eitaa logo
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
22.2هزار دنبال‌کننده
47.6هزار عکس
6.5هزار ویدیو
76 فایل
﷽ درانتخــاب عكسهاے پروفايلتان دقت كنيـد☺️ 🌈مجموع کانال های ما در ایتا 👇 ╭┈────── 🌿 @tarfandony 🌄 @profile_ziba 🏠 @jahaze_shik ╰─────── تبلیغات پربازده 👇 http://eitaa.com/joinchat/3100835840C12e7f70ce5
مشاهده در ایتا
دانلود
#عکسنوشته #مذهبی #دخترانه چادری ها "فرشته اند"❤️ @profile_ziba
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت79 سرم رو بلند کردم دیدم پسره داره بدجوری نگاهم میکنه .... - پاشو برو تو اتاقت وسیله هات رو بچ
صبحونه خوردیم یه ذره به مامان کمک کردم .... دانیال دستم رو کشید ... - بریم خاله دیگه االان عمو پرهام میاد ... مرد شعور اون عمو پرهامت رو ببرن دانیال ..... سریع حاضر شدم یه مانتوی سرمه ای پوشیدم با شلوار و شال سفید .... یه کفش خوشگل هم پوشیدم .... اومد جلوم ایستاد دست هاشو داد دو طرف کمرش .... - خاله نبینم ارایش کنی ها .... اون شالتم بکش جلو .... بچه پرو از وقتی عقلش رسیده بود دیگه نمیذاشت هیچ مرد و یا پسری نزدیکم بشه ...حتی گاهی اوقات وقتی فرزاد باهم شوخی میکرد میرفت یه دونه زیر گوشی میزد .... - فسقله من که ارایش نکردم بیا بریم .... بعد از این که ار مرحله ی گشت ارشاد عبور کردم رفتم پایین ....دانیال وقتی دید من سفید تنمه رفت شلوارش رو با شلوار سفید عوض کرد .... رفتم جلوش .... - اقا خوشگله شماره بدم .... سرش رو انداخت پایین که یعنی خجالت کشیدم .... دلم رو زدم به دریا و گفتم : - مامان راستی ارمان هم میاد؟؟؟؟؟ ........ مامان با تعجب نگهم کرد ... - چه طور مگه ؟ - همین طوری پرسیدم .... - نه نمیاد کار داره .... اه اه عجب شانس گندی من دارم .... دست دانیال رو گرفتم .... - بریم مامان ؟ صد دفعه بهش گفتم نگو مامان ..... هر موقعه غیرتی میشد یا میخواست لوس کنه خودش رو میگفت مامان ..... - بریم .... کفش هامو پوشیدم .... - خاله میای تا دم در مسابقه ی دو بدیم .... عاشق این کار ها بودم .... بند کفش هامو سفت کردم .... - دانیال خان اگه باختب باید به اون عموی هیزت بگی ما ببره نهار ها .... یه ذره فکر کرد .... - پرهام هیزه میکشمش .... به چشم های گردش نکاه کردم .... - مسابقه بدیم ؟ - بدیم .... سر یه خطی ایستادیم .... - از االن خودت رو بازنده بدون ساحل .... - مبیبینیم دانیال خان ... - یه ... دو .... سه .... شروع کردیم به دویدن ..... دیگه داشتم نفس کم میاوردم ....دانیال همین طوری داشت میدویید ..... به اخر های حیاط رسیده بودم یه دفعه در خونه باز شد رفتم تو شکم یه نفر ...... مخم داغون شد .... اه بدنش چه قدر محکمه .... سرم رو بلند کردم از دیدن کسی که روبرو بود چشم هام گرد شد ... کیف از دستم افتاد ..... ناخودگاه رفتم عقب .... اونم همین طوری بهم زل زده بود ..... چه قدر تغیر کرده بود تا حالا اینطوری با ریش ندیده بودمش .... فقط یه ذره لاغرتر شده بود ..... از قبل هم خوشگل تر شده بود ..... دنیال اومد جلو ایستاد ... - اقا مگه کوری ؟ ارمان چشم های چهار تا شد .... - ببخشید من کورم یا این خانم .... اره دیگه شدم خانم ..... معلومه بعد از پنج سال اومده باید هم بگه خانم .... - سریع از مامانم عذر خواهی کن بی ادب .... وای نه دانیال االان موقعه ی مامان گفتن نبود .... میدونستم غیرتی شد .... ارمان با کالفگی گفت : - تو ازدواج کردی ؟ این پچه پرو پسرته .... دانیال رفت جلو یه لگد زد به شلوار ارمان .... - بچه پرو خودتی .... اومد جلو دستم رو گرفت .... - بیا بریم مامان ... این اقا خیلی بی ادبه .... پرهام منتظره ... منم همین طور خشکم زده بود نه میتونستم حرکت کنم نه میتونستم حرف بزنم ... ارمان یه قدم اومد جلو تر دقیق رو به روم ایستاد... - تو با پرهام ازدواج کردی ؟ ارمان کاش برنمیگشتی ... من تازه داشتم عادت میکرد ..... من تازه داشتم زندگیم رو میکردم ....وای خدا نه ... من دیگه تحملش رو ندارم .... دانیال عصبانی شده بود .... - به شما ربطی نداره که مامان من با کی ازدواج کرده ..... اصلا برو بیرون از خونه ی ما ارمان رو هل داد به طرف در .... وای بچم زورش نمیرسید ... ارمان به بچه هم رحم نمیکنه همین طور ایستاده بود از جاش تکون نخور .... دانیال دوباره هلش داد .... ارمان شروع کرد با دانیال دعوا کردن .... بلند داد زدم .... - بسه دیگه ارمان تو خجالت نمیکشی داری با بچه دعوا میکنی .... دانیال تو برو تو ماشین
#مجردانہ 🌹🍃 تــاوان عشـقـ❤️ــ را دل مـا هر چـہ بود داد... چشـ👀ـم انتظار باشـ در این ماجرا #تــو هم... #فاضل_نظری @peofile_ziba ❤️
#عکسنوشته #مذهبی نمی شود که مرا پیش خود نگه داری؟ کنار گنبد زردت،میان کفترها...❤️ @profile_ziba
#عکسنوشته #خدا خدایا راضیم به رضای تو♥️ @profile_ziba
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت80 صبحونه خوردیم یه ذره به مامان کمک کردم .... دانیال دستم رو کشید ... - بریم خاله دیگه االان
دانیال با گریه رفت تو ماشین ... خرس گنده خجالت نمیکشه با بچه دعوا میکنه .... از جلوش رد شدم که مانتوم رو گرفت ... - کجا داری میری ؟ من ماشینم رو میخوام ... تو ازدواج کردی ؟ بیا هنوز نیومده اقا داره شروع میکنه .... اگه برات مهم بود که نمرفتی ازدواج کنی ....ه - ولم کن دیرم شد ... از تو کیفم سوییچ ماشین رو دراوردم بهش دادم ... - بگیر هر جا دوست داری برو .... با حرص از جلوش رد شدم در رو هم محکم بستم .... باز بدبختی هام شروع شد ... ای خدا اخه چرا من تازه داشتم ارمان رو فراموش میکردم .... صدای گریه دانیال می یومد که داشت گریه میکرد ....بغل پرهام بود .... - سلام .... دانیال خاله بیا بغل خودم .... رفتم جلوی پرهام دانیال رو از بغلش گرفتم .... نشستم تو ماشین ..... پرهام از ترسش هیچ حرفی در باره ی دعوا کردن ارمان به دانیال نگفت .... - خاله عزیزم مرد که گریه نمیکنه .... ولش کن اون همیشه با منم دعوا میکنه ...... با بغض گفت : - خاله برام یه تفنگ میخری اون اقا هه رو بکشم ... من و پرهام به طرز فکرش خندیدم .... - اوا دانیال این کار ها چیه ؟ من خودم دعواش میکنم باشه دیگه باهاش بحث نکنی ها باشه ؟ - چشم ... دانیال من رو بیشتر از دریا دوست داشت ان قدری که هر حرفی میزدم سریع گوش میداد به قول خودش میگفت دریا مادر من نیست شما مامان منی .... خوب راست هم میگفت از وقتی به دنیا اومده بود من بزرگش کرده بودم ..... هم من و هم پرهام سعی کردیم از دلش در بیاریم .... تا نزدیک های ساعت 9 شب بیرون بودیم هر چی مامان زنگ زد به گوشیم ....جواب ندادم ..... چند بار به پرهام هم زنگ زدن اون هم جواب نداد.... فقط برای دل دانیال اومدم مگر نه از توداشتم دق میکردم ..... یعنی ارمان اومده بمونه پس چرا زنش باهاش نبود .... هزار تا عالمت سوال اومد تو ذهنم .... ساعت نزدیک 9 بود که پرهام من رو رسوند دم خونه .... - دانیال عمو یه لحظه میری از ماشین پایین من با خاله کار دارم ..... کمر بند م رو باز کرد .... - باشه برای بعد کارتون اقا پرهام ....االن دیر وقته .... دست دانیال رو گرفتم .... کلید رو از تو کیفم دراوردم ..... رفتیم تو ... دلم نمیخواست دانیال از دستم راحت باشه ... - دانیال میای دوباره مسابقه بدیم ؟ با شیطونی نگاهم کرد .... - اره خاله ....... تا دم ورودی خونه مسابقه دادیم .... صدای حرف میومد حتما عمو و زن عمو هم اومدن ...... با دانیال رفتیم تو ....... با صدای بلندی سالم کردم .... چشم هام رو برگردوندم تا ببینم ارمان هست یا نه .... ندیمش ..... حتما ناراحت شده رفته .... رفت جلوم با عمو و زن عمو روبوسی کردم ... دانیال یه ذره غریبی میکرد برای همین رفت بغل مامانش .... صبری خانم میز شام رو چیده بود .... - دانیال بیا بریم لباس هاتون عوض کن ........... با هم رفتیم تو اتاق ..... - دانیال بلیز شلوارک سبزت رو برات بیارم بپوشی؟ نشست روی تختم ... - خاله اون اقا بد اخلاقه رفته ..... استرس همه ی وجودم رو گرفت یعنی رفته بود .... - نمیدونم عزیزم یه لحظه میری بیرون من لباس هامو عوض کنم ..... یه ذره نگاهم کرد ... - باشه اما زود بیای ها .... لباس هامو عوض کردم یه بلیز استین بلند ابی پوشیدم با شلوارلی یه شالم انداختم روی سرم داشتم ارایش میکردم که صدای دعوای دانیال اومد ....... سراسیمه از اتاق اومدم بیرون .... دیدم ارمان و دانیال باز با هم داشتند دعوا میکردند .... صدای ارمان رو شنیدم که داشت با دانیال دعوا میکرد ...... - برای چی تو به ساحل میگی مامان هان ؟ خنده ام گرفته بود به دانیال هم زور میگفت .... مگه فوضولی تو که دانیال به من چی میگه .... - به شما ربطی نداره اقا پرو.... رفتم جلو تا بیشتر از این دعواشون نشه .... - دانیال شما برو تو اتاقت من با این اقا صبحت میکنم .... غیرتی شده بود اومد جلوم استاده صداش رو کلفت کرد .... خاله شما برو تو اتاقت ما دو تا مردیم با هم حرف میزنیم .... ارمان نیشخند زد ....... ای بابا حاال گیر کردم بین این دو تا ...... - دانیال بهت گفتم برو پایین .... حرف من رو گوش بده باشه ..... یه ذره بهم نگاه کرد دودل بود نمی تونست باید چی کار کنه .... بهش اشاره کردم که بره پایین ..... همین که از پله ها رفت پایین رو کردم به ارمان و گفتم : - تو خجالت نمیکشی به دانیال گیر میدی ؟ - اون برای چی به تو مامان ؟؟؟؟ پس این وسط دریا چه کاره است هان ؟ - به تو ربطی نداره دانیال چی به من میگه فهمیدی ؟ یه قدم اومد نزدیک ترم .... - بلبل زبون شدی ساحل خانم ..... دلم برای حرف زدنش تنگ شده ... نمیخواستم مثل چند سال پیش وابسته اش بشم .... - فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه ... بدون این که منتظر جوابش باشم از پله ها رفتم پایین .... معلوم بود حرصش گرفته ... به حهنم پسریه ی روانی .... مامان تو اشپزخونه بود رفتم دم
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت81 دانیال با گریه رفت تو ماشین ... خرس گنده خجالت نمیکشه با بچه دعوا میکنه .... از جلوش رد شدم
دوست داشت بغل من بخوابه .... مامان جون هر کس دوست داری بذار بخوابیم .... -پاشو بابا لنگ ظهر اون از دیشب که ابرو بردی بدون شب بخیر خوابیدی اینم از االن ..پاشو وسایل نهار رو اماده کردم بریم بیرون بخوریم .... زشته همه ی وسیله ها رو زن عموت درست کرد .... اه این مامان هم قصه ی لیلی مجنون تعریف میکنه .... دانیال تو بغلم تکون خورد - دانیال پاشو میخوایم بریم بیرون .... با چشم های پف کرده لپم رو بوس کرد که بذارم بخوابه .... - دانی بلند شو که االن همه ی خانواده میریزن تو اتاق تا ما رو بیدار کنند .... یه ربع کشید تا اقا رو بیدار کنم .... رفت تو اتاقش تا لباس هاشو عوض کنه منم یه مانتوی مشکی پوشیدم با یه شال قهوه ای رفتم پایین ... وای خاک بر سرم ساعت 71 ظهر بود... با خجالت به همه سالم کردم ..... زن عمو طبق معمول اومد صورتم رو بوس کرد .... - الهی فدات بشم خوبی ؟ ببخشید تروخدا اومدیم مزاحم شما هم شدیم .... از رفتار خودم خجالت کشیدم که باعث شده بود اون ها فکر کنند مزاحم هستند ... - این حرف ها چیه زن عمو شما و عمو مراحمید یه خنده ی قشنگی کرد ... - یعنی ارمان مزاحمه ؟ من و عموت میخوایم برای همیشه دیگه ایران بمونیم از فر دا هم میگردیم دنبال خونه .... میخواستم بگم شما بمونید ولی ارمان از این خونه بره که هر لحظه داره عذابم میده ... هیچ وقت فکر نمیکردم ارمان برگرده .... - نه بابا زن عمو..... حالا که اینجا هستید تا یه خونه ی خوب پیدا کنید..... - ساحل جان دخترم میری ارمان رو بیدار کنی تا الآن سابقه نداشته تا این موقع بخوابه ..... ای خدا عجب گیری کردم من میخوام از یادم بره بقیه گیر میدن ... رفتم بالا اروم در اتاق رو زدم جواب نداد .... دوباره در زدم .... ماشاهلل عجب خواب سنگینی داره .... لای در رو باز کردم یادش بخیر یاد 5 سال پیش افتادم که چه جوری از خواب بیدارش میکردم ...... رفتم تو اتاق پتو رو تا روی گردنش کشیده باال ... وا مگه منگوله چرا توی این گرما پتو انداخته روش ... خاک به سرم نکنه لخته .... منم که نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم ...... دلتنگشم در حد تیم ملی ... رفتم جلو تر ...... چه قدر خوشگل شده بود دلم برای چشم های سبزش تنگ شده بود .... به اجزای صورتش نگاه کردم خدا چه افریدی .... چه قدر این پسر خوشگل بود ... نا خودگاه دستم رو بردم جلو ... نه ساحل تو نباید بهش دست بزنی ... اروم اروم دستم رو بردم جلو .... نه ساحل تو نباید به اون دست بزنی ولی دیگه کار از کار گذشته بود .... دستم رو اروم کشیدم روی صورتش ..... چه قدر نرم بود ... انگار داشتم صورت یه دختر رو نوازش میکردم ..... نمیتونستم دستم رو عقب بکشم ... من دلتنگش بود .... با وجود ریش که گذاشته بود خیلی جذاب تر شده بود ...... دستم رو کشیدم رو بینیش .... خدایا کاش 5 ساله پیش این پسر برای همیشه برای من میشد ...... هنوز هم بعد از 5 سال دوستش داشتم ... دستم رو برداشتم گذاشتم روی لب هاش .... لب هاش جون میداد ..... از فکری که تو ذهنم اومد خجالت کشیدم ...... یه تکونی خورد از ترس این که بیدار نشه سریع دستم رو عقب کشیدم .... با صدای ارومی بیدارش کردم .... - اقا ارمان؟ میخواستم تو این مدتی که اینجاست تالفی اون 5 سال رو سرش در بیارم .... دوباره صداش کردم ولی بیدار نشد .. دستم رو با احتیاط بردم جلو ... نخیر اقا نمیخواد بلند بشه ..... - ارمان ...... ارمان ؟ اروم چشم هاشو باز کرد .. - جانم چی شده ؟ هان این چی گفت .... حتما من رو با زن گرامیش اشتباه گرفته ..... - لطف بلند شید زن عمو گفتن بیدارتون کنم ....... از جاش بلند شد ..... - اه تویی من فکر کردم مامانمه .... از قصدمیخواست بگه من جانم رو به تو نگفتم به مامانم گفتم .... اومدم از اتاق بیام بیرون که گفت مگه ساعت چنده ؟ از قصد برنگشتم .... ... ظهر 11.30 - - دروغ میگی پس چرا من ان قدر خوابیدم ..... از اتاق اومدم بیرون ...... از بالا نگاه کردم همه حاضر شده بودند رفتم یه ارایش خوشمل کردم نمیدونم چرا دوست داشتم کرم بریزم ببینم ارمان باز هم به ارایشم گیر میده یا نه .... خدا لعنتت بکنه شیطون که همه رو به وسوسه میندازی .... از اتاق اومدم بیرون دانیال بلیزم رو گرفت ... - خاله میای تو ماشین ما ؟ یه ذره فکر کردم ارمان که ماشین رو ازم گرفته بود پس مجبورم با فرزاد این ها برم .... دست دانیال رو گرفتم ... - بریم خاله میام تو ماشین شما ... ارمان تازه داشت صبحونه میخورد ... ای کارد بخوره تو ی اون شکمت .... قرار شد مامان و زن عمو این ها با هم بیان .. ارمان هم با چشم های پف کرده اومد بیرون .. زن عمو گفت : - ارمان چشم هاتو ببین ... چه قدر خوابیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .. - مامان جان خوابم میومد دیگه ..... سوار ماشین ها شدیم با ژست خاصی رفتم سوار ماشین دریا شدم .... حقته ارمان خان سر راه یه دختر هم سوارکن
هر ڪجا مےنگرم بوے خــــدا مےآید بوے سیبے سٺ ڪہ از ڪرب و بلا مےآید چند روز دگر عـرش بہ خود مےلرزد چند روز دگر مـاه عــــزا مےآید لبیڪ یا حسیــن ع ❤️ #مذهبی @profile_ziba 🏴
چه زیبایے معبود من ! اسمت ، حست، عشقت، دردت، درمانت ... داده ات، نداده ات، وصلت، هجرانت ... همه زیباست! مرا مجنون وصالت کن، ای پروردگار مهربانم ! #مذهبی @profile_ziba 🏴
#معرفٺانہ بَساطِ مُحَرَمُ عَلَمَٺـــ ڱَـرْچِه جور اَسْٺـــ... مَنْ بـا لِبٰاسِ مِشْڪـے هَمْ وَصْلِه ے نـاجــورَمْ...💔 #شمارش‌معڪوس... #مذهبی @profile_ziba 🏴
#عکسنوشته #عاشقانه کجای شهر قدم میزنی؟ میخاهم کاملا اتفاقی از آنجا رد شوم❤️ @profile_ziba
علامه نهاوندی در کتاب راحه الروح نقل میکند در نزدیکی ابن بابویه مسجدی بود که معروف شده بود به مسجد آدم کش مسجدی که امروز به مسجد ماشالله معروف است. هرکس اگر شب در مسجد می ماند فردا جنازه اورا از آن مسجد می آوردند و به این دلیل کسی شب در آن بیتوته نمیکرد. غریبه ها که اطلاع نداشتند شب در آن می خوابیدند و صبح جنازه شان را برمیداشتند. بالاخره مرد ری خواستند آن مسجد راخراب کنند،دیگران نگذاشتند وگفتند خانه خداست بهتراست که درش رابسته و یک تابلو نوشته واعلام کنید هرکس غریب است شب در این مسجدنخوابد اتفاقا دو نفر غریب آمدند تابلو را خواندند یکی از آنها که نامش ماشالله بود گفت من امشب در این مسجد میخوابم تا ببینم چخبر است. به دوستش گفت اگر مردم به خانواده ام خبر ده اگر زنده ماندم که رازی را کشف کرده ام. پس قفل را گشود و داخل مسجد شد و تا نزدیک نصف شب ماند و خبری نشد. بعد از نصف شب که گذشت ناگاه صدایی مهیب ووحشت زا بلند شد آهای آمدم گوش داد تا ببیند صدا از کدام طرف است باز همان صدا بلند شد آهای آمدم و هر لحظه صدا مهیب تر و هولناک تر بود. پس آن مرد برخاست و گفت اگر مردی وراست می گویی بیا و چوب دست خود را به طرف صدا فرود آورد که به دیوار مسجد خورد وناگهان دیوار شکافته شد و زر و طلای بسیاری به زمین ریخت و معلوم شد گنجی در آن دیوار گذارده وطلسم کرده بودند که این صدا بلند می شود و آن طلسم به واسطه پر جراتی مرد شکست پس طلا را جمع کرد و صبح از آن مسجد صحیح و سالم با پول زیادی و بیرون آمد و از آن پس آن مسجد به مسجد ماشالله معروف گردید. ☝️👆 ❤️آنچه برای دیدنش به کانال آمده اید❤️ @profile_ziba