🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_443
ماکان دیگر نتوانست و خندید.
ترنج هم خنده اش گرفته بود.
-وضع تو از ارشیا بهتره. مهرناز خانم می خواسته
مجبورش کنه کراواتم بزنه.
ترنج ریز ریز خندید. ماکان هم گفت:
-تو فقط بیا اینجوری خیلی بده. بعد اصلا نخواستی
بگو نه.
لحن ترنج بیشتر شبیه لجبازی بود.
-من که همون اول گفتم نه.
ماکان رفت طرف او و برش گرداند.
-باشه ترنج.
اصلا فکر کن اومدن مهمونی. فقط بیا پائین.
ترنج با خم کردن سر قبول کرد. ماکان روی سرش را بوسید و گفت:
-مثل همیشه زود آماده شو.باشه داداش.
ماکان به او لبخند زد و به پذیرائی برگشت. چشم ارشیا به در بود که ماکان تنها
وارد شد.کنار سوری خانم نشست و گفت:
-ترنج گفته من چایی نمیآرم. خوب راست میگه این مسخره بازیا
چیه.
سوری خانم گفت:
-باشه بیاد پائین هر غلطی دلش خواست بکنه.
هنوز همه گرم حال و احوال و چه خبر و از این
دست تعارافات بودند که ترنج وارد شد.
شال صورتی زیبایی سرش بود و یک چادر سفید گلدار زیبا.آرام سلام کرد
و همانجا کنار ماکان نشست.
ارشیا احساس می کرد توی آن کت در حال کباب شدن است. دلش بی قراری می کرد.
با دیدن ترنج نتوانست برای مدتی چشم از او بردارد.
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻