هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
از اون خنده هایی که از شدت از ته دل بودنش نمیتونی رو پاهات وایسی میخوام.
سوگند (약속)
چالش کتابخونی 📚✨ Day 22 : ✅ چالش نماز اول وقت 🤲🏻✨ Day 3 : ✅ ۵۰%
چالش کتابخونی 📚✨
Day 23 : ✅
چالش نماز اول وقت 🤲🏻✨
Day 4 : ✅
هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
دقیقا پنجاه و دو سال پیش توی همچین روزی یه پسر سفید مو خرمایی شیطون به دنیا اومد.
بزرگ شد،توی خونه با داداش هاش کشتی گرفت،توی کوچه فوتبال بازی کرد،درسش خوند،وقتی ۱۶ سالش شد همه اینا رو بوسید گذاشت کنار و رفت.
تا روز قبلش یه نوجوون بازیگوش بود ولی یهو شد یه مرد شجاع و رفت تو میدون.
چند ماه بین خاک و خون و گلوله موند،هنوز ۱۶ سالش تموم نشده بود که یه مین موقع خنثی کردن زیر دستش میترکه و مرد کوچک قصه مون شهید میشه.
مامان باباش و داداش بزرگش در به در دنبالش میگردن،به هرکی میرسن فقط میشنون که عملیات تو خاک عراق بوده و نتونستیم برش گردونیم.
دوباره روز ها میگذرن تا ۱۶ سال بعدش،سال ۱۳۸۰ یه مشت استخون پیدا میکنن تحویل خانواده اش میدن میگن:
بفرمایید،پسرتون.
حالا از اون روزی که مین زیر دست اون مرد کوچک منفجر شد ۳۶ سال میگذره.
اون مرد حالا اگر بود ۵۲ سالش میشد.
اون مرد حالا اگر بود یه آغوش میشد برای برادرزاده گم شده اش.
ولی حالا از اون مرد،یه مزار مونده تو قطعه شهدا بهشت زهرا و یه قاب عکس تو اتاق برادرزاده ۱۹ ساله اش.