eitaa logo
کانال قزوین سلام 💠
2.4هزار دنبال‌کننده
112هزار عکس
28.4هزار ویدیو
598 فایل
امید مانند ستونی است که جهان را سرپا نگه می‌دارد. امید آفرینی سر مشق و سر تیتر ماست مقام معظم رهبری: هر کسی مردم را از آینده‌ نا امید کند برای دشمن کار می کند چه بداند و چه نداند
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از دوستداران ولایت
شب به نیمه رسید و میهمانان یک به یک با اجازه سردار ، قصر را ترک کرده و رفتند ، سردار با همان حالت مستی و نشاط بسیار ، دست مرا گرفت و با مهربانی به اتاق خواب برد و پس از آن ، آرام بسوی من خیز برداشت تا مرا در آغوش بگیرد ، من که تشنه انتقام و منتطر چنین لحظه ای بودم مانند جانوری درنده ، در چشم بهم زدنی دشنه را کشیدم و شاهرگ و خرخره (حنجره) او را بریدم ، و پس از آن نیز چندین ضربه کاری بر قلب و پهلوی وی وارد آوردم ، سردار که حَنجَرِه اش بریده شده بود هر چه سعی می کرد نمی توانست فریاد بزند تا محافظانش را صدا کند و پس از یکی دو دقیقه با توجه به خونریزی شدید از رگهای گردن ، چهره کریه و پلید و زشتش ، به زردی گرائید و به دَرَک واصل شد (כَرَک بدترین جایگاه گناهکاران رومیگویند ) پس از گرفتن انتقام بفکر خودکشی افتادم ولی خیلی زود منصرف شدم ، لذا در نزدیکی های سحر که خاموشی سنگینی در قصر حاکم شده بود از غفلت نگهبانان استفاده کردم و خود را به باغ بزرگ قصر رسانده و از درختی که در نزدیکی دیوار باغ بود و قبلا آنرا نشان کرده بودم بالا رفته و خود را به آنسوی دیوار که جنگل بود رساندم و بی وقفه و بی هدف دوان دوان از آنجا دور شدم با روشن شدن هوا ، افراد قصر که از کشته شدن فرمانده شان آگاهی یافته بودند ، بدرون جنگل آمدند و گوشه گوشه جنگل و بوته ها را برای پیدا کردن من می گشتند و زیر رو می کردند ، من درون چاله ای استتار شده با برگ درختان و بوته های جنگلی پنهان شده بودم و از ترس ، نفسم در سینه حبس شده بود ، افراد سردار تا نزدیکی غروب آفتاب ، تمام قسمت های جنگل را گشتند و برای پیدا کردن من به قسمت های دیگر جنگل رفتند من که در ناز و نعمت ، بزرگ شده بودم بشدت از تشنگی و گرسنگی رنج کشیده و بی تاب شده بودم ، تا بامداد روز بعد ، در همان گودال بخوابی عمیق فرو رفتم ، با طلوع آفتاب و پس از اطمینان از اینکه افراد سردار مغول در آن ناحیه نیستند از جنگل بیرون آمدم و در زیر تازیانه های سوزان آفتاب در دشتی وسیع با تحمل تشنگی و گرسنگی راه می پیمودم ، لباسهایم پاره و چرکین و چهره ای رِقّت انگیز پیدا کرده بودم تا اینکه از دور ، کاروانی بزرگ را دیدم نیروی تازه ای در پاهایم پدید آمد و دوان دوان خود را به کاروان رسانیدم و تقاضای آب و غذا کردم ، رئیس کاروان مرد مهربانی بود و دستور داد به من آب و غذا بدهند ، پس از خوردن غذا و نوشیدن آب ، جان تازه ای در جسم و جانم دمیده شد و در پاسخ به پرسش رئیس کاروان ، ناچارا به دروغ که از آن تنفر دارم گفتم ، با خانواده ام مورد هجوم راهزنان قرار گرفته ام ولی من موفق به فرار از چنگ آنان شده ام و از او خواستم مرا به دهلی و کاخ امپراتور هند ببرد تا مژدگانی قابل توجهی دریافت نماید ، کاروانسالار درخواست مرا پذیرفت و بسوی دهلی براه افتادیم دوستداران ولايت https://eitaa.com/doostdaranvelayat