eitaa logo
𓆝 ִֶָ ࣪𝐏𝐞𐇽𝐚𝐫𝐥^᪲
151 دنبال‌کننده
198 عکس
478 ویدیو
4 فایل
:: ‌ ‌ ‌࿒࿚᷎᷈᷁݃ั𝙁᪾࣪𝗂ꨲllҽ‌‌ɗ۫ꨲ 𝗂ꨲ𝗇ꨲ ᨳ @preall 𝘾llctiᤢ𑂳݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢn 𖫲ٜ࣪ ꨴֵ᷃‌ᩘ‌ᮬ📞ᤢ𑂳݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢ𑂳݁ꨲຼ᪶ 𐨍 ‌ּꩌׄ۫𝗥𝗂ꨲ𝗀ꠥҽ‌‌𝗌ꨲte݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢ𑂳݁ꨲᤢ𑂳ɗ۫ꨲ 𝗳ɾ𝃛𝗈ꨲm᪾ᩛᮢຼ @lala_chan 𝃨 ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: دختری که پادشاهی میکند، نه فقط برای خود، برای اطرافیان و قانون. پلیس سال هاست دنبال ردی از اوست ولی خب حیف که انها نمیتوانند چیزی که چشم انها را کور میکند ببینند. جرمش چیزه سختی نبود، مردم جمع میکرد، اشوبی به پا میکرد و در پایان هم خودش محو میشد و هم تعدادی از افراد که نه عنوان گمشدگان در روزنامه ها شناخته میشوند. ولی که میداند انها کجا هستند؟ به هر حال کسی نمیتواند به ان دختر دستور دهد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: باد چنان ارام می وزد که دلش میخواهد صدایی به جز اون نشنود و وزش دیگری حس نکند. زیر پایش چمنزاری است سرسبز و بزرگ و روبه رویش خورشید که انگار دارد نگاهش میکند. لبخند میزند، شاید این اخرین بار باشد. دامن حریرش تکان میخورد و دستانش را باز میکند. "من هم میخواهم جزوی از اینجا باشم" همه میگفتند اون به قدری شاد و پر انرژی است که از بودن با او لذت میبردند. زیر یک درخت کتابش را باز میکر و با غروب افتاب از انجا میرفت. ولی انگار همه چیز اینطور نمی ماند، انگار قرار بود به خاطر شاد بوندش مجازات شود و روز بعد نه دختری زیر ان درخت بود نه کتابی برای نجوای ان داستان کوتاه از زندگیش.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: یک دختر ۱۳ ساله با بچه گربه اش در ان روستا زندگی میکرد. هر روز به دریاچه میرفت و روبه گربه اش میگوید"میبینی؟ امروز هم اب برق میزند. مهم نیست چقدر گل زیر ان باشد، هنوزم زیباست" تمامه زندگیش با بزرگ کزدن بچه گربه و شادی صب شروع میشود و پدرش که کشاورز مهربانیست هر روز اورا به مزرعه میبرد و با لبخند برای کار ها راهنماییش میکند. او امیدوار است تا ابد بتواند با پدر و مادرش و گربه اش زندگی کند.