راعِــد!
/..
/دلتنگی.
گفتمَش حالِ ناخوشی دارم از این عشق، مرا آواره کرده، مجنون ساخته و خود دست در دستِ دیگری رفته. زخم دارم و دلتنگم و غمگین. دانی چه حسی دارد که تو را یار نخواهد؟ سکوت کرد و با نگاهی که سرمایَش از چند کیلومتری احساس میشد نگاهم کرد، آن چَشمها همیشه حال و هوای سرما را داشتند، آبیِ یخی که همین باعث میشد چَشمهای عسلگونهام که گرمتر از گرمای خورشید بودند، کنارش آب شوند! با زبانَش لبهایش را تر کرد و گفت:« مثل خودت! عشقم را نفهمیدی و هر بار من را پس زدی. حال، هم تو من را درک میکنی، هم من تو را. تو توسطِ آن نااهل پس زده شدی و من توسطِ تو!».
نگاهم را به زمین دوختم، سرمایِ نگاه و زبانش در وجودِ ناچیزم رخنه کرده بود. حق با او بود. چه باید میکردم؟..
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
راعِــد!
/..
/عشق.
تمامِ خود را گذاشتم تا عشق را از سوی آن موجودات دوپا دریافت کنم، عشقی کم رنگ اما سفید، پاک و به دور از آلودگیها و مریضیها. اما آنان انگار که برگهی سفیدِ قلبشان که سرشار از عشق پاک بود، به سیاهیای که از شب هم سیاهتر بود آلوده شده بود و حال من باید میانِ آن همه تاریکی با قلبی سفید و پاک چه میکردم؟ آنچه در سینهی من بود مانند گنج بود و آنان قصد داشتند به من رنج برسانند. اما من زادهٔ نور بودم، پس باید بر تاریکی چیره شوم!
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
/از تفریحاتم اینه که میرم پینترست و دنبال عکسهایی میگردم که احساس میکنم بخشی از وجودم اگه قرار بود عکس بشه، اون میشد.
-رندوم.
شروع شد!
از نوک انگشتان پاهایش.
ناخنهایش داشتند میشکستند. دستهایش را هر چه خواست ببرد سمتشان تا بلکه این درد وامانده کم شود نشد، نتوانست. همانطور نیم خیز خشکش زد. ساق پاهایش تیر کشیدند، نه؛ انگار یک نفر چاقو برداشته بود به جان رگ و پیِ عضلاتش. تیغهی کمرش را هم درید.افتاد روی تخت. سرش را چرخاند سمت سایهی کنارش. سایه هم. زیر لب گفت: پس روح که میگویند تویی؟!
/شما نوشتین.
....
خیلی ایولا داری.
میتونین شخصیتی که از من براتون به چشم میخوره رو به صورت داستان گونه بنویسین؟
مثلا شخصیت یک داستان، و برداشتهای خودتون از من رو، روی اون شخصیت پیاده کنین؟
-دوست دارم دیدگاههاتون رو بدونم.
/پادگان.
هر روز آماده باش بود. قرار بود از من مردی قوی بسازند تا به موقعِ خطر، از وطن خود که گویا حالا شده بود بخشی از تنم دفاع کنم. اما... اما انگار که تن من دو نیم شده بود، نیمی از من کنار آنکه جانم به فدایَش بود و صدها و هزاران کیلومتر از قلبم دور بود، و نیمی دیگرم اینجا در پادگان بود و حاضر بود که جانَش را فدا کند برای قلبِ تپندهاش.قرار بود دو روزِ دیگر که جمعه میشد به خانه برگردم. با شور و اشتیاق، آن دو روز سپری شد. دستی بر سر و ظاهرم کشیدم تا خود را بیشتر کنجِ دلِ کوچکَش که فقط جایِ من بود، ماندگار کنم. عادت داشتم برایَش رزِ سفید بخرم، بسیار دوست داشت! گل فروش دستهای پیچید بین کاغذِ کاهی که بویِ خوشی داشت و از پیوندِ گذشتههای دور سخن میگفت. دسته گل را گرفتم و حال ضربان قلبم با گامهایم هماهنگ شده بود. شب بود، به سرِ کوچهشان که رسیدم دیدم همه جا را نور گرفته. سرتاسر آن چراغهای رنگی بسته بودند و صدای کِل کشیدن میآمد. نفسم..نفسم بند آمد. مانند کودکی که به تازگی راه رفتن آموخته گامهای نامنظمی برمیداشتم، احساس ضعف تنم را، روحم را و شاید قلبم را تسخیر کرده بود. هرچه به خانهای که تکهای از من آنجا بود نزدیک میشدم، صدای هلهله بیشتر میشد. در زدم، در باز شد. او را دیدم در لباسی که تبدیلش کرده بود به ملکهٔ رز های سفید. صدایی شنیدم از سمتِ قلبِ شکافته شدهام که گفت:« قلبِ آدمها جایِ یک نفر است. باور کنی یا نکنی آن قلب خانهٔ تو نبود و نیست. تو، توهمِ خانه زدی چون بیخانمانی!».
-راعِدنوشت.
@raaeiid-