🌷شھید آوینۍ میگھ:
واۍ بــر آن ڪَس ڪھ در صحراۍ محشر سر از خــٰاک بردارد وَ نشانہاۍ از جھــٰاد دَر بــَدن نداشتھِ باشھ!
فلذا جھــٰادواجباست!
جھــٰادتیروتفنگنمیــخاد . .
شمــا تــو ڪار خونھ بھ مــٰادرت همسرت کمک ڪن خودش جھــٰادھ🚶🏻♂!
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
پشت ولی فقیه باشید...
علم دین دست ولی فقیه است...
برای انتقام سیلی حضرت زهرا سلام الله علیها آمدم.
#شهید هادی ذوالفقاری🌷
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
✍پیامبر اکرم صلّیاللهعلیهوآله:
همانا فاطمه پاره تن من است و او روشنایی چشمانم و میوه قلب من است، آنچه او را بیازارد مرا آزار میدهد و آنچه او را خوشحال کند مرا خوشحال میکند.
📚 بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۲۴
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
5.94M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 کلیپ راهیان_نور
🔻تو این سرزمین اومدیم،دنبال چی می گردیم؟!
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
#اطلاعیه
🔻سخنرانی #امام_خامنهای به مناسبت سالروز #قیام_۱۹_دی
🔹به مناسبت سالروز قیام ۱۹ دی ۱۳۵۶، سخنرانی رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با مردم قم، ساعت ۱۰:۳۰ صبح یکشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۰ از شبکههای تلویزیونی یک و خبر و رادیو ایران، به صورت زنده و مستقیم پخش خواهد شد.
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_632
-نه شایدم بیشتر.
و دوباره به لیوانش نگاه گرد.
ترنج با تعجب رویش را برگرداند لیوانش را روی داشبورد گذاشت و دست ارشیا را که روی فرمان جا خوش کرده بود گرفت:
-ارشیا؟
ارشیا نگاهش را از لیوانش گرفت و به چشمان نگران ترنج دوخت.
ترنج حرفی برای گفتن نداشت ولی هر چه عشق
داشت توی نگاهش ریخت و به چشم های او خیره شد.
ارشیا با دیدن نگاه گرم ترنج لبخند زد و دست او را محکم فشرد.
بعد هم لاجرعه شیر موزش را سر کشید و گفت:
-دیگه بریم خیلی دیر شد.
ترنج هم سر تکان داد و دست او را رها کرد به مزه مزه کردن شیر موزش پرداخت.
هنوز راه نیافتاده بودند که موبایل ترنج زنگ خورد.
-اوه الهه اس.
بعد دکمه اتصال را زد و با خنده گفت:
-الو؟
-الو و مرض. معلوم هست کدوم جهنمی هستین؟
-معلوم میشه توپت پره.
-هر هر. یک ملت منتظر شما دوتا تحفه ان.
-اومدیم بابا.
-فکر کرده حالا ما خیلی مشتاقیم اصلا.
-می دونم از صدات معلومه.
الهه خندید و گفت:
-مرض زود بیاین دیگه.
-اودیم بابا اومدیم. نزدیکیم.
با یک خداحافظی تماس را قطع کرد. و رو به ارشیا گفت:
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_633
_حسابی شاکی بود.
ارشیا هم لبخند زد و گفت:
-پس خدا به من رحم کنه.
دسته گل را برداشت و زنگ را زد.
ارشیا هم دزدگیر را زد و ماشین را دور زد و کنار او ایستاد. صدای استاد از آیفون امد:
_بفرما ترنج خانم.
و بعد در با صدای تیکی باز شد. ارشیا نگاهش را توی حیاط چرخاند فضای سنتی و زیبایی بود.
در سالن باز شد و استاد توی چهارچوب نمایان شد. استاد ترنج از آنچه ارشیا فکر می کرد جوان تر بود.
ترنج با لبخند از همان دور سلام کرد:
_سلام استاد.
-سلام دختر خانم. دیر کریدن.
ارشیا خم شد و گفت:
_نگفتی استادت اینقدر جوونه.
ترنج یک لحظه ایستاد. ارشیا سریع گفت:
_به خدا منظوری نداشتم.
ترنج با شک نگاهش کرد. ارشیا دوباره تاکید کرد:
_بابا ببخشید من فکر می کردم مسنه .
بعد لبش را جوید و گفت:
_من دیگه اصلا حرف نمی زنم.
همسر استاد پشت سرش نمایان شد. یک کوچک اسفند هم دستش بود. به روی ترنج لبخند زد و ترنج هم سالم
کرد:
_سلام. خانم مهران.
_سلام عزیزم خوش اومدی.
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_634
استاد به ارشیا نزدیک شد و دستش را دراز کرد:
-مهران هستم.
ارشیا هم با لبخد دست او را فشرد.
-خوشبختم.
استاد بدون اینکه دست ارشیا را رها کند او را به طرف در برد.
- همه مشتاقن ببین کی تونسته دل گل سر سبد جمع
مارو ببره.
همسر استاد هم در حالی که با یک دست چادرش را نگه داشته بود و با دست دیگرش منتقل اسفند را نگه داشته بود
به ارشیا سلام کرد:
-خوب خوش امدین. آقا ارشیا. درست می گم؟
ارشیا نگاهش را دوخت مقابل پاهای خانم مهران و گفت:
-بله. مزاحم شدیم.
جای خانم مهران همسرش جواب داد:
-این حرفا چیه؟ بفرما تو که دل توی دل بچه ها نیست.
با این حرف استاد همگی خندیدند. استاد ره به ترنج گفت:
-بیا کنار نامزدت .
برین تو. من و خانمم و هم از هم جدا نکنین.
ارشیا از صممیت استاد خوشش آمد.
استاد دست ارشیا را رها کرد و به طرف در اشاره کرد.
ارشیا با یک تعارف و همراه ترنج وارد شد.
ورودشان با صدای دست و سوت و ترکیدن بادکنک همراه شد.
ارشیا و ترنج انتظار این استقبال را نداشتند. الهه اولین نفر بود که به طرف آنها دوید:
-سلام...سلام..خوش اومدین. مردیم بابا.
بعد رو به ارشیا کرد و گفت:
-خیلی خوشحال شدم از نزدیک دیدمتون.
یکی از وسط جمع پراند:
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻