بعضی وقتا نقاشی روی بومم رو نگاه میکنم و برام سوال میشه اون موقعی که داشتم میکشیدمش چجوری اولین قلمو رو روی بوم پایین آوردم
سوگند (약속)
چیزی که میخواست بکشه
این آدمیه که داره کلا فرو میریزه
آدم رنگی ای که داره نابود میشه
حس میکنم اون سیاهیا فقط تزئینات دور و برشه نه وجود خودش
وجود خودش همون رنگی های درحال ریزشه
سوگند (약속)
چیزی که شد
ولی این یه آدم رنگیه که سیاهیا اومدن روی رنگی ها و رنگی هارو پوشوندن
و آدم رنگیه داره سیاهیا رو گریه میکنه
شاید فقط افسردس
شاید اگه همه سیاهیا رو گریه کنه بازم دوباره رنگی بشه