هدایت شده از دوستداران ولایت
#زندگینامه_نادرشاه_افشار⚔
#پسرشمشیرفرزنددرگز
#ادامهقسمتبیستم
نادر سپس در پایانِ نامه با اعتماد به نفس کامل و بدون واهمه ، به سلطان عثمانی اولیتیماتوم داده و به مضمون ذیل ، اتمام حجت کرد
در صورتی که به دو پیشنهاد من عمل کنید ، پیوند برادری میان ایران و عثمانی استوار خواهد ماند و دو کشور نیرومند آسیائی می توانند در نهایت دوستی و مهربانی در کنار هم زندگی کنند و خاری در چشم دُوَل اروپائی باشند ، ولی اگر غیر از این تصمیمی بگیرید با شمشیر سرباز جان بر کف ایرانی ، که طعم تلخ آنرا پیش از این نیز چشیده اید ، مجبور به قبول هر دو پیشنهاد بالا خواهید شد*
نادر پس از آن ، از شمال ایران به سمت ری و اصفهان به راه افتاد و در بیرون دروازه اصفهان اردو زد
شاه تهماسب و اطرافیانش که برابر پیمان نامه بغداد ، متعهد به مرخص کردن سربازان و انحلال بیشتر نفرات ارتش ایران شده بودند ، در این زمان متوجه شدند دست به چه بلاهت و حماقت بزرگی زده اند ، شاه تهماسب کم کم داشت متوجه می شد ، کدخدای یک روستا ، درک و شعورش از مشاوران نالایق و چاپلوس و فالگیرش که تنها هنرشان خوردن و لمیدن بر تشک های پرِ قوست ، بیشتر است ، لذا سراسیمه پیک هائی به ولایات مختلف ایران فرستاد و درخواست اعزام نیرو به اصفهان کرد
استانداران مختلف ایران که از شاه تهماسب و حلقه مشاوران تاجر مسلکش ، که تمامی منافع ملی کشور را در حیطه قدرت خود و خانواده هایشان گرفته بودند دل خوشی نداشتند بجای اعزام نیرو به اصفهان ، سربازان خود را به اردوی نادر میفرستادند ، بطوری که در بیرون از اصفهان یکصد هزار مرد جنگی در اردوی نادر منتظر صدور فرمان وی بود
حتی سرداران پایتخت نشین شاه تهماسب نیز از دستور وی سرپیچی کرده و به اردوی نادر پیوستند و عده ای دیگر از آنان به باغات و املاک خود در اطراف اصفهان رفته منتظر عاقبت کار شدند ، تنها عده بسیار کمی در کنار شاه تهماسب ماندند و با نگرانی منتظر حوادث پیش بینی نشده ماندند
نادر که در این سفر ، همسرش رضیه بیگم که خواهر شاه تهماسب بود را بهمراه خود آورده بود ، از وی خواست نزد برادرش رفته و به او بگوید ، نادر برای جان نثاری به پایتخت آمده و نه شورش و یاغیگری ، رضیه بیگم قبول زحمت نموده و راهی شد
پیام نادر توسط خواهرش به شاه تهماسب رسید ، شاه تهماسب که اینک توسط خواهرش ، از شورش ترکمانان و سرکوبی یکروزه آنان توسط نادر و همچنین عقب نشینی روسها با یک مانور کوچک نادر آگاه شده بود به خواهرش گفت ، حق با نادر بوده مملکتی که ارتش قوی ندارد محبور است در زیر چکمه های دشمنان ریز و درشتش دست و پا بزند
وی که تا این لحظه تصور می کرد سرنوشتی بهتر از پدرش که توسط محمود افغان غلجائی با آن فلاکت به قتل رسید ، نخواهد داشت جانی دوباره یافته و از فرط خوشحالی بدون احضار منشی و بیان القاب دهان پرکن نامه ای به نادر نوشت و وی را به دربار دعوت کرد و گفت شخصا برای استقبال سپهسالار عزیزمان خواهم آمد
فردای آن روز درباریان مجددا گرد شاه را گرفته و شاه را از ملاقات با نادر منع کردند و اظهار نظر کردند قطعا حیله ای در کار نادر است و او پس از آمدن به اصفهان ، اعلیحضرت را از سلطنت خلع و زندانی و یا بقتل خواهد رسانید ، آنها پیشنهاد کردند سریعا پیکی به شیراز و ایلات و عشایر بختیاری که سرسپرده شاه هستند فرستاده ، تا حساب نادر را یکسره کنند ، چند نفز از افسران شاه تهماسب نیز پس از اتمام جلسه ، پنهانی نزد وی آمدند و پیشنهاد کردند که نادر را به اصفهان دعوت کند و آنها با عوامل خود ، با شلیک دو گلوله به حیات این مرد یاغی خاتمه دهند
کشته شدن نادر و آمدن سپاه شیراز و عشایر ، تماما به سود شاه تهماسب تمام می شد ، شاه سرانجام موافقت خود را اعلام کرد ، ولی متوجه نشد خواهرش توسط خواجه حرمسرا که از کودکی در دامان وی بزرگ شده بود همه چیز را شنیده و محرمانه به گوش نادر رسانیده است
نادر واقعا سردرگم شده بود ، نمیدانست چکار کند ، از یکسو چنانچه میخواست می توانست در یک روز شهر اصفهان را تصرف کند ولی بخود نهیب می زد تکلیف کوچک و بزرگ شهر که خونشان پایمال سم اسبان هموطنان خود می شوند چه خواهد شد و از طرفی با خود می گفت ، شاه تهماسب هر چه باشد نماد و سمبل یکپارچگی مردم این سرزمین است ، نادر واقعا گیج و سر در گریبان در گوشه ای از اردوگاه خویش نشسته بود و با خود کلنجار می رفت که چه بکند