هدایت شده از دوستداران ولایت
#زندگینامهنادرشاه_افشار⚔
#پسرشمشیرفرزنددرگز
#ادامهقسمتپنجاهویکم
در مورد جنایت محمود افغان ، پیرامون کشتار خاندان صفوی و دیگر بزرگان شهر اصفهان در شماره های پیشین به آگاهی شما عزیز رسید
روز میهمانی با ترس و بیم فرا رسید ، نادر سواران قزلباش و سربازان آزموده خود را در نقاط حساس گماشته بود و تمام گوشه و کنار قصر ، در اختیار مردان جنگی ایران بود ، ساعت یازده ، محمدشاه در تخت روان و چتری که بالای سرش افراشته بود وارد قصر پادشاهی خود شد ، نادر او را در آغوش گرفت و خیر مَقدَم گفت و سپس هر دو پادشاه ، بسوی تالار قصر که همه بزرگان هند با بیم و هراس ، زودتر از محمدشاه و نادر حضور یافته بودند حرکت کردند
دو پادشاه با وقار وارد تالار شدند ، همه حاضران به پا خاستند و تعظیم کردند ، محمدشاه به احترام نادر ، بدون تاج پادشاهی و فقط با دستار (عمامه) ویژه هندیان در جشن شرکت کرده بود
سکوت سنگینی تالار را فرا گرفته بود ، در این هنگام نادر از جای خود برخاست و دستارمحمدشاه را از سرش برداشت ، نفس ها در سینه حبس شده بود ، کسی نمی دانست منظور نادر از این کار چیست و منتظر نتیجه کار بودند که دیدند نادر کلاه نمدی خود را که گوهر پادشاهی ایران بر آن نصب شده بود را از سر خود در آورد و بر سر محمدشاه گذاشت و دستار ساده محمدشاه را بر سر خویش نهاد و گفت اعلیحضرت من چشم به پادشاهی کشور هند ندارم و این مقام را فقط شایسته شما میدانم نادر که جاسوسانش تمام گوشه کنار قصر را برای پیدا کردن الماس بی نظیر کوه نور گشته و آن را نیافته بودند با هوش و ذکاوت ذاتی خود حدس زد که کوه نور در دستار محمدشاه مخفی شده لذا با این ترفند هم کوه نور را بدست آورد و هم محمدشاه را بر ادامه پادشاهی هند ابقاء نمود
فریاد هلهله و شادی و احسنت و آفرین ، به یکباره در میان حاضران به هوا برخاست و میهمانان بی اختیار فریادهای شادی سر دادند ، پس از چند دقیقه که از شادی میهمانان گذشت نادر رو به محمدشاه کرد و گفت ، ماندن من و سپاهیانم در سرزمین شما ، دیگر موردی ندارد و هنگام بازگشت من فرا رسیده ولی بعنوان یک برادر ، شایسته می دانم نصایحی بشما بکنم
*اول* اینکه انحصار واردات و صادرات کالارا از بزرگان کشور بگیرید و نگذارید کسی برای خود نوکر و تفنگدار استخدام کرده و دستگاه مستقلی برای خود ایجاد نماید *دوم* نگذارید سردار و استانداری ، به مدت طولانی در یک نقطه و یا یک منصب (مقام) باقی بماند ، حتی اگر بهترین باشد *سوم* افراد متملق و چاپلوس و بی حاصل که کاری جز تائید نظرات شما بلد نیستند را از خود دور کنید و بجای آنان ، افراد کاردان و دانشمند و زحمتکش را بعنوان مشاور خود بکار گیرید و از صراحت لهجه و رک گوئی آنان ، هر چند خلاف نظر شما باشد حمل بر بی ادبی و گستاخی ننمائید و رنجیده خاطر نشوید ، چون این افراد ، ستون مستحکم کشورتان هستند *چهارم* سعی کنید همه دستگاهها و سازمان های اداری و لشگری فقط و فقط ، از یک مرجع فرمان بگیرند تا در روزهای دشوار بتوانند همه با هم ، همکاری و همراهی داشته باشند
نادر سپس با صدای بلند ، رو به حاضرین گفت ، امروز حق را به حقدار رساندیم ، شما کماکان باید فرمانبر پادشاه خود باشید ، به خدای بزرگ سوگند میخورم اگر پس از رفتن من ، یکی از شما از فرمان محمدشاه سرپیچی کند ، هر کجا که باشم و هر اندازه که گرفتار باشم به سرعت بازمیگردم و زندگی و خاندان شخص متمرد را تباه و ویران خواهم کرد ، پادشاه هر کشوری ، مظهر سربلندی آن کشور است و وقتی پادشاه کشوری قوی ، و مورد حمایت باشد مردم آن کشور می توانند با افتخار و آسایش زندگی کنند و از پایمال شدن توسط دشمنان و همسایگان ریز و درشت خود در امان باشند
نادر سپس رو به محمد شاه کرد و آهسته و در لَفافه و با ظرافت ، به علت شکست سپاه هند اشاره کرد و گفت ، شنیده ام که در حرمسرای یکی از وزرای شما بنام قمرالدین ، هشتصد و پنحاه زن وجود دارد که هر کدام از آنان از یک تا چند ندیمه و نوکر و کلفت دارند ، اگر شما یکصد و پنجاه زن دیگر نیز به حرمسرای وی بفرستید او می تواند که ادعا کند که یک هنگ از زنان زیبا را رهبری می کند ، دیگر وزراء شما نیز با شدت و ضعف ، با همین رویه زندگی می کنند ، شما برای ارضاء و نگهداشتن اینگونه از وزراء ، زیاد به خود زحمت ندهید ، اینها بسیار راحت طلب و اشتهای سیری ناپذیری دارند و برای ماندن در قدرت و ادامه زندگی افسانه ای خود ، دست به هر کاری میزنند و حتی از خالی کردن پشت شما و همکاری با دشمن و خیانت به مقام سلطنت نیز ، ملاحظه و اِبائی ندارند
نادر قبل از حرکت به سوی ایران دستور داد سرداران و بزرگان سپاهی که بهمراه محمود و اشرف افغان به ایران تاخته بودند را به اردوی ایران آورده و سر از بدن تمامی آنان جدا کنند دستور نادر اجراء و سپاه ایران به سوی سرزمین مادری خود براه افتاد