eitaa logo
...
42 دنبال‌کننده
20 عکس
7 ویدیو
0 فایل
چرا سه‌تا نقطه؟ چون سه نقطه‌های آخر جمله‌ها یا بند‌ها، ادامه‌ی حرف‌های ما هستن که هیچ‌وقت بهشون توجهی نمی‌کنیم...
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا جان اصلا می‌شه با داغ نبودنت کنار اومد یا نه؟
😂😂😂
دستِ‌‌ خدا عیان شد خامنه‌ای جوان شد🤍✨
...
دستِ‌‌ خدا عیان شد خامنه‌ای جوان شد🤍✨
گرگ‌ها ترسیده‌اند از اخم ابروهای تو وای بر روزی که غرش سر دهی بر جانشان...
...
پرچم‌ها در هوا تکان می‌خورد و در آسمان خودنمایی می‌کرد، کمی بعد که از آب باران خیس و سنگین می‌شد، خمیده روی دسته‌اش می‌افتاد و باید محکم‌تر دستت را در هوا تکان می‌دادی تا دوباره به اهتزاز در بیاید. باران شلاقی و رگباری می‌بارید و مردم جلو می‌رفتند و شعار می‌دادند. بعضی‌ها چتر داشتند و دو سه نفری زیرش جا گرفته بودند، بعضی‌ها کلاه بارانی‌شان را روی سرشان انداخته بودند، بعضی‌ دیگر هم کیسه پلاستیک روی سرشان کشیده بودند. حتی آن باران شدید هم مانع مردم نشده بود. صدای مردانه‌ای از میکروفون بلند شد و شروع کرد به شعار دادن وسط شعار‌ها دیگر صدایش نیامد. قطره‌های باران میکروفون را خراب کرده بود. اما مگر مردم دست‌بردار بودند؟ خودشان گروه گروه شعار می‌دادند و جلو می‌آمدند. یک‌نفر با لهجه شیرین شیرازی فریاد زد: مرگ بر نِتانْ‌یاهو در ولوله صداها صدای زنی بر بقیه غالب شد. شالش نارنجی بود و موهای طلاییِ کلیپس‌زده‌اش از پشت شال پیدا بود اما صورتش از زیر چتر و میکروفون پیدا نبود. با میکروفون اسباب بازی با تمام توان فریاد می‌زد و مردم همراهی‌اش می‌کردند. شیرزنی بود. بزرگ، کوچک، زن، مرد، بچه، نوزاد از همه قشر و نوعی آدم آمده بود. بچه‌هایی که روز‌های معمولی در این هوا اجازه ندارند بیرون بروند اما امروز آمده بودند و محکم تر از بزرگتر ها شعار می‌دادند. خدای من این‌ها واقعا مردم شیراز بودند؟ این جمعیت عظیم مال شیراز بود؟ شیرازی‌ها فردای شب قدر در بارانِ رگباری به راهپیمایی آمده بودند؟ باران آب که چیزی نیست این مردم از باران گلوله و موشک هم ترسی ندارند.
🌿زندگی آنجایی بود که صبح با بوی آش‌سبزی و نانِ سنگکِ کنجدی بیدار شدم، همانجایی که زیر باران، قطره‌قطره خیس شدم، همان صبحی که زیر شکوفه‌های انار قدم زدم، همان چایی که ریه‌هایم را پر از عطر بهارنارنج کرد، همان کتابی که ساعت‌ها همسفرش شدم و همان نصفه‌شبی که عقب موتور نفس حبس کردم که صدای جیغم بلند نشود... برای زندگی کردن، خوشی‌های بزرگ لازم نبود! دیر فهمیدم که زندگی خلاصه شده‌ی همین شادی‌های کوچک است...
هدایت شده از آنیا ")🇮🇷!
جنگ شد، آتش بس شد، دوباره جنگ شد ولی فروردین تموم نشد:/ چیزی نبود که ما تو این ماه نبینیم بابا فروردین یکم اتفاق برای ماه های دیگه سال نگه دار🫡
...
هنوز تو بعدازظهر آخرین روز فروردین به سر می‌بریم
ولی جداً اگه تو شهریور یا اردیبهشت یا فرجه امتحانا بودیم تا الان سه بار شب شده بود
فقط ادعا ادعا ادعا... نقاب حمایت از دختران ایرانی به صورتت می‌زنی و باهاش معروفیت و محبوبیت به دست می‌آری اما حالا برای حادثه‌ی دختران شهید میناب هیچ واکنشی نداری؟ مردم سراسر دنیا صداشون دراومد ولی تویی که به اصطلاح حامی بودی هیچ نگفتی؟ کاش مثل تموم این مدت به سکوتت ادامه می‌دادی...
کاش می‌شد حوالی ظهر با قلقلک نور آفتاب وسط اتاقم از خواب می‌پریدم و تمام اتفاقات این مدت به عنوان خواب از ذهنم رد می‌شد و بعد نفس راحت می‌کشیدم..:)