/چالش.
به دنیا آمدی تا چالشپذیر باشی، میدانی که چه میگویَم نه؟ یک نگاهِ گذرا به اطرافت بیانداز! همین موجودات دوپا که روزانه با شتاب و عجله به این سمت و آن سمت میروند هم خودشان برای تو چالش محسوب میشوند، باور میکنی؟
تصور کن داری رانندگی میکنی، یکی از همین ها که پسرکِ بیست و دو سالهای است به قصد کُشت خودش را جلوی ماشینت میاندازد!
یا در نوع دیگر اینکه یکی از همین ها که عادت به چاقوکشی دارد و خوب مالِ حرام بالا میرود بیاید و کیف تو را بدزدد و تو با گفتنِ:«آهای! خدا بر کمرت بزند ای دزد بدکار» او را راهی میکنی و خود در اتفاق پیش آمده غرق میشوی. حتی خود تو هم چالش میسازی برای همین دوپاها، همه برای هم چالشیم، حال مسئله آن است که چگونه چالشها را رد کنیم!
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
/مشتی هستی و پرطرفدار.
عادت داشت پای رفاقت تمام خودش را خرج کند. او معتقد بود شرف و انسانیت در رفاقت بسیار مهم است، اینکه پشت رفیقَت باشی و پای به پای او غمِ او را به روحَت بزنی و دردِ او را به جان بخری اصل مرام و رفاقت است.
عاقبت یکی از روزها که بنا بر عادتِ همیشگیاش بر نیمکتی در فلان پارک نشسته بود و به کودکان خیره شده بود،گرمایِ دست کسی را روی شانه اش احساس کرد، خواست سر بچرخواند که گفت:«هی! برنگرد! تو مشتی هستی و پر طرفدار! با مرامی و اصل رفاقت را خوب بلدی، همانی هستم که خنجری بر روحَت زدم. آمدم که بگویم بسیار گشتم و کسی را مانند تو در رفاقت پیدا نکردم که نیکوتر باشد، پس لطفا همینطور بمان مشتی!»
این را گفت و رفت. صدایَش آشنا بود، یادم آمد، اسمَش سامان بود، مهربان بود ولی یک مرتبه انگار که صدسال از من کینه داشته باشد، کاری کرد که روحم را خراش داد. حال او آمده اما آن نفر دیگر من نبودم.
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
راعِــد!
/...
/مآه.
زیباتر که باشی تنهاتری، رفتارت که نیکوتر باشد تنهاتری. این قانون آسمان است. من که وِنوس باشم او را همیشه میبینم، غصه دار است و شب و روز با غمِ تنهاییاش سَر میکند. ستارههای حقیر را نگاه میکند و بیروح شدنِ چشمانش نسبت به روزِِ پیشَش از این فاصله هم پیداست. اگر میتوانستم این مدارِ لعنتی را می شکستم و او را در آغوشِ پر از عشقِ خود میکشیدم. مگر نمیبینی من سالهاست که عاشقانه او را نگاه میکنم؟ وجودم را بنگر، عشقِ او تمامِ مرا به آتش کشیده و رنگی سرخ به خود گرفتهام، حرارتِ عشقِ او سالیانِ سال است که گریبانِ مرا گرفته و رهایَم نمیکند. سالهاست که که غمِ تنهاییِ او مرا هم آزار میدهد. لعنت بر مدارِ کلیشهها که تو را از من گرفته. فقط نمیدانم آنقدر که من سرِ او میسوزم او با آن لباس سفید رنگ و قلب یخیاش مرا دوست دارد، یا نه.
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
/ترس.
میبینی؟ همه از من میترسند. با هرکه دستِ دوستی دادم زود پوچ شد.حیف که تمام من تاریکی است. من عاشقِ بویِ ترسهای بیموقعِ آن موجوداتِ پست هستم. بوی شیرین و تلخی دارند، این بو سردردهای من را آرام میکند. کاری نمیکنم ولی تا اسمم را میشنوند رنگِ رخسارشان مانند مردهها میشود. گفتم مرده! این واژه هم برایم دوستداشتنی است، آنها هم بوی خوبی دارند برایِ من. تصور کن صدایِ تاپ تاپ قلبشان قطع شود! ملودیِ سکوتِ حاکم شده بر دهان و قلبشان بیش از حد زیبا نیست؟
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
/شاهد.
آن روزها را که میبینم به یاد میآورم که خود، شاهدِ مرگِ احساسات این جسمِ ضعیف و ذلیل بودهام. همان موقع ها که توسط موجوداتی به نامه «همه» پس زده میشدم و تقلا میکردم تا ذرهای از وجود خودم را به آنها شبیه کنم تا تنها نمانم، تا خواسته شوم. اما خب، من از آنها جلوتر بودم، چه میخواستم و چه نمیخواستم سطح ما باهم اختلاف زیادی داشت. تصمیم بنابر آن شد که شاهد رشد و پیشرفت خود باشم نه شاهد خوار کردنِ روحِ خود.
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
راعِــد!
/..
/نینی.
همیشه میخواستم یک نینی به خانهمان وارد شود. نه مثل آن داستانهای خیالی که همسن های من میگفتند نامه نوشتند به لکلکها تا خواهر یا برادرشان را تحویل بگیرند. من میخواستم فراتر از خیال بروم. یکی از روز ها به جنگلی رفتم که تمام آن با من هماهنگ بود و نقاشیای را که کشیده بودم از کوله پشتیِ صورتی رنگ خود که روی جیب جلویی آن یک پروانه دوخته شده بود در آوردم و با چسب نواری آن را به تنه درخت چسباندم. آن کاغذها یکی و دوتا نبودند از همان طرح نزدیک به صدها کاغذ در کولهام بود که با ذوق و شوق آن را به تنههای درختان میچسباندم به امید اینکه خواهرِ مدنظرم را در آن جنگل پیدا کنم بعد از هر چسباندن دستم را روی تنه درخت می گذاشتم و میگفتم:« اگر او را دیدی شاخههایت را تکان بده!». من چهرهی او را از دیدِ خودم کشیده بودم. او موهایی قهوهای روشن مثل من و چشمانی درشت مثل مامان و خندههایی مثل بابا داشت. خیلی زیبا بود، کی میتوانستم او را در آن جنگلِ پر از گل پیدا کنم؟
-راعِدنوشت.
@raaeiid-