🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_83
چشمای سینا هم گرد شد و صاف نشست.
ماکان یه چشم غره ای بم رفت و گفت:
_برو مامان کارت داره.
پوفی کردم و بلند شدم. می دونستم مامان کارم نداره.
این یعنی ترنج خانم هری.
دلم می خواست خفه اش کنم. خودش راحت با دخترا میگه و میخنده نوبت من که میشه آقا غیرتی میشه.
اخم هامو کشیدم تو هم و رفتم بیرون. آتنا داشت میز و جمع می کرد. بقیه پسرا هم داشتن کمک
میدادن منم که بیکار بودم رفتم طرف آتنا و گفتم:
_بذار کمک کنم.
_نه برو بشین. دیگه قبل از شامم زحمت کشدی.
چیزیم که نخوردی.
_نه بابا این حرفا چیه. حوصله ام سر میره از بی کاری.
آتنا لبخند زد و مشغول کارش شد. منم داشتم یکی یکی بشقاب ها رو تمیز می کردم که می خوان بذارن تو ظرف شوئی راحت باشن.
چند تا بشقاب و که جمع کردم دیدم یکی کنار ایستاده. نگاهم و آوردم بالا.
ارشیا بود.
لبم و گاز گرفتم.خدایا این دیگه اینجا چکار میکنه!!
بدون اینکه به من نگاه کنه. مشغول جمع کردن میز شد و آروم گفت:
_سینا پسر بدی نیست ولی خوب بهتره خیلی باهاش گرم نگیرین.
دهنم باز مونده بود. ارشیا چی داشت می گفت. منظورش از این کارا چی بود.!؟؟؟
بدون اینکه به من نگاه کنه ادامه داد:
_ماکان صلاح شما رو می خواد پس ازش دلخور نشین.
چند تا ظرف و گذاشت توی هم و برد طرف آشپزخونه.تازه وقتی رفت معنی حرفاشو فهمیدم.
یعنی من نمیفهمم. یعنی چی این حرفا. اصلا به چه حقی به خودش اجازه میده تو کار من دخالت کنه.
کی بهش همچین اجازه ای داده!!
برگشتم و به سالن نگاه کردم ماکان بی خیال نشسته بود
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻