داستانش این بود که یه خانواده سه نفره هستن که باباعه همیشه مسته، مادری که تا دیر وقت کار میکنه تا پول دربیاره و بچه ای که توی این خانواده گیر کرده.
یه شب مادره دیر میاد خونه و پدر که فکر کرده که اون داره بهش خیانت میکنه و میره که باهاش دعوا کنه پس به بچه(ما توی بازی نقش بچه رو داشتیم)میگه برو تو اتاقت و از اینجاست که داستان شروع میشه.
وقتی بچه میره تو اتاقش پدر سره مادر داد میزنه و کتکش میزنه،مادر که دیگه تحمل نمیکنه میگه میخوام طلاق بگیرم پدر هم عصبانی میشه و مست میکنه.
پدر دیوونه میشه و میگه یا من بازی یا بازی خراب و میره گردن بچه رو میشکنه و جسد بچه رو میندازه تو کمد بعد میره به یک مسافر خونه تا فرار کنه اما اون نمیتونه از خودش فرار کنه و طولی نمیکشه که عذاب وجدان میاد سراغش.
روحه بچه که نمیخواد اینا رو باور کنه ۲ قسمت میشه، یک قسمت اگاه بچه یا همون عروسک یک قسمت کودکانه بچه که از هیچی خبر نداره
بچه توی ذهنش داستان هایی رو میسازه تا بتونه راحتتر این اتفاقات رو درک کنه،پس توی ذهنش به پدری که اون رو کشت میگه اقای صورت قرمز و در همین حین عروسک داره سعی میکنه به قسمت کودکانه بچه بگه چه اتفاقی افتاده.
پس میخواد هم پدر رو گیر بندازه و هم بچه رو اگاه کنه،عروسک بچه رو میبره جایی که پدر هست اما ما نمیدونیم که یه روحیم،پدر که مارو میبینه میفهمه روحه بچه اومده سراغش،ما کارت مسافر خونه رو برمیداریم و برمیگردیم خونه و میبینیم عروسک حسابی داغون شده و این یعنی ما داریم تقریبا به هدفمون میرسیم ما میخوایم مامانمون رو ببینیم.
عروسک میگه این کارت رو برو بنداز تو دری که زندان مامانته،اینطوری مامان باباتو نجات میدی ما اینکارو میکنیم و برمیگردیم و میبینیم که عروسک داره محو میشه و ما در کمدمون رو باز میکنیم و جسد خودمون رو میبینیم بعد همه چی برامون روشن میشه.
توی روند بازی ما سه تا بچه رو میبینیم که یکی تو اتیشه یکی توی قبره و یکی دیگه پشت ماشینه و الان دیگه میدونیم اونا بچه های بیچاره ایی بودن که همین بلا سرشون اومده.
پلیسا نتونستن با اون کارتی که ما انداختیم جلوی مامان پدر رو دستگیر کنن و روحه بچه به ارامش برسه.
بچه ۱۴ روز توی کمد بوده چون هربار عروسک سعی کرده کاری کنه که مامانمون یک روز نره سرکار و جسد بچه رو توی کمد پیدا کنه شکست میخورد ولی بالاخره موفق شد
نفورنبض هنر/PaintVerse
اینا ام همون بچه های دیگه بودن که کشته شده بودن