eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.4هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
همراه با پنج شنبه های شهدایی یادمان شهدای گمنام شهرچغادک.استان بوشهر ارسالی کاربران کانال https://eitaa.com/piyroo
پخش زنده
فعلا قابلیت پخش زنده در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
6.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توصیه مهم و ویژه امام حسن عسکری (ع) برای دوران غیبت 🏴 شهادت امام حسن عسکری علیه السلام بر امام زمان (عج) و تمام شیعیان تسلیت باد https://eitaa.com/piyroo
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 ماکان هلش داد و تو و گفت: -بی خیال درست میشه. سوری خانم و آقا مسعود به استقبال مهمان ها آمدند. خبری از ترنج نبود. ماکان به مادرش نگاه کرد و او هم به باات اشاره کرد.ارشیا چشم چرخاند و وقتی ترنج را ندید تمام شوق و ذوقش کور شد. ماکان مهمان ها را تا پذیرائی همراهی کرد و بعد به طرف پله رفت. پله ها را دوتا یکی بالا دوید و بدون در زدن وارد اتاق ترنج شد. ترنج روی تخت نشسته بود و هنوز لباسش را هم عوض نکرده بود. ماکان شگفت زده گفت: -ترنج. مهمونا اومدن تو هنوز آماده نشدی؟ ترنج سرش را بالا گرفت و گفت: من نمی تونم. من نمیام. -ترنج مگه بچه بازیه. ترنج عصبی بلند شد و پشت به ماکان ایستاد: -به من چه من که نگفتم بیان. بابا اینا لج کردن. من گفتم هنوز آماده نیستم. -ترنج به خدا اذیت نکن اگه ارشیا رو ببینی با چه ذوقی اومده. ترنج بازوهایش را در آغوش گرفت و گفت: .-من چایی نمیآرم. ماکان خنده اش گرفت و گفت: -باشه من میارم. - خیلی مسخره اس. مهرناز جون از همه چیز من خبر داره حالا مسخره نیست چایی ببرم؟ 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 ماکان دیگر نتوانست و خندید. ترنج هم خنده اش گرفته بود. -وضع تو از ارشیا بهتره. مهرناز خانم می خواسته مجبورش کنه کراواتم بزنه. ترنج ریز ریز خندید. ماکان هم گفت: -تو فقط بیا اینجوری خیلی بده. بعد اصلا نخواستی بگو نه. لحن ترنج بیشتر شبیه لجبازی بود. -من که همون اول گفتم نه. ماکان رفت طرف او و برش گرداند. -باشه ترنج. اصلا فکر کن اومدن مهمونی. فقط بیا پائین. ترنج با خم کردن سر قبول کرد. ماکان روی سرش را بوسید و گفت: -مثل همیشه زود آماده شو.باشه داداش. ماکان به او لبخند زد و به پذیرائی برگشت. چشم ارشیا به در بود که ماکان تنها وارد شد.کنار سوری خانم نشست و گفت: -ترنج گفته من چایی نمیآرم. خوب راست میگه این مسخره بازیا چیه. سوری خانم گفت: -باشه بیاد پائین هر غلطی دلش خواست بکنه. هنوز همه گرم حال و احوال و چه خبر و از این دست تعارافات بودند که ترنج وارد شد. شال صورتی زیبایی سرش بود و یک چادر سفید گلدار زیبا.آرام سلام کرد و همانجا کنار ماکان نشست. ارشیا احساس می کرد توی آن کت در حال کباب شدن است. دلش بی قراری می کرد. با دیدن ترنج نتوانست برای مدتی چشم از او بردارد. 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻