eitaa logo
راعِــد!
53 دنبال‌کننده
83 عکس
2 ویدیو
8 فایل
اینجا ما نَفَس میکِشیم،تا در بندِ نَفس نباشیم! -داداش‌جان! شاید نگاره‌های ما حوصله سر بر باشد ولی حرفِ دل است. "راعِـد صدام کن"
مشاهده در ایتا
دانلود
/ترس. می‌بینی؟ همه از من می‌ترسند. با هرکه دستِ دوستی دادم زود پوچ شد.حیف که تمام من تاریکی است. من عاشقِ بویِ ترس‌های بی‌موقعِ آن موجوداتِ پست هستم. بوی شیرین و تلخی دارند، این بو سردردهای من را آرام می‌کند. کاری نمی‌کنم ولی تا اسمم را می‌شنوند رنگِ رخسارشان مانند مرده‌ها می‌شود. گفتم مرده! این واژه هم برایم دوست‌داشتنی است، آن‌ها هم بوی خوبی دارند برایِ من. تصور کن صدایِ تاپ تاپ قلبشان قطع شود! ملودیِ سکوتِ حاکم شده بر دهان و قلبشان بیش از حد زیبا نیست؟ -راعِدنوشت. @raaeiid-
/شاهد. آن روزها را که می‌بینم به یاد می‌آورم که خود، شاهدِ مرگِ احساسات این جسمِ ضعیف و ذلیل بوده‌ام. همان موقع ها که توسط موجوداتی به نامه «همه» پس زده می‌شدم و تقلا می‌کردم تا ذره‌ای از وجود خودم را به آن‌ها شبیه کنم تا تنها نمانم، تا خواسته شوم. اما خب، من از آن‌ها جلوتر بودم، چه میخواستم و چه نمی‌خواستم سطح ما باهم اختلاف زیادی داشت. تصمیم بنابر آن شد که شاهد رشد و پیشرفت خود باشم نه شاهد خوار کردنِ روحِ خود. -راعِدنوشت. @raaeiid-
به نظرتون . ما همه چیز رو ترک میکنیم، یا همه چیز ما رو ترک می‌کنه؟
/..
راعِــد!
/..
/نی‌نی. همیشه میخواستم یک نی‌نی به خانه‌مان وارد شود. نه مثل آن داستان‌های خیالی که هم‌سن های من می‌گفتند نامه نوشتند به لک‌لک‌ها تا خواهر یا برادرشان را تحویل بگیرند. من میخواستم فراتر از خیال بروم. یکی از روز ها به جنگلی رفتم که تمام آن با من هماهنگ بود و نقاشی‌ای را که کشیده بودم از کوله پشتیِ صورتی رنگ خود که روی جیب جلویی آن یک پروانه دوخته شده بود در آوردم و با چسب نواری آن را به تنه درخت چسباندم. آن کاغذها یکی و دوتا نبودند از همان طرح نزدیک به صدها کاغذ در کوله‌ام بود که با ذوق و شوق آن را به تنه‌های درختان می‌چسباندم به امید اینکه خواهرِ مدنظرم را در آن جنگل پیدا کنم بعد از هر چسباندن دستم را روی تنه درخت می گذاشتم و میگفتم:« اگر او را دیدی شاخه‌هایت را تکان بده!». من چهره‌ی او را از دیدِ خودم کشیده بودم. او موهایی قهوه‌ای روشن مثل من و چشمانی درشت مثل مامان و خنده‌هایی مثل بابا داشت. خیلی زیبا بود، کی می‌توانستم او را در آن جنگلِ پر از گل پیدا کنم؟ -راعِدنوشت. @raaeiid-
/..
راعِــد!
/..
/مشکی. آن‌ها همه به دنبال دنیایِ رنگ‌ها بودند که در تاریکیِ آن شبِ بارانی، چَشم‌های مشکی‌اش پیدا شد و باید با قلبم خداحافظی می‌کردم. اینکه چه زمانی تمام احساسات من را از آنِ خودش کرد نمی‌دانم، فقط می‌دانم که دنیایِ تاریکِ او از هر رنگی برایِ من شیرین تر بود. اگرچه زبانی تند داشت و گاه و بی‌گاه زخم می‌زد بر روحِ من، اما همهٔ دار و ندارِ این بیست و هفت سال زندگی‌ام با آن دو تیله‌ٔ مشکی‌ که قلب مرا ربودند، برابری می‌کرد. پس از جانب جنون که به آن نگاه کنی، اگر آن هفت تیرَش را روی سینه ام به قصدِ کُشت می‌گذاشت، با افتخار می‌پذیرفتم و تسلیمِ او می‌شدم چون این است ذاتِ دیوانگی. -راعِدنوشت. @raaeiid-
/هر چیزی دورانی داره؟ @raaeiid-
/هر کتاب برایَش مانند یک نخ سیگار بود. @raaeiid-
/گاه نیاز است برای اینکه گوشِ من شوی، نگاه کنی مرا. @raaeiid-
یکی گفته بود با کلمه لبخند بنویس. این واژه خیلی معنی داره، گاهی لبخند با درده، گاهی از شوقه، گاهی از ی اتفاق بد، گاهی لبخند یک دلقک. میشه بیای بگی موضوعیتت چیه؟ می‌خوام از زبون خودت بنویسم. اگه خواستی بیا پیوی بگو، نه ناشناس بگو. @raaeid