eitaa logo
ققنوس
1.6هزار دنبال‌کننده
344 عکس
120 ویدیو
5 فایل
گاه‌نوشته‌های رحیم حسین‌آبفروش... نقدها و‌ نظرات‌تان به‌روی چشم: @qqoqnoos
مشاهده در ایتا
دانلود
«این مرز، مرز عاشقی است...» (اربعین‌نوشت۴؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۴) |۲شنبه|۱۹مرداد۱۴۰۴|۱۶صفر۱۴۴۷| راهی مرز می‌شویم، اما همه گرسنه‌ایم... سرشب غذای موکب را خورده‌ایم، اما خب مختصر بود... در راه هرچه چشم می‌گردانیم، دیگر خبری نیست... امیدمان «سرپل‌ذهاب» است... قبل از «سرپل»، تنگه «پاطاق» را رد می‌کنیم، پایین تنگه، بنای «طاق گرا» یا «طاق شیرین» است، احتمالاً برای همین است که تنگه را «پاطاق» می‌گویند... قبل‌تر هروقت شرایط به‌راه بود، سری به «طاق گرا» زده‌ایم، اما حالا تاریکی هوا و جمع هم‌راهان و دوری راه و دیری زمان، رفتن به پایین جاده و دیدار طاق را غیرمنطقی می‌نماید... طاق‌گرا در جوار راه سنگ‌فرش باستانی ساسانی بنا شده که از فلات ایران تا بین‌النهرین می‌رود... عجب جاده‌ای بوده... راهی شبیه همین مسیر زائران اربعین... ▫️▫️▫️ ساعت ۲:۴۵ است که می‌رسیم «سرپل‌ذهاب»... شهری مملو از خاطرات، به‌ویژه برای بچه‌های اربعین... درست یک‌شنبه ۲۱ آبان ۹۶ بود که این منطقه با ۷٫۳ ریشتر به لرزه درآمد... سه روز بعد از اربعین... آن سال، پنج‌شنبه ۱۸ آبان اربعین بود و بسیاری از بچه‌ها در راه بازگشت به ایران، عده‌ای در عراق، عده‌ای در مسیر و عده‌ای هم در مرز... خیلی از موکب‌ها از همان‌جا مستقیم، بار و خیمه و خرگاه‌شان را آوردند منطقه... همه ایران، یک‌پارچه کرمانشاه شد، سرپل‌ذهاب شد... سرپل، از نامش پیداست... از سال‌ها پیش سرِ پلِ ذهاب و سر راه و رفت‌وآمد زائران کربلا بوده... حالا همان زائران کربلا و خادمان زائران کربلا آمده بودند به یاری مردم سرپل... ▫️▫️▫️ گفته بودند شرف‌المکان بالمکین و زمین‌لرزه آمده بود تا مکان‌های جدیدی به اخلاص و صفا و پاکی بچه‌های اربعین، فتح شود... اسم‌های جدیدی بود که در فرهنگ لغات جبهه فرهنگی انقلاب، ردیف می‌شدند... نام‌هایی که سال‌ها بود فراموش شده بودند... بعد از بسیجی‌های خمینی، دیگر کسی پا به این مناطق نگذاشته بود و حال، سال‌ها پس از جنگ، بسیجی‌های خامنه‌ای در کنار نسل بسیجیان خمینی آمده بودند تا دوباره گرد غربت از این منطقه بگیرند... «یادمان شهدای بازی‌دراز»، خاطره اولین جلسات هماهنگی و تصمیم‌گیری و تقسیم‌کار را در خود دارد... «ریجاب» و روستای «بان‌زرده»، معروف به «ده‌کده شیمیایی‌ها» در دامنه دالاهو... روستایی که بیش‌تر مردمانش هنوز از عوارض بمباران‌های شیمیایی صدام خبیث رنج می‌بُردند و حالا هم از درد و داغ زلزله... «ازگله»، «ثلاث‌باباجانی»، «سرابله» و... یادم هست را در ترافیک خروج مردم از منطقه، در سه‌راهی ثلاث‌باباجانی دیدم... کنار جدول نشسته بود و به جمعیت نگاه می‌کرد... بعدتر جایش را پیدا کرد و مقرش را در روستای «کوئیک» زد، کوئیکی که بعدتر فهمیدیم یک «کوئیک» نداریم، «کوئیک مجید»، «کوئیک حسن»، «کوئیک محمود»، «کوئیک عزیز» یا «صیفوری»... فکرکنم باز هم بود! جایی که و‌ تیم جهادی هیأت یافاطمةالزهراء(س) بابل، با دست دادند... جایی که قدم‌گاه آقا شد... قدم‌گاهی که در آن‌جا «بیت رهبری» بنا کرد... حاج سعیدی که این روزها حال خوشی ندارد... حال خوشی که با عوارض شیمیایی و یادگارهای روزهای جنگ، ناخوش گشته است... ▫️ در روستای «تپانی» مستقر شد و کمی پایین‌تر سیدحسین موسوی در «سراب‌ذهاب»، همان روستایی که «دهکده امید» خوانده بودش و آن‌سوترش کانکسی زده بود و نمایش «پنج‌شنبه‌های پاک» را راه انداخته بود... «شنغال‌خالدی»، «افشارآباد»، «زرین‌جو»، «آب‌باریک»، «قلعه‌بهادری»...آخ‌آخ... «انجیره‌بان‌آواره‌علی» که چه‌قدر این در و آن در زدیم تا اسم درستش را پیدا کنیم... ▫️ «هر هیأت، یک روستا» را یادتان هست؟ آهای! بچه‌ها یادتان نرفته که؟! یادتان هست جوانی را که می‌گفت تا حالا کجا بودید؟! آن یکی که می‌گفت تا امروز یک آخوند شیعه را هم از نزدیک ندیده بودیم! دیگری که می‌گفت تا قبل از زلزله و قبل از آمدن‌تان دعا می‌کردیم عربستان بیاید و ما را از دست این حکومت نجات دهد! یا آن روستا را که می‌گفتند داعش آمده و با وانت دختران روستا را برای جهاد نکاح برده و... یادتان نرفته که؟ های! بچه‌ها! شرم‌مان باد اگر یادمان رود... ▫️▫️▫️ این مرز، مرز عاشقی است، نه امروز که از قصه‌های دور... از زمان قصه‌های خسرو و شیرین... این زمین، سرزمین عاشقان است، می‌گویی نه، از «قصر شیرین» باز پرس! از «عمارت خسرو»، از «مرز خسروی»... می‌گویی نه، از «سیدمحمد بهشتی» بازپرس که هنوز پژواک صدایش در ستیغ ارتفاعات بازی‌دراز در گوش می‌پیچد... «به عرفا بگویید عرفان واقعی، خانقاهش بازی‌دراز است.» می‌گویی نه، از گام‌های زائران اربعین بازپرس... این مرز قدم‌گاه عاشقان ثارالله، زائران کربلاست... آری، این مرز، مرز عاشقی است... ادامه دارد... ✍️ @qoqnoos2
ققنوس
«این مرز، مرز عاشقی است...» (اربعین‌نوشت۴؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۴) |۲شنبه|۱۹مرداد۱۴۰۴|۱۶صفر۱۴۴۷
بعد از این یادداشت، برخی از دوستان ابراز لطف کردند و برخی نکاتی را یادآوری و تکمیل کردند و... ▫️ قطعاً در این یادداشت که به مناسبت، یادی هم از زلزله ۹۶ و مجاهدت‌های بچه‌های اربعینی و هیأتی شد، نام بسیاری از هیأت‌ها، مجموعه‌ها و افراد ذکر نشده... بسیاری از دوستانی که مجاهدانه و گم‌نام حضور پیدا کردند و جِد و جَهد به خرج دادند... برخی دوستانی که پرکشیدند و‌ امروز در میان ما نیستند... مثل حاج ، جانباز شیمیایی که در اغتشاشات ۱۴۰۱ به شهادت رسید... ▫️ از جمله و بچه‌های باصفای «کافه شهداء شیراز» و «گروه جهادی جمکرانی‌ها» که از قضا در روستای «انجیره‌بان‌آواره‌علی» مستقر بودند... متن زیر را در کانالش «استراحت بماند بعد از شهادت🇵🇸» منتشر کرد:
این از اون پیام های دِلی و حال خوب کن حاج رحیم آبفروش هست ، یادش بخیر سرپل ذهاب ، گروه جهادی جمکرانی ها زیر مجموعه کافه شهدا ۷ ماه اونجا جهاد کرد و اولین کار جهادی ما بود 😍 هر هیات یک روستا و سهم روستای ما هم شده بوده روستای انجیره بان آواره علی که به قول حاج رحیم آخر اسمش درستش رو نفهمیدیم ، هر سری یه چیری بود ، انجیره ، انجیره بان و ... یادش بخیر ، حاج رحیم آقا مارو یاد چه خاطراتی انداختی 🥰
ققنوس
«این مرز، مرز عاشقی است...» (اربعین‌نوشت۴؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۴) |۲شنبه|۱۹مرداد۱۴۰۴|۱۶صفر۱۴۴۷
«همه چیز به نام برکت‌الحسین» (اربعین‌نوشت۵؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۴) |۲شنبه|۱۹مرداد۱۴۰۴|۱۶صفر۱۴۴۷| گرسنه بودیم و امیدمان به «سرپل‌ذهاب»... در ازدحام همه این خاطرات رسیدیم به «امام‌زاده احمدبن‌اسحاق»... امام‌زاده‌ای که قلب شهر بود در آن روزهای پرتلاطم... قلب شهر بود و می‌تپید و حیات را در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر جاری می‌ساخت... آن‌روزها که دفتر امام جمعه جوان سرپل‌ذهاب، حاج شیخ ، در جوار «احمدبن‌اسحاق» محل قرار و مقر و مأوای طلبه‌هایی بود که از راه‌های دور و نزدیک خودشان را برای کمک‌رسانی به سرپل رسانده بودند... ▫️ امام‌زاده را چه باشکوه بازسازی کرده‌اند... بهتر از روز اول... اما اکنون، این ساعت نیمه‌شب، هیچ خبری نیست، درب‌های امام‌زاده بسته است، امام‌زاده را نیم‌دوری می‌زنیم و سایر درب‌ها را هم بررسی می‌کنیم... هیچ‌کجا خبری نیست... چاره‌ای نیست، دست‌ازپادرازتر راهی مرز می‌شویم... ▫️▫️▫️ همیشه وقتی با ماشین شخصی به مرز نزدیک می‌شویم، دل‌آشوبه‌ای برای محل توقف ماشین و دوری و نزدیکی به مرز و بعد هم پیاده‌روی ناخواسته ابتدای راه داریم، تا جایی که می‌شود می‌رویم جلو... تا انتهای مسیری که می‌شود رفت... در اطراف مسیر تا چشم کار می‌کند در بیابان خدا ماشین نشسته... در فرازونشیب کنار جاده برکت، پارکینگ‌های متعددی زده‌اند و شماره‌گذاری کرده‌اند، پارکینگ ۱، پارکینگ ۲ و... انتهای مسیر را بسته‌اند، باید دور بزنیم... اما دور که بزنیم، هرچه نزدیک شده‌ایم، دور خواهیم شد! امید داریم را در مرز ببینیم و‌ کاری کند... زنگ می‌زنم، خط نمی‌دهد... به زنگ می‌زنم، بیدار است، اما این موقع سحر چه می‌تواند بکند؟! دقایقی وقت‌کشی می‌کنیم شاید چاره‌ای شود، شاید راه را باز کنند، شاید ماشین‌های پلیس بروند، شاید ... شاید ... اما چاره‌ای نیست باید دور بزنیم و برگردیم... اولین پارکینگی که جا می‌دهد، نهمین پارکینگ برکت است! بالاخره گوشه‌ای جاگیر می‌شویم... تا ماشین را مرتب کنیم و وسایل را برداریم و چیزی روی ماشین بکشیم و آماده حرکت شویم، اذان صبح را سر می‌دهند... در همان زمین خاکی پارکینگ، جمعی چفیه انداخته‌اند و مشغول صلاة دوگانه‌اند... اما خب جمع ما با زن و بچه و کوچک و بزرگ، امکانش را نداریم... باید به محل آرامی برسیم... ▫️ اتوبوس‌های واحد در جاده برکت در گردش هستند و مسافران را از ماشین تا مرز، می‌برند... اتوبوس از دور می‌رسد، خوش‌حال می‌دویم و نگه می‌داریم و سوارش می‌شویم... گفته بودند صلواتی است، اما صلوات را می‌گیرند به همراه نفری ۲۰ هزار تومان، وجه رایج مملکت! مسیر طولانی نیست، مقابل مسجد خسروی، پیاده‌مان می‌کند... بازسازی مسجد و ساخت سرویس‌های بهداشتی و... یادگار بچه‌های است که به سفارش و حمایت بنیاد برکت ساخته شد... همه چیز هم نام برکت‌الحسین را گرفته، مسجد و حسینیه و موکب و... دعاگویان برای طبر و بچه‌هایش بلافاصله راهی سرویس‌های بهداشتی می‌شویم، وضو می‌سازیم و نماز صبح را در مسجد خسروی می‌خوانیم... بعد از نماز کمی شل می‌شویم، خسته‌ایم و پیوسته بیدار بوده‌ایم، اما الآن وقت خواب نیست... باید حرکت کنیم... از مسجد که خارج می‌شویم هوا دارد روشن می‌شود... ▫️▫️▫️ بیرون مسجد، آن‌طرف، بنیاد مستضعفان یک موکب لاکچری زده، یک طرف، با فونت تیتر، بزرگ نوشته «قهوه عربی»، اما از دور که خبری نیست، فکرمی‌کنم تعطیل باشد، اما، نه! جلوتر که می‌روم عدسی دل‌چسبی سر صبحی می‌دهد... معلوم است نوبت‌های دیگر شلوغ است و صف می‌کشند که با داربست راه‌رو درست کرده‌اند و... کاسه دوم عدسی را بر بدن می‌زنیم راهی می‌شویم... ▫️ از آن‌جا به بعد وارد دالانی می‌شویم که سفره اکرام مواکب گسترده است... یک‌سو کلوچه فومن تازه می‌دهند، آن‌سو تخم‌مرغ آب‌پز داغ، کمی آن‌سوتر فلافل و...، اما این وسط یکی از مواکب حلیم می‌دهد و سکه دیگران را از اعتبار انداخته! دکتر را می‌بینم مقابل موکب، حلیم‌به‌دست خارج می‌شود... عجب تقدیری است باز هم مرز خسروی و تکرار این دیدار! می‌رویم سمت پایانه... از راه‌روی مسقفی که سرتاسر غبارپاش نصب کرده‌اند تا کمی از گرمای هوا را بگیرند... یک موکب هم نیروی انتظامی زده و درجه‌داران و سربازان برای خدمت‌گذاری رقابت می‌کنند... حتی نمادین هم باشد، صحنه زیبایی را رقم زده است... ادامه دارد... ✍️ @qoqnoos2