eitaa logo
...
42 دنبال‌کننده
20 عکس
7 ویدیو
0 فایل
چرا سه‌تا نقطه؟ چون سه نقطه‌های آخر جمله‌ها یا بند‌ها، ادامه‌ی حرف‌های ما هستن که هیچ‌وقت بهشون توجهی نمی‌کنیم...
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾توی دوره نویسندگی خلاق، تمرینی داریم به اسم تمرین دست‌ها. به هنرجو می‌گوییم یک فهرست پانزده‌تایی بنویسد از کارهای دست شخصی خیالی که در بیست‌و‌چهار ساعت گذشته انجام شده. در قدم بعدی هنرجو باید با توجه به کارهایی که آن دست‌ انجام داده درباره صاحب دست‌ حدس‌هایی بزند. این‌که زن‌ست یا مرد، کودک‌ست یا بزرگسال، شاغل‌ست یا خانه‌دار، ورزشکارست یا نقاش، مادرست یا پرستار یا معلم یا نانوا یا کارگر یا راننده..... حالا من می‌گویم شما حدس بزنید؛ دستی که ازش می‌گویم ۱. دیروز صبح دکمه‌های مانتوش را بسته. ۲. برس صورتی را داده دست خواهر بزرگش تا موهاش را دم‌اسبی ببندد. ۳. گوشه‌های مقنعه را از کنج لپ‌های سرخ و سفیدش تا زده. ۴. ظهر چنگال را فرو برده توی ماکارونی و سعی کرده ادای تبلیغ‌های تلوزیونی را دربیاورد و هی چرخانده و چرخانده. ۵. کمی بعد نرم‌ترین بالش خانه را از زیر سر برادرش غنیمت گرفته. ۶. دست را برده زیر سرش و چشم‌هاش گرم شده. ۷. دو ساعت بعد چادر نماز مادر را از رویش کنار زده. ۸. دست برده توی سفره افطار تا از خرما و چای‌شیرین جا نماند. ۹. شب که شده مسواک را به زور مادر دست گرفته. ۱۰. توی رخت‌خواب که بوده و بابا بوسیده‌اش، دست برده تا رد تیغ‌تیغی ریش‌های بابا را روی صورتش بخاراند. ۱۱. صبح بند کفش‌هاش را بسته. ۱۲. کیک دوقلو را از روی میز برداشته و انداخته ته کیفش. ۱۳. نیم ساعت بعد زیپ کیف را باز کرده و کتاب فارسی را گذاشته روی میز. ۱۴. زنگ تفریح دست بغل‌دستی‌اش را گرفته و رفته توی کلاس‌آخری، یواشکیِ کلاس‌سومی‌های روزه‌دار، کیک را گذاشته توی دهانش. ۱۵. و کمی بعد، تنها کمی بعد، دست‌ها را فشار داده روی گوش‌ها تا صدای مهیب را نشنود. و ثانیه‌هایی بعد صاحب دست، گم شده! حالا دست، خاکی و نیمه و شرحه‌شرحه، توی دست مردی‌ست که دارد رو به دوربین گریه می‌کند. حالا شما حدس بزنید صاحب آن دست کوچک کی بوده؟! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
حافظ، شکایت از غم هجران چه می‌کنی در هجر، وصل باشد و در ظلمت است نور...
آقا جان اصلا می‌شه با داغ نبودنت کنار اومد یا نه؟
😂😂😂
دستِ‌‌ خدا عیان شد خامنه‌ای جوان شد🤍✨
...
دستِ‌‌ خدا عیان شد خامنه‌ای جوان شد🤍✨
گرگ‌ها ترسیده‌اند از اخم ابروهای تو وای بر روزی که غرش سر دهی بر جانشان...
...
پرچم‌ها در هوا تکان می‌خورد و در آسمان خودنمایی می‌کرد، کمی بعد که از آب باران خیس و سنگین می‌شد، خمیده روی دسته‌اش می‌افتاد و باید محکم‌تر دستت را در هوا تکان می‌دادی تا دوباره به اهتزاز در بیاید. باران شلاقی و رگباری می‌بارید و مردم جلو می‌رفتند و شعار می‌دادند. بعضی‌ها چتر داشتند و دو سه نفری زیرش جا گرفته بودند، بعضی‌ها کلاه بارانی‌شان را روی سرشان انداخته بودند، بعضی‌ دیگر هم کیسه پلاستیک روی سرشان کشیده بودند. حتی آن باران شدید هم مانع مردم نشده بود. صدای مردانه‌ای از میکروفون بلند شد و شروع کرد به شعار دادن وسط شعار‌ها دیگر صدایش نیامد. قطره‌های باران میکروفون را خراب کرده بود. اما مگر مردم دست‌بردار بودند؟ خودشان گروه گروه شعار می‌دادند و جلو می‌آمدند. یک‌نفر با لهجه شیرین شیرازی فریاد زد: مرگ بر نِتانْ‌یاهو در ولوله صداها صدای زنی بر بقیه غالب شد. شالش نارنجی بود و موهای طلاییِ کلیپس‌زده‌اش از پشت شال پیدا بود اما صورتش از زیر چتر و میکروفون پیدا نبود. با میکروفون اسباب بازی با تمام توان فریاد می‌زد و مردم همراهی‌اش می‌کردند. شیرزنی بود. بزرگ، کوچک، زن، مرد، بچه، نوزاد از همه قشر و نوعی آدم آمده بود. بچه‌هایی که روز‌های معمولی در این هوا اجازه ندارند بیرون بروند اما امروز آمده بودند و محکم تر از بزرگتر ها شعار می‌دادند. خدای من این‌ها واقعا مردم شیراز بودند؟ این جمعیت عظیم مال شیراز بود؟ شیرازی‌ها فردای شب قدر در بارانِ رگباری به راهپیمایی آمده بودند؟ باران آب که چیزی نیست این مردم از باران گلوله و موشک هم ترسی ندارند.
🌿زندگی آنجایی بود که صبح با بوی آش‌سبزی و نانِ سنگکِ کنجدی بیدار شدم، همانجایی که زیر باران، قطره‌قطره خیس شدم، همان صبحی که زیر شکوفه‌های انار قدم زدم، همان چایی که ریه‌هایم را پر از عطر بهارنارنج کرد، همان کتابی که ساعت‌ها همسفرش شدم و همان نصفه‌شبی که عقب موتور نفس حبس کردم که صدای جیغم بلند نشود... برای زندگی کردن، خوشی‌های بزرگ لازم نبود! دیر فهمیدم که زندگی خلاصه شده‌ی همین شادی‌های کوچک است...
هدایت شده از آنیا ")🇮🇷!
جنگ شد، آتش بس شد، دوباره جنگ شد ولی فروردین تموم نشد:/ چیزی نبود که ما تو این ماه نبینیم بابا فروردین یکم اتفاق برای ماه های دیگه سال نگه دار🫡
...
هنوز تو بعدازظهر آخرین روز فروردین به سر می‌بریم
ولی جداً اگه تو شهریور یا اردیبهشت یا فرجه امتحانا بودیم تا الان سه بار شب شده بود