می رفت. دل کندن سخت بود. ولی جاذبه ای قوی منو بسمت خودش می کشوند. این بود تصمیم گرفتم به هر قیمتی خودمو به ادامه عملیات برسونم.
✍رحمان سلطانی
ادامه دارد ⏪
🍃🌹
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo