••🍃♥️••
گفتم : نگرانتیم ...
اینقدر موقع اذان توے جاده نزنڪنار
چند دقیقہ دیرتر نماز بخونےچے میشہ؟
افتادے دست کومولهها چۍ؟
خندید!
گفت : تمام جنگ ما بخاطر همین #نمازه
تمام ارزش نمازم
توے اولوقت خوندنشه!
#سرداردشهیدمهدۍزینالدین🕊✨
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
یادخدارافراموش نکنید،مرتب بسم الله بگویید،بایادوذکرخداوعمل برای رضای خدا خیلی از مسائل حل می شود.
#شهیدمحمدابراهیمهمت 😍♥️
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
💝🕊💝🕊💝🕊💝 #قصه_دلبری #قسمت_شانزدهم می خواست خانه راعوض کند, ولی می گفت :(زیر بار قرض و وام نمی روم️)
💝🕊💝🕊💝🕊💝
#قصه_دلبری
#قسمت_هفدهم
اگر سردردی🤕, مریضی یا هر مشکلی داشتیم , معتقد بودیم برویم هیئت خوب می شویم👌
می گفت: (می شه توشه ی تموم عمر وتموم سالت رو در هیئت ببندی!)
در محرم بعضی ها یک هیئت که بروند می گویند: بس است
ولی او از این هیئت بیرون
می آمد, می رفت هیئت بعدی. یک سال 🗓روز عاشورا از شدت عزاداری , چند بار آمپول دگزا زد .
بهش می گفتم: (این آمپولها ضرر داره)
ولی او کار خودش را می کرد☹️
آخر سر که دیدم حریف نیستم , به پدر و مادرم گفتم:(شما بهش بگین.)
ولی باز گوشش به این حرف ها بدهکار نبود
خیلی به هم ریخته می شد. ترجیح می دادم بیشتر در هیئت باشد , تا در خانه.
هم برای خودش بهتر بود ,هم برای بقیه.
می دانستم دست خودش نیست.
بیشتر وقتها با سر وصورت زخم وزیلی می آمد بیرون.
هر وقت روضه ها اوج می گرفت و سنگین می شد , دلم هُری می ریخت.
دلشوره می افتاد به جانم که الان آن طرف خودش را می زند. معمولاً شالش را می انداخت روی سرش که کسی اثر لطمه زنی هایش رانبیند.
مادرم می گفت:(هر وقت از هیئت ها بر می گرده, مثل گُلیه که شکفته !)
داخل ماشین مداحی
می گذاشت با مداح همراهی می کرد ویک وقت هایی پشت فرمان سینه می زد.
شیشه ها را می داد بالا, صدا را زیاد می کرد.
آن قدر که صدای زنگ گوشی مان را نمی شنیدیم. جزء آرزوهایش بود در خانه روضه ی هفتگی بگیریم.
اما نمی شد.
چون خانه مان کوچک بود ووسایلمان زیاد.
می گفت: (دو برابر خونه تیر وتخته داریم!)
فردای روز پاتختی, چند تا از رفقایش را دعوت کرد خانه بیشتراز پنج شش نفر نبودند. مراسم گرفت. یکی شان طلبه بود که سخنرانی🎤 کرد و بقیه مداحی کردند. زیارت عاشورا وحدیث کسا هم خواندند. این تنها مجلسی بود که توانستیم در خانه برگزار کنیم.
چون هنوز در آشپزی راه نیفتاده بودم.
رفت از بیرون پیتزا🍕 خرید برای شام.
البته زیاد هیئت دونفری داشتیم. برای سخنرانی می کردیم و چاشنی اش چند خط روضه هم می خواندیم. بعد چای, نسکافه یا بستنی می خوردیم.
می گفت:(این خوردنیا الان مال هیئته)
هروقت چای می ریختم
می آوردم, می گفت:
(بیا دو سه خط روضه بخونیم تا چای روضه خورده باشیم!)
زیارت عاشورا می خواندیم وتفسیر می کردیم. اصرار نداشتیم زیارت جامعه ی کبیره ,را تا ته بخوانیم .
یکی دو صحفه را با معنی می خواندیم.
چون به زبان عربی مسلط بود👌 برایم ترجمه می کرد و توضیح می داد.
کلاً آدم بخوری بود موقع رفتن به هیئت ,یک خوراکی می خوردیم و موقع برگشتن هم آبمیوه ,بستنی یا غذا , گاهی پیاده می رفتیم گلزار شهدای🌷 یزد.
در مسیر رفت و برگشت , دهانمان می جنبید.
همیشه دنبال این بود برویم رستوران , غذایی بیرون بهش می چسبید.✅
من اصلاً اهل خوردن نبودم.
ولی او بعد از ازدواج 💞مبتلایم کرد.
عاشق 😍قیمه بود. واز خوردنش لذت می برد.
👈ادامه دارد...
🍃🌹
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
💝🕊💝🕊💝🕊💝
#قصه_دلبری
#قسمت_هجده
هیئت که می رفتیم, اگر پذیرایی یا نذری می دادنند, به عنوان تبرک برایم می آورد.
خودم قسمت خانم ها می گرفتم. ولی باز دوست داشت برایم بگیرد.
بعد از هیئت رایه العباس با لیوان چای , روی سکوی وسط خیابان منتظرم می ایستاد.
وقتی چای وقند را به من تعارف می کرد, حتی بچه های مذهبی هم نگاه می کردند.
چند دفعه دیدم خانم های مسن تر تشویقش کردند و بعضی هایشان به شوهرهاشان می گفتند: (حاج آقا یاد بگیر, از تو کوچیک تره☹️)
خیلی بدش می آمد, از زن و مردهای جوانی که در خیابان دست در دست هم راه می روند می گفت:( مگه اینا خونه و زندگی ندارن؟)
ولی ابراز محبت های این چنینی می کرد و نظر بقیه هم برایش مهم نبود.
حتی می گفت: ( دیگران باید این کارا رو یاد بگیرن.)
اعتقادش این بود که خط کش اسلام کار کن.
پدرم می گفت:( این دختر قبل ازدواج خیلی چموش بود. ما می گفتیم شوهرش ادبش
می کنه. ولی شما که بدتر از اون رو لوس کردی!) بدشانسی آورده بود.
با همه ی بخوری اش, گیر زنی افتاده بود که اصلاً آشپزی بلد نبود خودش ماهر بود.
کمی از خودش یاد گرفتم. کمی هم از مادرم.
ابگوشت مرغ 🍗و ماکارونی اش حرف نداشت. اما عدسی را از بس زمان دانشجویی برا هیئت پخته بود, از خانم ها هم خوشمزه تر
می پخت. املتش که شبیه املت نبود.
نمی دانم چطور همه ی موادش را این طور میکس می کرد,همه چیز داخلش پیدا می شد
یادم نمی رود اولین باری که عدس پلو پختم.
نمی دانستم آب عدس را دیگر نباید بریزم داخل برنج. برنج آب داشت ,آب عدس هم اضافه کردم,شفته پلو شد وقتی گذاشتم وسط سفره خندید,️ گفت:( فقط شمع کم داره که به جای کیک 🎂تولد بخوریم!) اصلاً قاشق فرو نمی رفت داخلش. آن را برد ریخت روی زمین که پرنده ها 🕊بخورند و رفت پیتزا خرید.
دست به سوزنش هم خوب بود. اگر پارچه ای پاره می شد, دکمه ای کنده می شد, یا نیازی به دوخت و دوز بود, سریع سوزن را نخ می کرد.
می گفت:( کوچیک که بودم , مادرم معلم بود ومی رفت مدرسه من پیش مادر بزرگم بودم) خیاطی را از آن دوران به یادگار داشت.
یکی از تفریجات ثابتمان پیاده روی بود.
در طول راه تنقلات می خوردیم بهشت زهرا《سلام الله علیها》 رفتنمان هم به نوعی پیاده روی محسوب می شد. پنجشنبه ها یا صبح🌄 جمعه غذایی آماده بر می داشتیم و
می رفتیم بهشت زهرا تا بعدازظهر می چرخیدیم. یک جا بند نمی شد, از این شهید🌷 به آن شهید. از این قطعه به آن قطعه.
اولین بار که رفتیم شهدای گمنام , گفت:
( برای اینکه وصلت سر بگیرد, نذر کردم سنگ مزار شهدایی رو که سنگ قبرشون شکسته , با هزینه ی💶 خودم تعویض کنم)
یک روز هشت تا از سنگ ها را عوض کرده بود. یک روز هم پنج تا.
گفتم:( مگه از سنگ قبر, ثوابی به شهید می رسد؟) گفت:
( اگه سنگ قبر عزیز خودت بود, باز همین رو می گفتی؟)
به شهید چمران انس وعلاقه💞 خاصی داشت به خصوص به منا جات هایش.
شهید محمد عبدی را هم خیلی دوست 😍داشت.
اسم جهادی اش را گذاشته بود:( عمار عبدی) عمار را از کلید واژه (این عمار) حضرت آقا وعبدی را از شهید عبدی گرفته بود
بعضی ها می گفتند:( از نظر صورت شبیه محمد عبدی ومنتظر قائم هستی.
ذوق😍 می کرد تا این را می شنید.)
الگویش در ریش گذاشتن , به شهید محسن دین شعاری بود. زمانی که جهاد مغنیه شهید🌷 شد , واقعاً به هم ریخت
داشتیم اسباب اثاثیه خانمان را مرتب می کردیم. می خواستم چینش دکور راتغییر بدهم. کارمان تعطیل شد. از طرفی هم خیلی خوشحال 😌شد ومی گفت: آقا زاده ای که روی همه رو کم کرد
تا چند وقت پیش عکس رسول خلیلی را روی ماشین🚙 و داخل اتاق داشت.
همه ی شهدا را زنده فرض می کرد که (اینا حیات دارن ولی ما نمی بینیم )
تمام سنگ ها قبرهای شهدا را دست می کشید ومی بوسید. بعضی وقت ها در اصفهان و یزد اگر کسی نبود پا برهنه می شد.
ولی در بهشت زهرا هیچ وقت ندیدم کفشش👞 را دربیاورد.
🍃🌹
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
به من می گفت: «مهم نیست که آدم مسؤلیت داشته باشد یا نداشته باشد؛ مهم این است که اگر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشريف) بیاید در جایگاه ميدان صبحگاه بایستد و بخواهد نیروها را ورچین کند ، آن قدر توانمندی و #اخلاص داشته باشیم که امام ما را انتخاب کند .
مگر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشريف) این به جایگاه و مسؤلیت آدم ها نگاه می کند؟».
#شهیدجاویدالاثر_محمود_رادمهر
#سالروزولادت
#یادش_باصلوات
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
#شهیدانہ🥀
روح الله میگـفت:🌿
وسط ڪارها و دغدغه هایِ روزانہ هم میشہ
تویِ دلت با خـدا حرف بزنے
ساده و بے تکلف..!
#شهید_روحاللهقربانے🕊
🍃🌹
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
_
روایتگری شهدایی قسمت 515
🎥وقتی گرفتار خودمون هستیم نمیتونیم کاری انجام بدیم...
گفت راهکار #شهادت #اشکِ
#کلام_شهید
#سردارشهید_چیت_سازیان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo