eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4هزار دنبال‌کننده
37.1هزار عکس
17.6هزار ویدیو
134 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
علی عسگری🌷 در پتروشیمی اراک کار می‌کردیم. ماه رمضان بود و هوا بسیار گرم! محل کار ما مخازن کُروی بود که باید در داخل آن کار می‌کردیم. بدنه مخزن باید تا ۱۰۰ درجه سانتی‌گراد حرارت می‌دید تا گرم شده و سپس شروع به کار کنیم. شهید عسگری هم‌پای ما در آن شرایط که برای کسی که روزه هم نبود، تحمّلش سخت بود، روزه می‌گرفت و کار می‌کرد. یک شب به اتفاق هم به منزل دوستان در خوابگاه دیگر رفتیم و دیدیم که هندوانه‌ای گذاشتند وسط و به ما هم تعارف کردند، اما شهید قبل از آنکه از هندوانه بخورد، از دوستان پرسید:«از کجا آورده‌اید؟ در اینجا که دسترسی به مغازه ندارید!» گفتند:«از باغ کنار پتروشیمی کَندیم.» شهید گفت:«آیا صاحبش می‌داند؟» گفتند:«نه!» او چنگال را به زمین گذاشت و گفت:«با مال شبهه‌ناک جسم و روحم را آلوده نمی‌کنم. ان‌شاءالله که خداوند از میوه‌های بهشتی نصیب‌مان کند!» راوے: دوست شهید https://eitaa.com/piyroo
📌شاسی‌بلند را کِی به ما می‌دهید؟ ✨به روایت همسر شهید: مهدی خیلی شوخ بود. دفعه اول که رفته بود، من خانه‌ی مادر شوهرم بودم که تماس گرفت. شماره‌اش معلوم بود اما من توجه نکردم. تلفن را برداشتم، دیدم آقایی سلام‌علیک کرد و گفت: «شما خانم موحدنیا هستید؟»، گفتم: «بله!» مِن‌مِن‌کُنان گفت: «همسرتان...». با حالِ بدی گفتم:«آقا همسرم چی؟!» گفت:«همسرتان به درجه رفیع شهادت رسیدند.» من بغض کردم. یک‌لحظه خواهر شوهرم فهمید و به من اشاره کرد که این شماره‌ی مهدی است و اذیّتت می‌کند. منم خنده‌ام گرفت اما خودم را کنترل کردم. با لحن شوخی-جدی گفتم:«آقا ولش کن! این شاسی‌بلند را کِی به ما می‌دهید؟» با این جمله، مهدی فهمید دستش برایم رو شده و زد زیر خنده، گفت:«تو چقدر نامردی! منو به شاسی‌بلند فروختی؟» گفتم:«تا تو باشی مرا اذیّت نکنی!» 🌷 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
✍️فرازی از وصیتنامه برادران بیدار باشید که امروز، جنگِ میانِ "اسلام ناب محمدی" و "اسلام کاذب" است. امروز دنیای اسلام و شما عزیزان بدانید که دین خدا حدّ و مرزی ندارد، هرکجا که باشد. برای خدا که کاری ندارد دین خود را حفظ کند؛ این امتحانات الهی است. از مردم ایران و تمام مسلمانان جهان خواستاریم به حول و قوه الهی، رهبر فرزانه انقلاب، حضرت امام خامنه‌ای مُدّظِلُّه‌ُالعالی را یاری فرمایند تا تیر حق و عدالت را بر قلب زورگویان جهان نشانَد و زمینه ظهور حضرت بقیةَ‌الله را فراهم آورند.» 🌷 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
اول صبح بود تاکســـــی رسید ســــــــوار شدیـــــــم حاج مجید طبق معمول خوش و بشی با راننده کرد راننده در همان‌حال گذاشت توی دنده💨 که حرکت کند ولی یِهو بی‌هوا حاج مجید رو کرد به راننده و گفت: خامــــــــوش کــــــــن!😡 راننده کُپ کرده و مات مونده بود که چی شده و چه بکنه! مجــــــــدداً حاج مجید با جدّیّت و ملاطفت گفت: سوئیچ رو ببند آقا جان🔑 بنده‌خدا با تردید ماشینو خاموش کرد حاج مجید رو کرد به راننده که: اول صبح‌که‌میخوای‌ماشین‌روشن‌کنی نیت کن برای☝️🏻 نون حلال خودت و زن و بچه‌ات که "به نام خدا و با یاد خدا و برای خدا" نه این کار بلکه توی هر کاری همین‌طور باش ان‌شاءالله! حالا بگو و ماشین رو روشن کن! 🎙راوے: دوست شهید مجیدسلمانیان🌷 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
به مادرش می گفت:«مادر جان، شیرت را بر من حلال کن؛ همان شیری که دهه ی اول محرم با اشک های شوری که برای تنهایی حضرت زینب(س) می ریختی، درهم می آمیخت و در کام من می نشست و جانم را با مهر حسین (ع) پیوند می زد. جان رضا نیز با همین محبت آمیخته شد و یار و دیار و خانه و زندگی را گذاشت و برای دفاع از حریم جلیله مخدره ای راهی سرزمین شام شد تا مبادا ذره ای به ساحت این بانو بی حرمتی شود و تاریخ دوباره تکرارشود. رضا حاجی زاده🌷 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
📌شاسی‌بلند را کِی به ما می‌دهید؟ ✨به روایت همسر شهید: مهدی خیلی شوخ بود. دفعه اول که رفته بود، من خانه‌ی مادر شوهرم بودم که تماس گرفت. شماره‌اش معلوم بود اما من توجه نکردم. تلفن را برداشتم، دیدم آقایی سلام‌علیک کرد و گفت: «شما خانم موحدنیا هستید؟»، گفتم: «بله!» مِن‌مِن‌کُنان گفت: «همسرتان...». با حالِ بدی گفتم:«آقا همسرم چی؟!» گفت:«همسرتان به درجه رفیع شهادت رسیدند.» من بغض کردم. یک‌لحظه خواهر شوهرم فهمید و به من اشاره کرد که این شماره‌ی مهدی است و اذیّتت می‌کند. منم خنده‌ام گرفت اما خودم را کنترل کردم. با لحن شوخی-جدی گفتم:«آقا ولش کن! این شاسی‌بلند را کِی به ما می‌دهید؟» با این جمله، مهدی فهمید دستش برایم رو شده و زد زیر خنده، گفت:«تو چقدر نامردی! منو به شاسی‌بلند فروختی؟» گفتم:«تا تو باشی مرا اذیّت نکنی!» 🌷 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
✅عاشق ولایت فقیه بود و از هشت‌سالگی عضو بسیج محله بود؛ همیشه در مراسم‌های مساجد شرکت می‌کرد؛ حسن بزرگ‌شده‌ی مسجد و حسینیه‌ها بود؛ عاشق اهل‌بیت که همیشه برای خدمت به اهل‌بیت در همه‌جا حضور داشت. 🌹اینقدر عاشق امام حسین علیه‌السلام بود که هرسال در ماه محرم، خیمه‌های نمایش برای دهه‌ی محرم را تا صبح توی حسینیه می‌دوخت. 🌷 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
📜فرازی ازوصیت_نامه شهید خواندن در اول وقتش که موجب رضای خدا می‌شود و به فرموده خداوند متعال در قرآن آدم را از زشتی‌ها و پلیدی‌ها دور می‌کند و چه زیباست خواندن آن در اول وقت که موجب آرامش و آسایش می‌شود و به نقل از مجتهد عارف ایت الله (ره) تاکید و مداومت کردن در خواندن نماز اول وقت آدم را خواسته یا ناخواسته به مراتب عالیه می‌رساند. 🌷 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
✨در پتروشیمی اراک کار می‌کردیم. ماه رمضان بود و هوا بسیار گرم! محل کار ما مخازن کُروی بود که باید در داخل آن کار می‌کردیم. بدنه مخزن باید تا ۱۰۰ درجه سانتی‌گراد حرارت می‌دید تا گرم شده و سپس شروع به کار کنیم. شهید عسگری هم‌پای ما در آن شرایط که برای کسی که روزه هم نبود، تحمّلش سخت بود، روزه می‌گرفت و کار می‌کرد. یک شب به اتفاق هم به منزل دوستان در خوابگاه دیگر رفتیم و دیدیم که هندوانه‌ای گذاشتند وسط و به ما هم تعارف کردند، اما شهید قبل از آنکه از هندوانه بخورد، از دوستان پرسید:«از کجا آورده‌اید؟ در اینجا که دسترسی به مغازه ندارید!» گفتند:«از باغ کنار پتروشیمی کَندیم.» شهید گفت:«آیا صاحبش می‌داند؟» گفتند:«نه!» او چنگال را به زمین گذاشت و گفت:«با مال شبهه‌ناک جسم و روحم را آلوده نمی‌کنم. ان‌شاءالله که خداوند از میوه‌های بهشتی نصیب‌مان کند!» راوے: دوست شهید 🌷 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
🌹شهیدی که عملیات تکفیری‌ها را در زمان اسارتش لو داد. ✨فرزند شهید نقل می‌کنند: پدرم در طول مدتی که آنجا بود، به زبان عربی مسلط شده بود و متوجه ‌می‌شود تروریست‌ها می‌خواهند در منطقه‌ای که پدرم قبل از اسارت آنجا خدمت می‌کرده، عملیات انجام دهند. گویا تروریست‌های فیلق‌الشام می‌خواستند در منطقه حلب عملیات کنند که پدرم متوجه می‌شود. به من پیغام داد و گفت سریع این موضوع را به بچه‌ها انتقال بده. ✨با ما به صورت رمزی و با زبان کردی صحبت کرد. پیغام داد "جایی که من خدمت می‌کردم، می‌خواهند آنجا عملیات کنند و سریع به بچه‌های تهران انتقال دهید تا از آنجا به بچه‌ها بگویند موقعیت را تخلیه کنند و کسی در محل نماند". اطلاع می‌دهند سریعاً جابه‌جایی‌ها انجام شود و سنگر بگیرند و از نظر استراتژیکی هرکاری که می‌خواهند انجام دهند، چون تا چندروز آینده در این منطقه عملیات خواهد شد. ما هم سریع این پیام را انتقال دادیم و این نیت پلید تروریست‌ها خنثی شد و آنها نتوانستند به هدفشان برسند. 🌷 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
✨همسر شهید روایت می‌کند: آقا رضا همیشه به فقرا و نیازمندان کمک می‌کرد و نصف درآمد روزانه خود را برای کمک به فقرا کنار می‌گذاشت و هر روز که از مکانیکی برمی‌گشت، نصف درآمد خود را برای فقرا و نیمی دیگر را برای هزینه‌های منزل کنار می‌گذاشت. ✨نسبت به فقرا، نیازمندان و جوانانی که توان مالی برای ازدواج نداشتند، بی‌تفاوت نبود و به صورت پنهانی و مخلصانه به آنها کمک می‌کرد؛ چنانکه بعد از شهادت او همان فقرا، نبودِ ایشان را احساس می‌کنند و از کمکهای او بسیار می‌گفتند که تا به حال کسی خبر نداشته است. این خصوصیّت او برگرفته از سیره و روش مولا علی علیه‌السلام با فقرا و یتیمان بود. 🌷 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
✨در مدت ۲۵سال زندگی مشترکمان، هيچگاه احمدآقا مسائل‌كاری را به خانه نياورد. می‌گفت «مرد بايد مسائل كارش را پشت در بگذارد و وقتی داخل خانه هست،۳ فقط حواسش به اهل خانه باشد. همين مسئله خودش راز خوشبختی است.» ✨يكبار نشد حقّ مأموريتش را به خانه بياورد. می‌گفت «حقّ مأموريت مال ما نيست. من فقط يک حقوق دارم.» او حق مأموريتش را هميشه به نيازمندان می‌بخشيد. حواسش به همسايه‌ها بود. ✨بچّه‌ها عادت كرده بودند اگر لباس‌شان سالم و اندازه بود، همان را شب‌عيد هم می‌پوشيدند. به آنها می‌گفت «هر وقت لازم بود خريد كنيد.» اما عيد غدير خم حتماً به بچه‌ها عيدی می‌داد. ✨از اينكه جوان‌ها كمتر به مسجد می‌روند، دلخور بود. با صدای بلند به اعضای هيئت اُمنای مساجد می‌گفت «مسئوليت را به جوان‌ها بدهيد و بگذاريد آنها مديريت كنند!» خيلی به جوان‌ها اعتماد داشت. راوے: همسر شهید احمداسماعیلی🌷 به روح مطهر شهید صلوات🌸🌿 🌹اَللهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَى‌مُحمَّـدٍوآل‌مُحَمَّد🌹 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo