هدایت شده از نخل و نارنجِ خصوصی.
حاج آقا یه جای روضه گفت:
وقتی عمو عباس رو کارشو تموم کردن، وقتی ارباب دیگه پشتش خمید، خب همه مخدرات و دخترکای ارباب، همه زنا و بچه های اهل خیمیه، دلشون قرص بود به قمر بنی هاشم! وقتی اسم عباس میومد، ترس و دلهره و اضطراب معنی نداشت برا اهل حرم...حسین نمیتونست بگه عموتون رو کشتن...بچه ها قالب تهی میکردن که اگر عمو رو تو اون حال میدیدن! بچه ها دیدن بابا داره با قد خمیده میاد سمت خیمه ها. حسین آهسته دم گوش عمه سادات گفت: خواهر جان به دخترکا بگو معجرهاشون رو محکم تر بچسبن...
ینی تموم شد...ینی دیگه عمو نیست...ینی دیگه امنیت نداریم...ینی دیگه عمو عباس، نیست!
هدایت شده از سوگند (약속)
_ چه آورده اند بر سر تنها ذخیرهٔ اخوّتم!
عباس من! دستهایت کو؟
_ به شوق دیدار شما دست و پا گم کرده ام.
_ سرت! چه به روز سرت آمده عباس؟
_ سر را چه منزلت، پیش پای عشق شما؟
_ بگذار این تیغ ها و تیر ها را از تن و بدنت بیرون بکشم.
_ اینها نشان های عشق شماست بر پیکر من. عمری چشم به انتظار دریافت این نشانها بوده ام.
_ چشمانت! چه کرده اند با چشم های تو این بی چشم و روترین خلق آدم؟
_ دست اگر میداشتم، این دو چشم را زیر پایتان فرش میکردم.
_ دشمنان که شام گذشته از صلابت حضور تو خواب نداشتند، امشب چه آسوده سر بر بالین میگذارند!
_ نگران کودکان شمایم که امشب، خباثت دشمن، راهزن خواب و آرامششان خواهد بود.