🚩 اخبار مجموعه
🇮🇷 #ایران_پلاک_۴۶
🔖 ویژه برنامههای دهه فجر ۱۴۰۳
🌸 جشن حضور تا ظهور 🌸
⛺️ ویژه برنامههای حضور تا ظهور
🌐 با برنامههای متنوع جانبی 🔻
🎮 بازیهای جذاب ps
🔫 مسابقات تیراندازی با تفنگ بادی
🥅 فوتبال دستی
🚀 ابر بازیهای جذاب
💳 بازارچه محلی محصولات خانگی
👥 پاتوق گفتگو با حضور کارشناسان
🪘 غرفه خدمترسانی و مشاوره
🧩 غرفه کودکان با بازیهای جورواجور
🎨 غرفه نقاشی و جایزه
🤓 عینک سه بعدی
🌐 غرفه جهاد تبیین و دشمنشناسی
☕️ پذیرایی
📆 ۲۰ لغایت ۲۵ بهمنماه ۱۴۰۳
🛣 پیادهروی مقابل ترمینال کاوه
••┈┈┈┈••✾••┈┈┈┈••
#دهه_فجر_۱۴۰۳
#نشر_خوبی_ها
🔰 با ما همراه باشید...
🏳 #پایگاه_امام_حسن_ع_خواهران
🚩 @emamhasannews
🚩 @pemamhasanh14kh
🚩 @hosnagroup_irاینستاگرام
🚩 #مجموعه_فرهنگی_شهید_صیاد
🚩 eitaa.com/sayad_news
🚩 rubika.ir/sayad_news
🚩 https://t.me/sayad_news
#معرفی_برنامه_مراکز_فرهنگی
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
ربط عاشقی 🇵🇸
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱 📖داستان کوتاه "رهایی" ✍️به قلم: ش. شیردشتزاده قسمت سوم ساعت نداشتم؛ ولی
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱
📖داستان کوتاه "رهایی"
✍️به قلم: ش. شیردشتزاده
قسمت چهارم
***
نمیدونم وقتی موشک به ساختمون خورد چند نفر داخلش بودن؛ اولش فکر میکردم فقط منم که زیر آوارم. ولی کمکم، صداهایی میاومد که نشون میداد تنها نیستم. نمیدونم بار چندم که محمد رو صدا زدم، یه صدای ضعیفی از دور شنیدم که ناله کرد. نمیدونم با چقدر فاصله؛ ولی میدونم از پایین پاهام بود، سمت چپ. صدای یه زن بود؛ شایدم یه دختر. حتما تازه بههوش اومده بود. بلندتر گفتم: الله اکبر و لله الحمد!
دوباره صدای ناله اومد و نالهش بلندتر شد. من هم با همه رمقی که توی اون گرد و خاک داشتم، داد زدم: کی اونجاست؟
صدای ناله یه زن جوون بود که داد زد: آاااخ! کمک!
انگار وسط ناله کردن داشت گریه میکرد. گفتم: حالت خوبه؟
دوباره جیغ زد: نه...! کمکم کن...
صداش آشنا بود. نفسش بین هر جیغی که میزد میبرید.
-کجایی؟
-نمیدونم.
خودمم میدونستم سوال احمقانهای پرسیدم. زیر آوار که آدم نمیدونه کجاست؛ فقط میدونه زیر آواره! گفتم: زخمی شدی؟
هقهق گریه میکرد. بین نالههاش گفت: نمیدونم... شاید... درد... دارم... کمکم کن...
یه نگاه به پاهای بیحسم زیر آوار کردم و یه نگاه به میلگردی که دست من و سر دخترمو بهم دوخته بود. گفتم: نمیتونم بیام. منم مثل تو گیر کردم.
ضجه زد: کی میان کمکمون؟
بغضمو قورت دادم. بیست و چهار ساعت شده بود. شب بود و هیچکس نیومده بود. احتمالا ما وسط آوار بودیم؛ جایی که طول میکشید دست امدادگرها بهمون برسه. شایدم تعداد ما آدمای زیر آوار، از امدادگرها خیلی بیشتر بود. گفتم: نمیدونم... خیلی زود...
زن دوباره جیغ زد: من باردارم!
و بازم صدای گریهش زیر آوار پیچید و مثل پتک خورد تو فرق سر من. همسایه واحد بالایی بود، اسمش چی بود... فکر کنم حنین... آره، حنین بود. گفتم: دردت بخاطر همینه؟
-فکر کنم... آره... آاااخ...
-حنین گوش کن... منم. منو میشناسی؟ همسایه پایینی.
چند لحظه نالهش قطع شد. داشت فکر میکرد حتما. گفت: آااا... آره... خانم دکتر؟
-آره آره. نگران نباش عزیزم. این دردها طبیعیه، یکم تحمل کن. انشاءالله با بچهت زنده از اینجا میری بیرون. باشه؟
البته من به درستی حرفم مطمئن نبودم؛ اما حنین بین نالههاش یه «باشه»ی شکسته گفت. تا جایی که میدونستم، زایمان اولش بود و ماههای آخرش. پرسیدم: گوش کن حنین، برام بگو جایی که هستی چطوریه؟ گیر افتادی؟
نفسنفس میزد.
-آره... یه چیزی افتاده روی سینهم. نمیتونم تکون بخورم. خیلی سنگینه!
کلمه آخریو با جیغ گفت. گفتم: دست و پات رو حس میکنی؟ میتونی تکونشون بدی؟
بازم یکم صبر کرد و بعد گفت: آ... آره...
توی دلم خدا رو شکر کردم.
-این خیلی خوبه حنین. فکر کنم آسیب جدی ندیدی. چیزی نگفت. گفتم: خب، خونریزی داری؟
-ن... نمیدونم... فکر کنم آره...
-یعنی داره به دنیا میاد؟
دوباره صدای گریهش اوج گرفت.
-فکر کنم... خانم دکتر کمکم کن.
دوست داشتم بهش بگم دکتر بودنم اینجا به هیچ دردی نمیخوره؛ من به هیچکدوم از بچههای خودمم نتونستم کمک کنم. گفتم: من نمیتونم بیام پیشت. ولی میتونم راهنماییت کنم، باشه؟ تو هم باید سعی کنی آروم باشی. میدونم سخته.
-ب... باشه!
-خیلی خب، حالا نفس عمیق بکش. فقط نفس عمیق بکش.
البته، وقتی اینو گفتم، نمیدونستم چقدر هوا برای نفس کشیدن مونده. گفتم: برام دقیقا بگو چه حالی داری. حرکت جنین رو حس میکنی؟
-آره... میخواد... بیاد... بیرون...
-خیلی عالیه که تو و بچهت جون سالم به در بردین. نگران نباش، خب؟ این یه اتفاق طبیعیه. همه خانمها تجربهش میکنن. مشکلی نیست.
زیر لب گفتم: همه تجربهش میکنن. مثل خودم، دو هفته پیش.
حنین نالید: مطمئنی؟
-آره عزیزم.
مطمئن نبودم. همه خانمها تجربه زایمان زیر آوار یا زیر بمبارون رو ندارن. این تجربه مال ماست، ما خانمهای توی غزه.
ادامه دارد...
⛔️کپی در هر صورت مورد رضایت نویسنده نیست⛔️
#غزه #مه_شکن
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
🇮🇷 تا انقلاب مهدی(عجلالله تعالیفرجهالشریف)
🎊 ویژه برنامههای جشنهای انقلاب و نیمهشعبان
🎉 همزمان در ۱۴ نقطه از میادین شهر اصفهان
🗓 ۲۰ تا ۲۵ بهمنماه ۱۴۰۳
⏰ از ساعت ۱۸:۳۰
🔅 به همت و مشارکت جمعی از مراکز فرهنگی، پایگاههای بسیج و مجموعههای تربیتی
#تا_انقلاب_مهدی
#دهه_فجر
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
ربط عاشقی 🇵🇸
🎬 تیزر نمایشگاه 😍 🔹نمایشگاه زاینده نور 🗓۲۱ تا ۲۵ بهمن ماه ✨ آمادهاید پا به دنیایی از راز و روشنا
✨✨جشن بزرگ خانوادگی زاینده نور
📣 با حضور :
خواننده محبوب استاد علیرضا افتخاری
خواننده بهروز مسائلی
خواننده محمدرضا خوروش
استندآپ کمدی سید محسن هاشمی
و مجری توانمند مهدی ضیایی
🔥همراه با نورافشانی و آتش بازی 🔥
ساعت ۱۹
۲۱ بهمن ۱۴۰۳
خیابان سعادت آباد ، خیابان مصلی
پارکینگ ورودی مصلی بزرگ امام خمینی(ره)
✨ #زاینده_نور، حکایت یک ستاره دنبالهدار
🆔 @zayandehnoor_ir
🌐www.zayandehnoor.ir
#معرفی_برنامه_مراکز_فرهنگی
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
💚 سربازان فتح قدس
🔻رهبر انقلاب، در دیدار شورای رهبری حماس:
محصول همه این رنجها و هزینهها [در طوفانالأقصی] در نهایت پیروزی حق بر باطل بود و مردم غزه برای همه کسانی که دل در گرو مقاومت دارند، الگو شدند...
به لطف خداوند آن روز فراخواهد رسید که همه شما با سربلندی تمام، موضوع قدس را برای دنیای اسلام حل کردهاید و آن روز قطعاً اتفاق خواهد افتاد.
۱۴۰۳/۱۱/۲۰
📥 نسخه قابل چاپ
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
18.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لبیک فرمانده 🏳❤️
🎵اثر کوتاه و جدید از گروه سرود ضحی
#معرفی_برنامه_مراکز_فرهنگی
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
راز_بزرگ_ویژه_نامه_EMAM_COM.pdf
17.64M
🔸 فایل ویژهنامه کودکانه سایت جامع امام خمینی(رحمهالله علیه)
@EMAM_COM
@malekiiijahan
#دهه_فجر
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
کتاب کارنامه منتشر نشده.pdf
46.19M
📕 جزوه|کارنامه منتشرنشده
🔹 آیا اگر پهلوی هم بود، دستاوردهای کنونی برای ایران رقم می خورد؟
🔹در کدام شاخصه ها پیش آمده ایم اما با وضعیت مطلوب فاصله داریم؟
🔸مقایسه ایران دوره پهلوی با کشورهای جهان عرب و خاورمیانه
🔸 ارزیابی کارآمدی دفاعی امنیتی ایران اسلامی از زاویه ای کاملا متفاوت
🔹 بررسی مقایسه ای وضعیت رفاه جامعه ایرانی مبتنی بر شاخصه های معیشتی
🔸 شدت تحریم ها علیه ایران در مقایسه با سایر کشورها
🔗منبع انتقال پیام👇
@shenasschool
#دهه_فجر
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
ربط عاشقی 🇵🇸
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱 📖داستان کوتاه "رهایی" ✍️به قلم: ش. شیردشتزاده قسمت چهارم *** نمیدونم و
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱
📖داستان کوتاه "رهایی"
✍️به قلم: ش. شیردشتزاده
قسمت پنجم
***
فکر کنم دو روز شده بود. من، محمد و حنین، حداقل دو روز بود که غذا نخورده بودیم. محمد فقط یه بار بهم اعلام کرد که گرسنه و تشنه ست؛ ولی بعد دیگه نق نزد. بچههای غزه زود بزرگ میشن. متاسفانه یا خوشبختانه، محمد هم علاوه بر این که جون نداشت، فهمیده بود نق زدنش به من تاثیری روی این که بتونه غذا بخوره نداره.
درد دست و پاهام میرفت و میاومد. برخلاف دیروز، امروز دردش شدیدتر شده بود. انگشتهای دستمو نمیتونستم تکون بدم. حتما اعصابش آسیب دیده بودن. و احتمال میدادم بیحسی پاهام بخاطر اینه که جریان خون توش کم شده؛ این یعنی یه قسمت از پام داشت میمُرد. حتی اگه پیدام میکردن و پام رو از آوار میکشیدن بیرون، تازه اول بدبختی بود؛ چون خون هجوم میبرد به اون قسمت و دردش زیاد میشد و درضمن عفونت اون قسمت رو به همه بدنم منتقل میکرد.
هوا کم و پر از غبار بود. تقریبا امیدی به زنده موندن حنین و بچهش نداشتم. توی این خاک و خل، عفونت اولین اتفاقی بود که برای همهمون میافتاد: برای دست و پای من، برای حنین و بچهش. اون احتمالا حتی نمیتونست بلند شه و بچهش رو بغل کنه. یه روز یا بیشتر بود که داشت جیغ میکشید؛ نمیدونم. اینجا زمان کند میگذشت. هربار، برای یه مدت صدای جیغش قطع میشد. فکر کنم از حال میرفت و بعد دوباره بههوش میاومد و جیغ میکشید. احتمالا بچه قرار نبود الان به دنیا بیاد و دردهای حنین فقط بخاطر اضطراب و شرایط جسمیش بود.
تلاش برای آروم کردنش، تنها کاری بود که از دستم برمیاومد. سعی میکردم هر آیهای که از قرآن بلدم رو بلند بخونم و محمد هم باهام تکرار کنه. از اونجایی که زایمان اولش بود، دردهاش شدیدتر بود و استرسش بیشتر. برای چندمین بار، شرایط خودش و جنینش رو چک کردم.
-حنین خوبی؟ بچهت تکون میخوره؟
-آره... ولی من میترسم.
منم میترسیدم؛ ولی اینو به حنین نگفتم. واقعیت اینه که آدمی که نترسه شجاع نیست، احمقه. آدم شجاع، آدمیه که با وجود ترسهاش میتونه خودشو جمع و جور کنه. گفتم: زایمان که ترس نداره عزیزم. میدونستی منم همین چند وقت پیش زایمان کردم؟
صدای نالههاش یکم آرومتر شد.
-واقعا؟
-آره... توی بیمارستان.
البته توی بیمارستان بودم ولی نه برای زایمان؛ برای این که نمیشد کارمو بخاطر بارداری تعطیل کنم. پزشک کم بود و مجروح زیاد. آخرش هم بچهم زودتر از چیزی که قرار بود، خواست بیاد توی دنیا.
-خوب پیش رفت؟
بغضم آروم ترکید. سعی کردم صدام نلرزه.
-آره، یه دختر خوشگل! ولی چون نارس بود، گذاشتنش توی دستگاه.
نمیدونم این فکر من بود یا واقعا حنین سعی میکرد بخنده. گفت: اسمش چی بود؟
-ضحی.
و اشکام از روی شقیقهم سر خوردن. دوست نداشتم توضیح بدم که ضحی فقط یه هفته توی دستگاه دووم آورد و بعد، برق بیمارستان قطع شد. سوخت برای برق اضطراری هم نبود و ضحی کوچولوی من، نیومده رفت. فکر کنم وقتی اومد و این وضعیت دنیا رو دید، ترجیح داد برگرده پیش خدا.
برای این که از توضیح این حرفا فرار کنم و حواس حنین هم از دردش پرت بشه، گفتم: حنین، تو میدونی الان توی بدنت یه معجزه اتفاق افتاده؟ این خیلی خارقالعاده ست. ما خانمها محل ایجاد یه معجزهایم. خدا داره یه انسان رو درون تو میسازه و بابت چیزی که توی وجود تو ساخته شده، به خودش آفرین میگه!
صدای حنین آرومتر شده بود.
-آره... خیلی قشنگه!
همونطور که گریه میکردم، ادامه دادم: نفس عمیق بکش حنین و به معجزه درون خودت فکر کن. به این فکر کن که هرکسی مثل تو قوی نیست که بتونه محل یه معجزه باشه.
صدای حنین ضعیفتر شد.
و بعد، دیگه صداش نیومد. چندبار صداش زدم. فکر کردم از هوش رفته، ولی دیگه هیچوقت صداشو نشنیدم. معجزه حنین، نیومده زیر آوار دفن شد.
احتمالا حنین آخرین بیمارم بود، بیماری که حتی نشد ویزیتش کنم. یه تجربه ناموفق که با اینکه میدونستم نقصیر من نبود، بازم عصبانی بودم. از دست خودم عصبانی بودم که اینجا گیر کرده بودم و از دست دنیایی که گذاشته بود ما زیر آوار بمیریم؛ دنیایی که حتی براش مهم نبود ما کجاییم؛ ولی براش مهم بود فلان سلیبریتی ناهارشو توی کدوم رستوران خورده.
ادامه دارد...
⛔️کپی در هر صورت مورد رضایت نویسنده نیست⛔️
#غزه #مه_شکن
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
💠 با پتک کارگر
این آزادی را کی به ما داد؟
و این استقلالی که الآن ما داریم و کسی نمیتواند دخالت کند در کشور ما، این را کی به ما داد؟
جز این بود که این پابرهنهها و این زاغهنشینها و این دانشگاهیهای محروم و این مردم کوچه و بازار با هم جمع شدند و برای خدا قیام کردند و نهضت کردند و ما را به این آزادی رساندند.
۱۳۵۹/۰۶/۲۰
#امام_خمینی(رحمةاللهعلیه)
#دههٔ_فجر
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪