رَدِپـٰا؛
روز ادب و شعر فارسیه🥲
تورا دیدم و یوسف را شنیدم
شنیدن کی بود مانند دیدن...
نه تو میمانی نه اندوه
ونه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شده
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض آه از آیینه ی دنیا که چه خواهد کرد!
گنجه ی دیروزت پرشد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا هم ای کاش و ای کاش
ظرف این لحظه ولیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود؟
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن!
تو خدا یک رگ گردن باقیست
تا خدا هست به غم
وعده ی این خانه مده...
برای کسی که یک بار چشمان تو را دیده باشد؛ دیوانگی رزقِ حلال زندگیاش میشود و چشمان تو رزاقِ قلبِ بی پناهش ...
شکنِ زلف تو سایه انداخته بر کمان ابروانت و من در چشمانت خود را نه که خدا را میبینم ...
به راستی که فقط خدا میتوانست قمر خوش رنگ چشمانت را میان کمربند کهکشانیِ مژههایت قاب بگیرد ؛
آری !
میکشم به حسرت آهی ...
آهی طوفانی که بتواند عشق من را به لبانم بیاورد و من در ابراز عشقم به تو؛ بر مویرگهای چشمانت بوسه زنم سیمین ساقِ مشکی چشمِ دلبرِ من ...
رَدِپـٰا؛
برای کسی که یک بار چشمان تو را دیده باشد؛ دیوانگی رزقِ حلال زندگیاش میشود و چشمان تو رزاقِ قلبِ بی
قدیمی ها به عاشق پیشه خاطر خواه میگویند ؛
به سیمین ساق مشکی چشم دلبر ماه میگویند ؛
مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند
هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند
ناگهان میآید و در سینه میلرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان میکند...